برچسب ها بـ ‘وطن’

پیش از این هم بوده ام….

دوشنبه, 2 فوریه, 2015

پیش از این نیز بوده ام من
قبل اکنون هم به گیتی ،زیستم
می کنم در اندرون خویش ،من سیر و سفر
باز می یابم در او ،من خاطرات کهنه را
من کنار پیکر میرزای جنگل در شمال
آنقدر زاری نمودم تا که جان رفت از تنم
من به دوران قجر
همره میرزا رضا،آواره و عاصی بدم
خشم ما از لوله هفت تیر او
سینه شاه ستمگر را درید
من به اعصار قدیم
همره حلاج و عطار و جنید و بایزید
هفت شهر عشق را پیموده ام
من درون لشگر ایرانیان
رزم ها با لشگر بیگانگان،بنموده ام
من پیاپی مردم و زنده شدم
پیش پای ناجوانمردان تازی و مغول
ترک های بی مروت،غربیان لاشخور
بارها مثله شدم
من به گاه دولت ساسانی و ماد و هخا
با سپاه روم و آشور و عرب جنگیده ام
لیک در این دم به دم تازه شدن
من ندیدم روز خوش بر مردمم
پس هماره در مسیر این زمان پر ز درد
رفت و آمد می کنم ،شاید دمی
شاهد بهروزی ایران شوم
این کهن خاک دلیران و شهیدان جهان
این نگین بس درخشان، بر بلندای زمان
عشق من ایران بود
جان ما در طول تاریخ بشر
دم به دم قربان او
جاودان زی،ای وطن

از بیگانه هم می توان آموخت

شنبه, 29 ژوئن, 2013

ما در زبان پارسی،هر غیر ایرانی را بیگانه می نامیم،اما بعضی وقتها اتفاقاتی می افتد که انگار باید در این موضوع تجدید نظر کنیم!

مربی تیم فوتبال ایران،آقای کارلوس کیروش یکی از این وضعیت ها را به وجود آورده است:

– در مواجهه با ناز کردن غیر موجه یکی دو بازیکن برای بازی در تیم ملی،چنان موضع جانانه ای گرفت که تا ابد در تاریخ ورزش ایران خواهد ماند و در مقابل تمام شرکای جرم این دو بازیکن که اصرار بر بخشیدن آنها داشتند،قدمی عقب نگذاشت.

– در مقابل بی ادبی مربی کره جنوبی،چنان دفاع تمام قدی از ایران و ایرانی کرد که هیچیک از مسئولان خودمان نکردند!

– در مقابل سوال شیطنت آمیز خبرنگاران خارجی در مورد نحوه زندگی در ایران،کشور ما را وطن خود عنوان نمود.

به راستی آیا او یک بیگانه است!؟

گلی در مرداب

دوشنبه, 8 آوریل, 2013

من جز موسیقی اصیل ایرانی از هیچ نوع دیگر موسیقی خوشم نمیاد.

فکر می کنم انواع دیگر موسیقی های موجود ایرانی مثل مردابی می مونند که سعی دارند موسیقی اصیل ما را مثل یک مرداب در خود فروبرند و نابودش کنند.

اما اگر مثلا به مرداب بندر انزلی رفته باشید می بینید که چه نیلوفر های زیبایی را در خودش پرورش داده!

در داخل انبوه موسیقی های وارداتی و ترانه های غریبه با فرهنگ ما،بعضا شعرها و ترانه هایی پیدا می شوند که حکم همان گل زیبای نیلوفر درون مرداب را دارند.

