برچسب ها بـ ‘وعده’

امیدواری

شنبه, 26 اکتبر, 2013

بخشی از فرمایشات رییس جمهور در دانشگاه تهران در روز 22 مهر 1392:

سیاست و فرهنگ هم باید دانش‌بنیان باشد. سیاست داخلی ما هم باید دانش‌بنیان باشد. دولت مدرن یعنی دولت دانش‌بنیان. در تمام رشته‌ها و در تمام بخش‌ها، علم و دانش باید حاکم باشد. این وضعیت وقتی میتواند باشد که دانشگاه ما محیط نقد و اندیشه و اظهارنظر باشد. این باعث سرشکستی یک دولت است که دانشجویش و یا استادش بخاطر بهانه‌جویی‌های عده‌ای دم فروبندد و نتواند اظهارنظر کند. در دانشگاه جای بیان اظهارنظر است. در دانشگاه یک زبان را ما بیشتر نمی‌پذیریم و آن زبان علم و خرد و عقلانیت است. 

و ما نیز می گوییم:

آقای رییس جمهور

تمامی روسای جمهور قبلی هم همین فرمایشات را – حتی شیواتر و زیباتر – بیان فرمودند،اما هرگز این فرمایشات در عمل تجلی پیدا نکرد.

با این وجود ما عوام ساده دل یک بار دیگر به این وعده ها اطمینان می کنیم و امیدواریم این موارد تحقق یابند.

چنین باد.

با یاد دوست

شنبه, 6 آوریل, 2013

سلام 

هرچه سال نو را به یکدیگر تبریک بگوییم،ایرادی ندارد!

پس باز هم سال نو مبارک و ایام به کامتان انشالله و سلامتی و دلخوشی و عزت،رفیق راهتان باد.

باز هم در معبد نوعدوستی را می گشایم و امید به یاری دوست و دید و بازدید های شما دارم.

اما این بار متفاوت با سال گذشته و البته همراه با دغدغه!

سال پیش وعده دادم که روزانه دو مطلب و آن هم با نظم و ترتیب و حفظ پیوستگی مطالب تقدیمتان کنم،

بعضی از دوستان انجام این کار را ناممکن یا سخت می دانستند،اما به لطف یار سرمدی شد.

 مشکلاتی هم وجود داشت که از همه مهمتر حال روحی من بود،مثلا روزی که در حالت غم روحی بودم باید مطلبی جدی می نوشتم یا بالعکس.

امسال خیال دارم بر اساس راهبرد های دلم و بر مدار حال روحیم مطلب بگذارم و در قید تعداد مطلب هم نباشم،فقط دغدغه ساکنان دائمی معبد نوعدوستی را دارم که صاحبان اصلی این وبلاگند.

آیا اجازه ام می دهید تا روال را جدید را اعمال کنم؟

نظر شما برایم تعیین کننده است.

پاسخهایتان را چشم در راهم.

یک عمر دروغ

شنبه, 23 ژوئن, 2012

 

یک عمر به خدا دروغ گفتم و خدا هیچ گاه به خاطر دروغ هایم مرا تنبیه نکرد

می توانست، اما رسوایم نساخت و مرا مورد قضاوت قرار نداد،

هر آن چه گفتم را باور کرد

و هر بهانه ای آوردم را پذیرفت،

هر چه خواستم عطا کرد و هرگاه خواندمش حاضر شد

اما من

 

هرگز حرف خدا را باور نکردم،

وعده هایش را شنیدم، اما نپذیرفتم،

چشم هایم را بستم تا او را نبینم

و گوش هایم را نیز، تا صدایش را نشنوم،

من از خدا گریختم بی خبر از آن که او با من و در من بود

می خواستم کاخ آرزوهایم را آن طور که دلم می خواست بسازم

نه آن گونه که خدا می خواست،

به همین دلیل اغلب ساخته هایم ویران شد

و زیر خروارها آوار بلا و مصیبت مدفون

شدم، من زیر ویرانه های زندگی دست و پا زدم و از همه کس کمک خواستم،

اما هیچ کس فریادم را نشنید و هیچ کس یاریم نکرد،

دانستم که نابودی ام حتمی است، با شرمندگی فریاد زدم

 

خدایا اگر مرا نجات دهی، اگر ویرانه های زندگی ام را آباد کنی،

با تو پیمان می بندم هر چه بگویی همان را انجام دهم،

خدایا! نجاتم بده که تمام استخوان هایم زیر آوار بلا شکست

 

