برچسب ها بـ ‘وکیل’

قدرت مخرب 2

یکشنبه, 12 نوامبر, 2017

ظاهرا قدرت منشا مشکلات جدی است. از طرفی این جهان، تنیده در قدرت است، با قدرت است که کارها پیش می رود. اصلا روزنامه ها، جنبش ها و احزاب تلاش می کنند که افراد خاصی قدرت را به دست بگیرند. بنابراین قدرت را نمی شود از سازوکار این جهان حذف کرد. پس چه می توان کرد؟
قدرت داشتن بدان معنا نیست که ما وزیر و وکیل باشیم. معلم مدرسه هم صاحب قدرت است. پدر یا مادر ئیز صاحب قدرت است. مربی تیم فوتبال هم صاحب قدرت است. راننده اتوبوس هم صاحب قدرت است. قدرت همه جا هست. بچه ای که رستوران امشب را تعیین می کند هم صاحب قدرت است. تقریبا کسی را نمی شناسم که در معرض این مساله نباشد. قدرتمندی ناشی از مقام یا مرتبه نیست بلکه یک حالت و تجربه ذهنی است. تجربه ذهنی ای که حتی می تواند ناشی از نشستن پشت فرمان یک ماشین باشد.
لازم نیست فرعون باشیم (صاحب قدرت). پیروی از قدرت نیز می تواند گرفتارکننده باشد. فرعون نمی تواند برده بسازد ،این برده ها هستند که فرعون می سازند. همه ما وظیفه داریم قدرت را مهار کنیم چه خود صاحب آن باشیم چه در معرض آن.
جامعه ما برای پیشرفت نیازمند قدرت نظام مندست. به همین جهت همه ما باید قدرت بدون حماقت را تجربه و تمرین کنیم. پیشرفت از ما و خانه های ما آغاز می شود.
بنابراین ما همه در معرض حماقت و فساد ناشی از قدرت هستیم. سه تجویز زیر قابل پیشنهاد است:
اول – بازگشت ذهنی به گذشته معمولی: قدرت یک حالت ذهنی است. بنابراین اگر زمانی را به خاطر بیاورید که احساس قدرتمندی نمی‌کردید، مغزتان می‌تواند با واقعیت ارتباط برقرار کند. پس هر از گاهی خاطراتی را مرور کنید که در آن زمان قدرتمند نبودید.
دوم – در انتخاب اطرافیان دقت کنید. بر اساس متون مذهبی اگر قدرتمند هستید باید کسانی را برای همراهی خود انتخاب کنید که تندترین و صریح ترین زبان را نسبت به شما دارند. تجربه شخصی من نشان می دهد همین نکته کوچک بسیار راهگشاست. هرچه شما قدرتمندتر نیازمند اطرافیان مستقل تر، شجاع تر و منتقدترباشد، که متاسفانه……….
سوم – گاهی جای تان را با زیردستان (افراد فاقد قدرت در آن مساله) عوض کنید. مثلا رانندگی را به فرد دیگری بسپارید. تصمیم گیری را به افراد دیگر تفویض کنید. آن موقع تازه می فهمید که وقتی دیگران بدون ملاحظه اعمال قدرت می کنند چه حالی به انسان دست می دهد.”

راست و دروغ!

شنبه, 20 دسامبر, 2014

کسی که سخنانش نه راست است و نه دروغ ، فيلسوف است
کسی که راست و دروغ برای او يکی است متملق و چاپلوس است
کسی که پول ميگيرد تا دروغ بگويد دلال است
کسی که دروغ مي‌گويد تا پول بگيرد گداست
کسی که پول مي‌گيرد تا راست و دروغ را تشخيص دهد قاضی است
کسی که پول مي‌گيرد تا راست را دروغ و دروغ را راست جلوه دهد وکيل است
کسی که جز راست چيزی نمی گويد بچه است
کسی که به خودش هم دروغ مي‌گويد متکبر و خود پسند است
کسی که دروغ خودش را باور مي‌کند ابله است
کسی که سخنان دروغش شيرين است شاعر است
کسی که علی رغم ميل باطنی خود دروغ مي‌گويد زن و شوهر است
کسی که اصلا دروغ نمی گويد مرده است
کسی که دروغ مي‌گويد و قسم هم مي‌خورد بازاری است
کسی که دروغ مي‌گويد و خودش هم نمی فهمد پر حرف است
کسی که مردم سخنان دروغ او را راست مي‌پندارند سياستمدار است
کسی که مردم سخنان راست او را دروغ مي‌پندارند و به او مي‌خندند ديوانه است

ایران و ایرانی 15

یکشنبه, 29 جولای, 2012

مطابق قوانین اوستا

 

۱زن حق مالکیت داشته و می توانسته دارای خود را مستقلا اداره کند.