به شعر زیبای ترانه “تصور کن” آقای سیاوش قمیشی توجه بفرمایید:

تصور کن، اگه حتی تصور کردنش سخته
جهانی که هر انسانی تو اون، خوشبخت خوشبخته
جهانی که تو اون پول و نژاد و قدرت، ارزش نیست
جواب همصدایی ها، پلیس ضد شورش نیست
نه بمب هسته ای داره ،نه بمب افکن ،نه خمپاره
دیگه هیچ بچه ای پاشو روی مین، جا نمیزاره
همه آزاد آزادن
همه بی درد بی دردن
تو روزنامه، نمی خونی
نهنگا خودکشی کردن
جهانی رو تصور کن ،بدون نفرت و باروت
بدون ظلم خودکامه، بدون وحشت و تابوت
جهانی رو تصور کن، پر از لبخند و آزادی
لبالب از گل و بوسه ،پر از تکرار آبادی
تصور کن اگه حتی تصور کردنش جرمه
اگه با بردن اسمش، گلو پر میشه از سرمه
تصور کن جهانی رو که توش زندان، یه افسانه س
تمام جنگای دنیا شدن ،مشمول آتش بس
کسی آقای عالم نیست
برابر با همن مردم
دیگه سهم هر انسانه
تن هر دونه گندم
بدون مرز و محدوده
وطن یعنی همه دنیا
تصور کن تو می تونی، بشی تعبیر این رویا

قاصدک هان؟

دوشنبه, 11 فوریه, 2013

قاصدک هان چه خبر آوردي ؟

از کجا و از که خبر آوردي؟

خوش خبر باشي اما

گرد بام و در من

بي ثمر مي گردي

انتظار خبري نيست مرا

نه زياري ، نه ز ديار و دياري ، باري

برو آنجا که ترا منتظرند

برو آنجا که بود چشمي و گوشي با کًس

قاصدک در دل من ، همه کورند و کرند

دست بردار از اين در وطن خويش غريب

قاصدک تجربه هاي همه تلخ ،

با دلم مي گويند ،

که دروغي تو دروغ

که فريبي تو فريب

قاصدک هان ، ولي آخر ايواي

راستي آيا رفتي با باد ؟

با توام ، آيا کجا رفتي آي ،

راستي آيا جايي خبري هست هنوز ؟

مانده خاکستر گرمي جايي ، در اجاقي ؟

طمع شعله نمي بندم

خردک شوري هست هنوز ؟

قاصدک

ابرهاي همه عالم شب و روز

در دلم مي گريند .
…………………………… مهدي اخوان ثالث

شعری از “اصحاب پارک”

شنبه, 17 سپتامبر, 2011

از پدرم و دوستانش که نام آنها را “اصحاب پارک”گذاشتم ،قبلا نوشته ام.یکی از این بزرگواران به مناسبتی مرا مورد لطف قرار داد و یکی از اشعارش را در اختیار من گذاشت که برایم بسیار جالب بود.حیفم آمد شما نخوانیدش:

ایران ما

ای خاک پاک،ای وطن،ای باصفاترین

چون آفتاب روشناییت،دلرباترین

خلاق ذوالجلال تورا برتر آفرید

گشتی به هر کجای جهان،باصفاترین

بهر جهان دگر ،اگر بوده آن بهشت

در این جهان بهشت تویی،دلگشاترین

ایران من چه دلکش و نامت چه دلرباست

ای نام تو به جمله جهان،آشناترین

خوشتر بود زجنت و رضوان،هوای تو

جنت تویی،بهشت تویی،خوش هواترین

پاینده باش ای وطن،ای خاک مشکبیز

ای در مقام عز و شرف،اعتلاترین

تابنده شو چو مهر و درخشنده شو چو ماه

با ملتی قوی،همه از با خداترین

هرگز نمیرد آنکه به دل دارد عشق تو

با حی بمان به دور زمان،با بقاترین

تاریخ تو،حوادث بسیار دیده است

بر نام تو رقم زده،پرماجراترین

آشوب و فتنه های فراوان تو دیده ای

بس دشمنی که جمله بد از اشقیاترین

آزاد و شدرها ،وطن از کید دشمنان

بودند خلق ما همه از روشناترین

مادر مقدس است و تو هم مام میهنی

مادر بود به مهر و وفا،باوفاترین

از بهر اعتلای وطن،خوش بود برین

حب الوطن شعار شود،پرنواترین

خلیل برین خوئی-19/5/1390

ای وطن

سه شنبه, 11 ژانویه, 2011

وضیح ضروری:اشاره و آرزوی سبز ماندن وطن هیچ ارتباطی به هیچ دسته و گروهی ندارد،چرا که من اصولا عضو و معتقد به هیچ جناح خاصی نیستم و معتقدم راه خدا تنها بوسیله اندیشیدن در خود و توسط خود،پیدا می گردد و نه با دستورات این و آن!البته توصیه های صالحان، اندیشمندان،معصومین،پیامبران و کتاب خدا بسیار کمک کننده و راهگشا خواهد بود.

نظر فکن به من که من
به هر کجا، غریب‌وار، که زیر آسمان دیگری، غنوده‌ام
همیشه با تو بوده‌ام،
همیشه با تو بوده‌ام، همیشه با تو بوده‌ام

اگر که حال پرسی ام، تو نیک میشناسی ‌ام
من از درون غصه ‌ها و قصه‌ ها برآمدم

حکایت هزار شاه با گدا
حدیث عشق ناتمام آن شبان به دختر سیاه چشم کدخدا
ز پشت دود کشت‌های سوخته درون کومه های سیاه
ز پیش شعله‌های کوره‌ها و کارگاه
تنم ز رنج، عطر و بو گرفته است
رخم به سیلی زمانه خو گرفته است
اگر چه در نگاه اعتنای کس نبوده‌ام
یکی ز چهره‌های بی‌شمار توده‌ام


چه غمگنانه سال‌ ها که بال ها زدم به روی بحر بی‌کناره‌ات
که در خروش آمدی، به جنب و جوش آمدی
به جنب و جوش آمدی

به اوج رفت موج های تو
که یاد باد اوج های تو

در آن میان که جز خطر نبود
مرا به تخته‌پاره‌ها نظر نبود
نبودم از کسان که رنگ و آب دل ربودشان
به گودهای هول
بسی صدف گشوده‌ام
گهر ز کام مرگ در ربوده‌ام
بدان امید تا که تو دهان و دست را رها کنی
دری ز عشق بر بهشت این زمین دل فسرده واکنی
به بند مانده‌ام شکنجه دیده‌ام
سپیده هر سپیده جان سپرده‌ام
هزار تهمت و دروغ و ناروا شنوده‌ام
اگر تو پوششی پلید یافتی
ستایش من از پلید پیرهن نبود
نه جامه، جان پاک انقلاب را ستوده‌ام


کنون گر ز خنجری، میان کتف خسته‌ام
اگر که ایستاده‌ام و یا ز پا فتاده‌ام
برای تو، به راه تو، شکسته‌ام
برای تو، به راه تو، شکسته‌ام

اگر میان سنگ‌های آسیا چو دانه‌های سوده‌ام
ولی هنوز گندمم غذا و قوت مردمم
همانم آن یگانه‌ای که بوده‌ام


سپاه عشق در پی است
 شرار و شور کار ساز با وی است

دریچه‌های قلب باز کن
 سرود شب شکاف آن
 ز چار سوی این جهان

کنون به گوش می ‌رسد
کنون به گوش می رسد
من این سرود ناشنیده را، به خون خود سروده‌ام

نبود و بود برزگر را چه باک اگر برآید از زمین
هر آنچ او به سالیان فشانده یا نشانده است

وطن! وطن! تو سبز جاودان بمان

 که من،
پرنده‌ای مهاجرم، که از فراز باغ با صفای تو
به دوردست مه گرفته پر گشوده‌ام

وطن! وطن! وطن! وطن!
 تو سبز جاودان بمان
تو سبز جاودان بمان