برچسب ها بـ ‘واکسن’

کوچه مردها 105

چهار شنبه, 13 مارس, 2013

یک روز در حال درس خواندن در کلاس بودیم که درب کلاس را زدند و مبصر کلاس بغلی داخل شد و انگشتش را بالا برد و به خانم فرخنده گفت:خانم اجازه ،آقای ناظم گفتند بچه ها را بیاورید دفتر.

خانم فرخنده که معلوم بود کاملا توجیه بود به ما گفت:بچه ها همه وسایلتان را در کلاس بگذارید و به صف مرتب دنبال من بیایید.

هاج و واج مانده بودیم که قضیه چیست و چه اتفاق غیر مترقبه ای افتاده است؟

به آرامی و محتاط پشت سر خانم معلم در یک صف به سمت دفتر مدرسه راه افتادیم و پشت در دفتر کنار دیوار به یک صف مرتب ایستادیم به نحوی که نفر اول صف با باز شدن در دفتر و دیدن داخل آنجا بلافاصله به نفر بعدی گفت:واکسن می زنند!

نفر آخر کلاس قبلی گریان خارج شد و نفر اول کلاس ما وارد شد.کار ما تا نوبتمان بشود این بود که ببینیم کی از همه مردتر است.یعنی به حسب قیافه ظاهری فرد بیرون رونده که گریان یا معمولی یا خندان و فاتح بود به این نتیجه می رسیدیم که هرکدام از بچه ها چقدر مرده؟!

بعضی از بچه ها هم موقع بیرون آمدن لکه های بنفش رنگی روی سر بی مو و تراشیده خود داشتند و یک شیشه دوا هم دستشان بود.

نوبت من که شد،داخل شدم.همکلاسی قبل از من روی پای خانم معلم خم شده بود و شلوارش را هم کمی پایین کشیده بودند و خانمی در حال تزریق یک آمپول به او بود.خانم دیگری که او هم لباس سفید پزشکی تنش بود و روی صندلی نشسته بود مرا به سمت خود برو و حسابی سرم را نگاه کرد و گفت:نه تو قارچ کچلی نداری،برو آمپولت را بزن!

من به سمت خانم فرخنده رفتم.خجالت می کشیدم پیش او مرا آمپول بزنند اما او مرا خم کرد تا سینه ام روی پاهایش قرار گرفتند و بعد خانم پرستاری با آمپول آمد سراغم و شلوارم را کمی پایین برو و با پنبه الکلی محل آمپول را تمیز کرد و :آخ!درد سوزن را حس کردم اما خوشبختانه ناله ام آنقدر آهسته بود که فقط خانم فرخنده شنید و گفت:چیزی نیست .الان تموم می شه.و چند لحظه بعد من آزاد بودم.لنگان لنگان اما فاتحانه و خوشحال از گریه نکردن از دفتر خارج شدم و در مقابل چشم بچه های دیگر به سمت کلاس رفتم.

آن روز همه بچه های مدرسه را معاینه کردند و واکسن زدند.

کوچه مردها(55)

چهار شنبه, 22 فوریه, 2012

در آن روزگار بیماری های واگیر دار مانند آبله،وبا،سل و…..زیاد شیوع داشت و گاه بصورت اپیدمی در جامعه بروز می کرد و کشتار میکرد.

به همین دلیل دولت اقدام به تاسیس درمانگاه های دولتی در مناطق مختلف شهر تهران نموده بود و یکی هم در میدان هاشمی تاسیس نمود و هرگاه که یکی از این بیماری ها شیوع پیدا می کرد با اعلام قبلی شروع به واکسیناسیون عمومی می نمود که هم فال بود و هم تماشا یعنی هم بر علیه بیماری واکسینه می شدیم و هم چند روز شاهد ماجراهای زیادی بودیم که کلی ما را سرگرم می نمود(البته وقتی بزرگتر شدیم واکسن های لازمه را در مدرسه به ما می زدند و دیگر ما دانش آموزان به درمانگاه نمی رفتیم).

صف های طویل و طولانی همراه با بی انضباطی و عجله برای زودتر واکسن زدن صحنه های بدیع و گاه خنده آور و گاه دردآور ایجاد می نمود.انگار که اگر دقیقه و ساعتی دیرتر واکسن بزنند،بیماری به سراغشان می آید و جانشان را می گیرد!مثلا دعوای بین عروس و مادر شوهر در صف زنانه بسیار خنده آور بود که عروس خطاب به مادر شوهر با عصبانیت می گفت:تو که عمرتو کردی،چرا انقدر عجله داری زودتر از من واکسن بزنی!؟ و مادر شوهر با مظلوم نمایی به پسرش در صف مردانه اشاره می کرد و داد می زد که:انقدر بهت می گم جلوی این…… رو بگیر.حالا خوب شد جلوی این همه مردم و همسایه ها آبروی مرا می برد؟دلت خنک شد؟

یا اینکه در صف مردانه گاها از روی غرور یا هر علت دیگری اختلافاتی پیش می آمد که به درگیری فیزیکی می رسید و جراحت هایی پدید می آمد که دکتر و پرستاران مجبور بودند کار واکسن زدن را تعطیل کنند و به بخیه کردن زخم ها و گچ گرفتن شکستگی ها بپردازند و این موارد هم در باور نزاع کنندگان و هم تماشا چیان موارد مهمی نبودند و جزئی از طبیعت کار محسوب می شدند!نهایتا هم کار به دخالت “ممد سیاه” و نوچه هایش می کشید که همه را با توسری و ترساندن به صف کنند .

داخل درمانگاه هم که می شدیم تازه برای ما بچه ها اول عذاب و ترس بود.با دیدن صحنه واکسن زدن به دیگران در صف داخلی درمانگاه چند بار می مردیم و زنده می شدیم تا نوبت ما بشود و خیلی از ما بچه ها از قبل از زدن واکسن شروع به گریه می کردیم و این گریه تا هنگامی که واکسن ما را می زدند و با دعوا و تحقیر بیرونمان می کردند،ادامه داشت.در این میان چند نفری که مثل مرد می ایستادند و با تحمل درد و غلبه بر ترس،بدون گریه کردن واکسنشان را می زدند و بیرون می آمدند،در میان سایر بچه ها احترام زیادی کسب می کردند که باعث می شد در بازی های جمعی نقش های فرماندهی و سر تیمی پیدا کنند!

درمانگاه میدان هاشمی هنوز هم فعال است و در حال خدمت به مردم آن منطقه.