 

۲زن می توانسته ولی و یا قیم و نگهدار فرزندان خود باشد.

 

۳زن می توانسته مطابق قانون از طرف شوهر خود وارد محاکمه شود؛ و به نام او امور را اداره نماید(در صورت بیماری شوهر)

 

۴زن می توانسته از شوهر ستمگر و بدرفتار خود به دادستان شکایت کند و سزای او را بخواهد.

 

۵شوهر حق نداشته است بدون اجازه زنش دخترخود را شوهر دهد.

 

۶در دادگاه گواهی زن پذیرفته می شد.

 

۷زن می توانسته است داور یا وکیل شود.

 

۸زن می توانسته وصی قرار گیرد و تمام اموال خود را وصیت کند.

 

همچنین اوستا برای دختر و پسر از حیث تعلیم و تربیت هیچ فرقی قایل نیست و در هوسپرم نسک آمده: « رای اهورامزدا٬ به من فرزندی عطا کن که بتواند از عهده انجام وظایفش برآید و مسئولیت خود را درباره خانه و خانواده و شهر و کشور احساس کند( دختر یا پسر مطرح نیست).

 

آینه تمام نمای خصایص و روحیات و اعمال و نحوه زندگی و شخصیت باطنی و آرزوهای مردم ایران باستان است و می تواند ما را در این راه رهنمون باشد. همانطور که در صحنه های پر حادثه و حماسه ساز آن مردان بزرگی چون کاوه٬ و رستم و اسفندیار و سیاوش و سهراب و کیخسرو را می بینیم٬ با زنان دانا و خردمنی چون فرانک و سیندخت و گردآفرید و رودابه و تهمینه و کتایون و فرنگیس و کردیه و پوراندخت و آزرمیدخت و ….. روبرو می شویم که با کیاست و فراست و خرد و چاره گری کارهای بزرگ و خلاقه ای را انجام داده ؛ و حتی گاهی چراغی فرا راه مردان بوده اند

کوچه مردها(35)

یکشنبه, 11 دسامبر, 2011

پدرم چند ماهی بود که با یکی دیگر از دوستان نقاشش در بندر بوشهر کار نقاشی بزرگی را کنترات کرده بودند و چند تا از همکاران دیگر را هم با خود به اونجا برده بودند و به همراه ده پانزده کارگر بومی حدود یک سال طول کشید تا آن کار را تمام کنند.پول خیلی خوبی برایش مانده بود و همه خوشحال بودیم.

جشن های نیمه شعبان نزدیک می شد و پدرم تصمیم گرفت آن سال هزینه های چراغانی و شربت و شیرینی جلوی مغازه رنگ فروشی داییم را در خیابان فروردین بعهده بگیرد.

شب نیمه شعبان او مادرم و ما سه برادر را هم برای تماشا با خود به آنجا برد.من بعد از دو سه سال و بعد از مدتها به آنجا رفتم.آخر تا سه سالگی همیشه پدرم مرا از کوچه غروغ که خانه ما بود به آنجا که دویست متر بالاتر می برد و من با همه کسبه و افراد آنجا دوست صمیمی بودم و پیش همه آنها سهمیه ای داشتم.نبات علی که کیوسک چوبی بستنی فروشی کنار پیاده رو داشت ،همیشه مرا به یک بستنی نانی کوچک مهمان می کرد و کلی قربان صدقه ام می رفت.کاظم،شاگرد چاق و شیرین عقل قهوه خانه دوست صمیمی من بود.نمی دانستم چطوری آن همه استکان و نعلبکی چای را با یک دستش جابجا می کند و به هرکس رسید یک چای جلویش می گذاشت.کار خیلی اعجاب انگیزی در نظرم می آمد.تا مرا می دید یک حبه قند از کیسه آویزان به کمرش در می آورد و در دهانم می گذاشت.عباس آقا کبابی همیشه با رفتن من به داخل مغازه اش یک سیخ کوبیده را روی آتش می گذاشت و برایم کباب می کرد و داخل نان می پیچید و بعد از کلی ناز و نوازش من به من می داد که بیشترش بیرون مغازه نصیب پدرم یا داییم می شد!اما از همه خوشمزه تر نان شیرمالی بود که آقا شعبان نانوا داغ داغ از تنور در می آورد و به من می داد.با گذشت حدود پنجاه سال هنوز مزه شیرین و طعم زعفرانش را فراموش نکرده ام.