در آن زمان خدا تنها کسی بود که حرف هایم را باور کرد

و مرا پذیرفت، نمی دانم چگونه اما

در کمترین مدت خدا نجاتم داد،

او مرا از زیر آوار زندگی بیرون آورد و به من دوباره احساس آرامش بخشید،

گفتم: “خدای عزیز بگو چه کنم تا محبت تو را جبران نمایم،

خدا گفت: “هیچ، فقط عشقم را بپذیر و مرا باور کن

و بدان در همه حال در کنار تو هستم،

گفتم: “خدایا عشقت را پذیرفتم و از این لحظه عاشقت هستم

سپس بی آنکه نظر او را

بپرسم به ساختن کاخ رویایی زندگی ام ادامه دادم،

اوایل کار هر آن چه را لازم داشتم از خدا درخواست می کردم

و او نیز فوری برایم مهیا می نمود، از درون خوشحال نبودم،

نمی توانستم هم عاشق خدا باشم و هم به او بی توجه،

از طرفی نمی خواستم در ساختن کاخ آرزوهای زندگی ام

از خدا نظر بخواهم، زیرا

سلیقه اش را نمی پسندیدم،

با خود گفتم: “اگر من پشت به خدا کار کنم

و از او چیزی در خواست نکنم بالاخره او هم مرا ترک می کند

و من از زحمت عشق و عاشقی به خدا راحت می شوم”

پشتم را به خدا کردم و به کارم ادامه دادم تا این که وجودش را کاملاً فراموش کردم،

در حین کار اگر چیزی لازم داشتم

از رهگذرانی که از کنارم رد می شدند درخواست می کردم،

عده ای که خدا را می دیدند

با تعجب به من و به خدا که پشت سرم آماده کمک ایستاده بود،

نگاه می کردند و سری به نشانه تاسف تکان داده و می گذشتند،

اما عده ای دیگر که جز سنگهای طلایی قصرم چیزی نمی دیدند به کمکم آمدند

تا آنها نیز بهره ای ببرند،

در پایان کار نیز همان هایی که به کمکم آمده بودند

از پشت خنجری زهرآلود بر قلب زندگی ام فرو کردند،

همه اندوخته هایم را یک شبه به غارت بردند

و من ناتوان و زخمی بر زمین افتادم و فرار آنها را تماشا کردم،

آنها به سرعت از من گریختند

همان طور که من از خدا گریختم،

هر چه فریاد زدم، صدایم را نشنیدند،

همان طور که من صدای خدا را نشنیدم،

من که از همه جا ناامید شده بودم باز خدا را صدا زدم،

قبل از آنکه بخوانمش کنار من حاضر بود،

گفتم

خدایا! دیدی چگونه مرا غارت کردند و گریختند، انتقام مرا از آنها بگیر و کمکم کن که برخیزم

خدا گفت: “تو خود آنها را به زندگی ات فرا خواندی،

از کسانی کمک خواستی که محتاج تر از هر کسی به کمک بودند،

گفتم: “مرا ببخش. من تو را فراموش کردم و به غیر تو روی آوردم و

سزاوار این تنبیه هستم،

اینک با تو پیمان می بندم که اگر دستم را بگیری و بلندم کنی

هر چه گویی همان کنم،

دیگر تو را فراموش نخواهم کرد،

و خدا تنها کسی بود که حرف ها و سوگندهایم را باور کرد،

نمی دانم چگونه اما متوجه شدم که دوباره می توانم روی پای خود بایستم

و به زودی خدای مهربان نشانم داد که چگونه آن دشمنان گریخته مرا، تنبیه کرد

گفتم: “خدای عزیزم، بگو چگونه محبت تو را جبران نمایم؟،

و خدا پاسخ داد: “هیچ، فقط عشقم را بپذیر و مرا باور کن

و بدان بی آنکه مرا بخوانی همیشه در کنار تو هستم،

پرسیدم: “چرا اصرار داری تو را باور کنم

و عشقت را بپذیرم؟،

گفت: “اگر مرا باور کنی، خودت را باور می کنی،

و اگر عشقم را بپذیری،

وجودت آکنده از عشق می شود،

آن وقت به آن لذت عظیمی که در جست و جوی آن هستی، می رسی و

دیگر نیازی نیست خود را برای ساختن کاخ رویاهایت به زحمت بیندازی،

چیزی نیست که تو نیازمند آن باشی، زیرا تو و من یکی می شویم،

بدان که من عشق مطلق، آرامش مطلق و نور مطلق هستم

و بی نیاز از هر چیز، اگر عشقم را بپذیری تو نیز نور، آرامش و بی نیاز از هر چیز خواهی شد

