برچسب ها بـ ‘ویران’

مقالات 18

یکشنبه, 6 سپتامبر, 2015

از آدم تا انسان 18

این موارد را، یعنی رسیدن آدم به انسانیت را می توان در داستان”شاه و کنیزک” مولوی به خوبی مشاهده نمود:
“پادشاهی که به همراه چاکران و نزدیکان خود به شکار می رود، در سر راه خویش به کنیزکی بر میخورد. کنیزک ، دل از شاه ربود و شاه با همان یک نظر ، یک دل که نه ، صد دل شیفته و فریفته ی جمال و زیبایی کنیزک گشت و چونان دل شده ای ، دین و دل باخته ی او شد و گفت :
جان من سهل است،جان جانم اوست
دردمند و خسته ام درمانم اوست
هرکه درمان کرد مر جان مرا
برد گنج و در و مرجان مرا
شاه با دادن زر و سیم فراوان، سرانجام کنیزک را به چنگ آورد. امّا این وصال و خوشی ها و دوستکامی های آن دیری نپایید . کنیزک رنجور و بیمار گشت .
آن کنیزک از مرض چون موی شد
چشم شه از اشک خون چون جوی شد
پادشاه همه ی پزشکان را فرا خواند. در آغاز هر یک مدعی بودند که در شفا بخشی ، دَم مسیحایی دارند و چونان مسیح معجزه می کنند ( هر یکی از ما مسیح عالمی است ). با گذشت زمان روشن شد که این طبیبان به گزاف ادعا می کردند و از درمان کنیزک وتشخیص درد و رنج او درماندند.
شاه که از این طبیبان مدعی و گزافه گوی نا امید شد ، با حالتی شکسته دل و نالان و پریشان ، رو به درگاه حق کرد و بادلی آکنده از سوز و گداز عشق و از سرزاری و درماندگی ، سرگرم راز ونیاز و غم دل گفتن بر آستان حق شد درمیان این احوال ، خواب او را در ربود، در عالم رؤیا پیری راز آشنا و نهان دان ، بر او نمایان می شود و می گوید :
پادشاها : برتو بشارت باد که حاجات تو روا گردید ، فردا ناشناسی از جانب ما نزد تو میآید که حکیمی صادق و نیک کردار است و درمان درد تو به دست اوست.
دیگر روز ، پادشاه پس از ساعاتی انتظار ، همان چهره ای را که در عالم رویا دیده بود ، در برابر قصرش به جای آورد و به گرمی او را مورد پذیره و نواخت خویش قرار داد.
شه به جای حاجبان خود پیش رفت
پیش آن مهمان غیب خویش رفت
گفت معشوقم تو بودستی نه آن
لیک کار از کار خیزد در جهان
دست بگشاد و کنارانش گرفت
همچو عشق اندر دل و جانش گرفت
سپس پادشاه ، این حکیم را بر بالین کنیزک حاضر کرد. حکیم با معاینه ومشاهده ی رنگ رخسار و علامات وی گفت : آنچه پزشکان مدعی پیشین به او داده اند ، به خطا بود ، زیرا آنان درد حقیقی را تشخیص نداده اند.
گفت هر دارو که ایشان کرده اند
آن عمارت نیست،ویران کرده اند

انتظار………

دوشنبه, 5 ژانویه, 2015

و تو من را نیافتی لایق
خبری نیز ندادی از خود
آخر ای دوست کجایی،کجا؟

من در این گوشه ویران و خراب
منتظر مانده به راهم که بکوبی در را
لیک یادی نکنی از ما تو
آخر ای دوست کجایی،کجا؟

گر روم لحظه ای در جامه خواب
من تو را در گذر از کوچه خود می بینم
می جهم بر در این ویرانه سرا
تا ببینم رویت،تا ببوسم مویت
لیک افسوس کسی نیست در آن
آخر ای دوست کجایی،کجا؟

عطر تو شامه نواز دل من
یاد تو خاطره ای روز افزون
عشق تو همدم روز و شب من
آخر ای دوست کجایی،کجا؟

کفشهایم کو؟

دوشنبه, 29 سپتامبر, 2014

باید از این خانه ویران روم
خسته ام زین روزگار پرملال
از خلایق تا بخواهی خسته ام
از زمین و از زمان و جان و حال
من نمی بینم به نزد خود کسی
جمله یاران در پی مال و منال
خلق در رنج و غم و ارباب ما
در غم یاران خود بس بی خیال
وعده ها همچون حبابی در هوا
دوستی ها یکسره گردیده کال
چون نهال دوستی برپا کنی
میوه ای آرد پر از افسوس و خال
گوش عالم پرشده از ناله ها
باید آسوده شویم زین قیل و قال
یورشی باید به این ارکان غم
گر دگر باره شویم سهراب و زال
لحظه ای آسوده و آزاد و خوش
به زصد سال بودن با بدسگال

کجایی،کجا؟

دوشنبه, 30 سپتامبر, 2013

سالها منتظر آمدنت بوده و هستم

و تو من را نیافتی لایق

خبری نیز ندادی از خود

آخر ای دوست کجایی،کجا؟

 

من در این گوشه ویران و خراب

منتظر مانده به راهم که بکوبی در را

لیک یادی نکنی از ما تو

آخر ای دوست کجایی،کجا؟

 

گر روم لحظه ای در جامه خواب

من تو را در گذر از کوچه خود می بینم

می جهم بر در این ویرانه سرا

تا ببینم رویت،تا ببوسم مویت

لیک افسوس کسی نیست در آن

آخر ای دوست کجایی،کجا؟

 

عطر تو شامه نواز دل من

یاد تو خاطره ای روز افزون

عشق تو همدم روز و شب من

آخر ای دوست کجایی،کجا؟

باید بروم

دوشنبه, 5 نوامبر, 2012

باید امشب من از این خانه ویران بروم

از خودم دل بکنم،سوی حریفان بروم

باید این جان به جا مانده ز خود

بفروشم به خدا و تک و تنها بروم

مستی و شیون و آز و طلب دنیا را

واگذارم به شما،پاک و سبک دل بروم

این جهان آمدن و سعی فراوان کردن

بهر یک لقمه،عبث بود پشیمان بروم

کاروان رفت و همه با عجله در پی او

ره نه این بود،کنون راه دگر من بروم