دوستان دیگری هم داشتم.پیرمردی که همه او را وکیل صدا می کردند و در گوشه انبار رنگ فروشگاه دایی ننویی پارچه ای به دو سمت دیوار آویخته بود و همانجا می خوابید و عصر ها هم با صدای بلند برای همه روزنامه می خواند.صدای بسیار رسا و قوی داشت.هیچکس نمی دانست از کجا آمده و گذشته اش چیست اما همه دوستش داشتند.مردم خیلی خیلی راحت تر از حالا به یکدیگر اطمینان می کردند و پناه می دادند.

حالا که بعد از دوسال شبی به آنجا برگشته بودم،همه دورم جمع شده بودند و با تعجب از این که چقدر بزرگتر شده ام و دیگر مردی شده ام باهم صحبت می کردند و هر یک به شکلی مرا مورد لطف و نوازش قرار می دادند.شیرینی و شربت هم که فراوان بود و چراغهای مهتابی رنگی که سه تا سه تا وسط خیابان به هم تکیه داده بودند و در سه رنگ بودند و هر ده متر تکرار شده بودند،منظره بسیار زیبایی به خیابان داده بود و همه شاد و خندان بودند.

آن شب کاظم شاگرد قهوه چی بخاطر من حسابی رقصید و مایه شادی همه اهالی و کسبه آنجا شد.آنقدر خندیدم و دست برای کاظم زدم تا از خستگی در میان آن همه سروصدا خوابم برد و صبه در خانه خودمان در خیابان هاشمی چشم باز کردم.

تنهایی آدم ها(2)

چهار شنبه, 25 می, 2011

من این حکایت را بر اساس یک روایت واقعی از یک دوست در قسمت اول نوشتم و بر اساس نظرات همدلان معبد نوعدوستی و با تخیلات خودم ادامه اش دادم تا باهم به یکی از بزرگترین معضلات امروز جامعه ایرانی که همان طلاق عاطفی است بپردازیم.آمارها می گویند پنجاه درصد ازدواج های بیست سال گذشته به طلاق واقعی یا طلاق عاطفی منجر شده است و اگر راست باشد این یعنی فاجعه سقوط اجتماعی.

به دو نکته نیز اشاره می کنم:

اول اینکه مثل مطالب عرفان و رسالت بشر در پایان این بحث نقطه نظرات شخصی خود را اعلام خواهم نمود.

دوم اینکه هم راوی قسمت اول یک مرد بوده و هم نویسنده قسمت دوم.بد نیست شما خانم ها هم قسمت دوم را از دید یک خانم بصورت یک حکایت کوچک در بخش نظرات بنویسید تا موضوع از منظر هردو جنسیت مخلوق خدا بررسی شود.من چشم در راهم.

و اما ادامه داستان از دید یک مرد:

به اصرار دخترشان،زن و مرد تصمیم گرفتند به یک روانشناس و مشاورخانواده خیلی معروف مراجعه کنند شاید فرجی در زندگیشان پیدا شود. موقعی که مرد به مطب دکتر مراجعه کرد،همسرش را دید که با دیدن او پشتش را به طرفش کرد و کراهت خود را از دیدن او ابراز نمود.

مرد آرام نشست.به منشی دکتر هم گفت که دونفری پیش دکتر وقت دارند.نیم ساعتی نشستند تا داخل شدند.دکتر قضیه را پرسید .مرد توضیح داد که دخترشان برای ایشان وقت گرفته و دکتر پس از مطالعه مطالبی که دختر این دونفر قبلا به او گفته بود ،گفت: بفرمایید.

مرد گفت:ما آمدیم تا شما ما را راهنمایی بفرمایید.اگر هم سوالی دارید،در خدمتتان هستیم.

زن شروع به صحبت نمود:آقای دکتر این مرد یک دروغگوی خیانتکار است.از ابتدای زندگی با همه نداریهاش ساختم.همه به من گفتند که با او ازدواج نکن.اما من بخاطر سادگی و صداقتش با او ازدواج کردم.بعد از ازدواج کار می کردم که با تولد بچه دوممون از من خواست که کارمو ول کنم و به تربیت بچه ها برسم.اشتباه کردم و قبول کردم.خودش می دونه که من چقدر خارج رفتن و دیدن کشورهای مختلف را دوست دارم.به من قول داده بود که دوتا کوله پشتی می گیریم و دنیارو می گردیم اما هیچوقت این کارو نکرد.به من خیانت کرد و با زن دیگری هم بود و………….