کوچه مردها(53)

یکشنبه, 19 فوریه, 2012

 

یک روز بعد از ظهر بچه های محل حسین آقا را دیدند که با سر و صدا و خوشحالی با دو جعبه کیک یزدی به خانه آمده و به همه اطلاع داد که شب مردان محله در خانه اش جمع شوند که او خبر خوشی برایشان دارند و هرچه زنها اصرار کردند که خبر چیست،چیزی نگفت و وعده بیان خبر در جلسه محلی را داد.

برگزاری اینگونه جلسات محلی در خانه یکی از اهالی محله به دلایل مختلف دیگر امری عادی شده بود و اهالی می دانستند که هنگامی که برای جلسه دعوت می شوند،باید تصمیم مهمی گرفته شود،اما این بار اینطور نبود.

حسین آقا با کمال مسرت و خوشحالی به انبوه مردانی که در اتاق پذیرایی خانه ایشان نشسته بودند،اطلاع داد که بالاخره دوندگی های او و آقای شهیدی نتیجه داد و خیابان هاشمی هم تا ابتدای قنبرآباد از مناطق شهرداری تهران شد و در داخل محدوده تهران قرار گرفت.یک باره صدای صلوات و دست زدن باهم فضای اتاق را پر کرد و همه همدیگر را در آغوش گرفتند و می بوسیدندو به سمت حسین آقا و آقای شهیدی می رفتند و آنها را در آغوش می گرفتند و حتی بعضی اصرار داشتند که دستشان را ببوسند!

ما بچه ها و خیلی از خانمها که در اتاقی دیگر مشغول ریختن چای و گذاشتن کیک یزدی ها در دیس های چینی نقش گل سرخ بودند،دلیل این همه خوشحالی را نمی دانستیم،اما همان شب و در طی صحبت هایی که مردان برای ما و یا یکدیگر می کردند،فهمیدیم که حالا محله خیلی آباد خواهد شد.خیابان و کوچه ها آسفالت خواهند شد،اتوبوس شرکت واحد تا خیابان هاشمی خواهد آمد،درمانگاه در محله تاسیس خواهد شد،آب لوله کشی به خانه ها خواهد آمد و………

حالا ما هم متوجه اهمیت موضوع شده بودیم و خیلی هم خوشحال.در ذهن هریک از ما محله ای آباد و پر از امکانات و خدمات عمومی نقش بسته بود که بسیاری از زحمات فعلی زندگی در محله ای خارج از محدوده شهری را از بین می برد.

آن شب مردهای محله آنقدر خوشحال بودند که دو تا از آقایان به پیشنهاد و اصرار بقیه رقص چوب بازی کردند و همه را به اوج سرخوشی و سرور رساندند.بعدا معلوم شد که برخورداری از همه این امکانات به چند سالی دوندگی و صبر نیاز دارد اما به هر صورت این امر آغاز شد و به سرعت زمین های محله قیمت پیدا کرد و شلوغ شد.در عرض چهار پنج سال بعدی خیابان های هاشمی و دامپزشکی تبدیل به یکی از شلوغترین و پرجمعیت ترین محلات جنوب شهر تهران گردید در عین حال هرچه محله شلوغتر شد،صفا و یکرنگی موجود بین اهالی هم کمتر شد.

یادباد،آن روزگاران یاد باد

وعده پادشاه

یکشنبه, 17 آوریل, 2011

 

 

 

پادشاهى در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد

 

هنگام بازگشت سرباز پیرى را دید که با لباسى اندک در سرما نگهبانى مى‌داد.

 

از او پرسید: آیا سردت نیست؟

 

نگهبان پیر گفت: چرا اى پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم.

 

پادشاه گفت:من الان داخل قصر مى‌روم و مى‌گویم

 

یکى از لباس‌هاى گرم مرا برایت بیاورند.

 

نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد.

 

اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر وعده‌اش را فراموش کرد.

 

صبح روز بعد جسد سرمازده پیرمرد را در حوالى قصر پیدا کردند

 

در حالى که در کنارش با خطى ناخوانا نوشته بود:

 

اى پادشاه من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل مى‌کردم

 

اما وعده لباس گرم تو مرا از پاى درآورد . . .