برچسب ها بـ ‘ولایت’

درد دل حافظ!

دوشنبه, 23 ژوئن, 2014

زان یار دلنوازم شکریست با شکایت

گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت

بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم

یا رب مباد کس را مخدوم بی عنایت

رندان تشنه لب را آبی نمی‌دهد کس

گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت

در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کان جا

سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت

چشمت به غمزه ما را خون خورد و می‌پسندی

جانا روا نباشد خون ریز را حمایت

در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود

از گوشه‌ای برون آی ای کوکب هدایت

از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود

زنهار از این بیابان وین راه بی‌نهایت

ای آفتاب خوبان می‌جوشد اندرونم

یک ساعتم بگنجان در سایه عنایت

این راه را نهایت صورت کجا توان بست

کش صد هزار منزل بیش است در بدایت

هر چند بردی آبم روی از درت نتابم

جور از حبیب خوشتر کز مدعی رعایت

عشقت رسد به فریاد ار خود به سان حافظ

قرآن ز بر بخوانی در چارده روایت

محصولی مشترک از من و حافظ!

دوشنبه, 17 فوریه, 2014

چقدر سخت است،خوب بودن
در این مرداب انسانی
که هرلحظه و هرجایش
تهاجم بر شرف دارند
اگر تعظیم به قدرت ها نکردی،سخت محکومی
و تبعید می شوی در “ناکجا آباد”
تمام عمر سرگردان و رنجوری
که کس را از نشان”ملک آزادی”خبر ناید
مکن بیهوده های و هوی
مگرد این خاک شوره زار
که من بس دیده ام
بر پشت مرکب ها به خطی خوش:
که گشتم من،نبود چیزی
مگرد ای مرد،نمی یابی!
بسی نومید و سرگردان
به حق بردم پناه و از زبان رند شیرازی
در این وادی وحشت زا،به نجوا می کنم ناله:
بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم
یا رب مباد کس را مخدوم بی عنایت
رندان تشنه لب را آبی نمی دهد کس
گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت
در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود
از گوشه ای برون آی ای کوکب هدایت
از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود
زنهار از این بیابان وین راه بی نهایت
ای آفتاب خوبان می جوشد اندرونم
یک ساعتم بگنجان در سایه ی عنایت
این راه را نهایت صورت کجا توان بست
کش صدهزار منزل بیش است در بدایت

ایران و ایرانی 22

یکشنبه, 23 سپتامبر, 2012

هرودوت درباره طبقه اشراف عهد هخامنشى مى‏گويد:

«هر كدام از آنها چند زن عقدى دارند ولى عده زنان غير عقدى بيشتر است.»

استرابون درباره همين طبقه مى‏گويد:

«آنها زنان زياد مى‏گيرند و با وجود اين،زنان غير عقدى بسيار دارند.»

ژوستن از مورخان عصر اشكانى درباره اشكانيان مى‏گويد:

«تعداد زنان غير عقدى در ميان آنها و بخصوص در خانواده سلطنتى از زمانى متداول شده بود كه به ثروت رسيده بودند، زيرا زندگانى صحرا گردى مانع از داشتن زنان متعدد است.»

آنچه در ايران باستان در ميان طبقه اشراف معمول بوده است چيزى بالاتر از تعدد زوجات يعنى حرمسرا بوده است و لهذا نه محدود به حدى بوده است،مثلا چهار تا يا بيشتر يا كمتر،و نه مشروط به شرطى از قبيل عدالت و تساوى حقوق زنان و توانايى مالى يا جنسى،بلكه همان طور كه نظام اجتماعى يك نظام طبقاتى بوده است نظام خانوادگى نيز چنين بوده است.

كريستن سن مى‏گويد:

«اصل تعدد زوجات،اساس تشكيل خانواده به شمار مى‏رفت.در عمل عده زنانى كه مرد مى‏توانست داشته باشد به نسبت استطاعت او بود.ظاهرا مردان كم بضاعت‏به طور كلى بيش از يك زن نداشتند.رئيس خانواده(كذگ خوذاى كدخدا)از حق رياست دودمان(سرادريه دوذگ سردارى دودمان)بهره‏مند بود.يكى از زنان،سوگلى و صاحب حقوق كامله محسوب شده و او را«زن‏ى پادشاييها»(پادشاه زن)يا زن ممتاز مى‏خوانده‏اند.از او پست‏تر زنى بود كه عنوان خدمتكارى داشت و او را زن خدمتكار«زن‏ى چگاريها چاكر زن‏»مى‏گفتند.حقوق قانونى اين دو نوع زوجه مختلف بود…شوهر مكلف بوده كه ما دام العمر زن ممتاز خود را نان دهد و نگهدارى نمايد.هر پسرى تا سن بلوغ و هر دخترى تا زمان ازدواج داراى همين حقوق بوده‏اند،اما زوجه‏هايى كه عنوان‏«چاكر زن‏»داشته‏اند فقط اولاد ذكور آنان در خانواده پدرى پذيرفته مى‏شده است. در كتب پارسى متاخر پنج نوع ازدواج شمرده شده است،ولى ظاهرا در قوانين ساسانى جز دو قسمى كه ذكر شد قسم ديگرى نبوده است.»

دختر مستقلا حق اختيار شوهر نداشت.اين حق به پدر اختصاص داشت.اگر پدر در قيد حيات نبود شخص ديگرى اجازه شوهر دادن دختر را داشت.اين حق نخست‏به مادر تعلق مى‏گرفت و اگر مادر مرده بود متوجه يكى از عموها يا داييهاى او مى‏شد.

شوهر بر اموال زن ولايت داشت و زن بدون اجازه شوهر حق نداشت در اموال خويش تصرف كند.به موجب قانون زناشويى فقط شوهر شخصيت‏حقوقى داشت.

شوهر مى‏توانست‏به وسيله يك سند قانونى زن را شريك خويش سازد.در اين صورت زن شريك المال مى‏شد و مى‏توانست مثل شوى خود در آن تصرف كند.فقط بدين وسيله زوجه مى‏توانست معامله صحيحى با شخص ثالث‏به عمل آورد.

هرگاه شوهرى به زن خود مى‏گفت:از اين لحظه تو آزاد و صاحب اختيار خودت هستى،زن بدين وسيله از نزد شوهر خود طرد نمى‏شد،ولى اجازت مى‏يافت‏به عنوان‏«زن خدمتكار»(چاكر زن)شوهر ديگرى اختيار كند…فرزندانى كه در ازدواج جديد در حيات شوهر اولش مى‏زاييد،از آن شوهر اولش بود يعنى زن تحت تبعيت‏شوهر اول باقى مى‏ماند.

شوهر حق داشت‏يگانه زن خود را يا يكى از زنانش را(حتى زن ممتاز خود را)به مرد ديگرى كه بى آنكه قصورى كرده باشد محتاج شده بود بسپارد(عاريه بدهد)،تا اين مرد از خدمات آن زن استفاده كند،رضايت زن شرط نبود.در اين صورت شوهر دوم حق دخل و تصرف در اموال زن را نداشت و فرزندانى كه در اين ازدواج! متولد مى‏شدند متعلق به خانواده شوهر اول بودند و مانند فرزندان او محسوب مى‏شدند…اين عمل را از اعمال خير مى‏دانستند و كمك به يك هم دين تنگدست مى‏شمردند