حالا هم زندگی رو ول کرده و تنها زندگی می کنه.من امروز اومدم بگم یا باید منو طلاق بده و یا برگرده تو اون خونه و حتی اگر می خواد تو یک اتاق دیگه باشه که چشم من به او نیفته اما ظاهر رو بخاطر بچه هامون تحمل کنیم.

مرد تو تمام این مدت ساکت بود و سرش پایین بود.وقتی حرفهای زن تموم شد به آرامی شروع به صحبت کرد:

ما با عشق شروع به زندگی کردیم.اما به زودی با روشن شدن بی تربیتی و گستاخی و میل شدید ایشون به سلطه در همه موارد خانوادگی و اجتماعی و حتی کاری من،این رابطه سردتر و سردتر شد.من رابطه با زن دیگری رو کتمان نمی کنم.قبول دارم که اشتباه هم بود.اما دلیل روی آوردن من به کسی دیگر همین رفتار او بود.در مورد خارج رفتن ایشون هم تا بحال حداقل به هشت کشور دنیا سفر کرده و بعضی از کشورها را هم بیش از یک بار.چند تا خانم تو این دنیا این شانس را داشتند؟

در مورد ول کردن زندگی هم اولا ایشون بودند که چند سال قبل بی خبر من و بچه ها را بیست روزی ول کردند و رفتند.ثانیا باز هم علتش این گستاخی و آموزش عصیانیه که ایشون داره عملا و هرروز تو خانواده به همه یاد می ده.من دوباری که ایشون برای من احضاریه به دادگاه فرستاد هم به قاضی گفتم:اگر ایشون مثل همه زنهای دیگه در جایگاه خودش قرار بگیره و حریم ها را حفظ کنه،من حاضر به ادامه این شکنجه دائم روحی هستم.مثل ایشون بخاطر مصلحت بچه ها.در مورد طلاق هم باز به اصرار ایشون و وکیلی که گرفته بود اقدام کردیم اما باز هم ایشون وسط کار دبه کرد.

زن گفت:چون تو باید نصف زندگی رو به نام من کنی.

مرد لبخندی از سر درد زد و گفت:همه اش مال تو

زن گفت:من از تو چیزی نمی خوام!

مرد گفت:پس چرا این موضوع را مطرح می کنی؟

مشاور حرف هر دو را قطع کرد و گفت:ادامه ندهید.من همه چیز را فهمیدم.در زندگی دوطرف باید حداقل یکی از این دوچیز یا هردوشون باشه: عشق و اعتماد.در زندگی شما دوتا هیچیک وجود نداره.پس بهتره از هم جدا شوید.این هم به نفع شما دونفره و هم به نفع بچه هاتون.

من برای شما کاری نمی توانم بکنم.به سلامت!

بیرون مطب منشی صد و پنجاه هزار تومان بابت مشاوره انجام شده پول گرفت و زن و مرد هریک به سمتی رفتند ،در حالی که هردو به یک موضوع فکر می کردند:ممکنه جدایی برای ما دونفر خوب باشه،اما کی می گه به نفع بچه هاست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

راست و دروغ

چهار شنبه, 13 آوریل, 2011

کسی که سخنانش نه راست است و نه دروغ ، فيلسوف است

کسی که راست و دروغ برای او يکی است متملق و چاپلوس است

کسی که پول ميگيرد تا دروغ بگويد دلال است

کسی که دروغ می گويد تا پول بگيرد گداست

کسی که پول می گيرد تا راست و دروغ را تشخيص دهد قاضی است

کسی که پول می گيرد تا راست را دروغ و دروغ را راست جلوه دهد وکيل است

کسی که جز راست چيزی نمی گويد بچه است

کسی که به خودش هم دروغ می گويد متکبر و خود پسند است

کسی که دروغ خودش را باور می کند ابله است

کسی که سخنان دروغش شيرين است شاعر است

کسی که اصلا دروغ نمی گويد مرده است

کسی که دروغ می گويد و قسم هم می خورد بازاری است

کسی که دروغ می گويد و خودش هم نمی فهمد پر حرف است

کسی که مردم سخنان دروغ او را راست می پندارند سياستمدار است

کسی که مردم سخنان راست او را دروغ می پندارند و به او می خندند ديوانه است