برچسب ها بـ ‘واله’

ناامیدم!

دوشنبه, 4 دسامبر, 2017

بی تو اینجا چه دلتنگم
بلبلی اسیر و در بندم
نغمه هایم درگلو مانده
وه چه حیران وواله و سردم
من در این وادی تحیر و غم
ناله ها به درگهت کردم
هیچ پاسخی ز جانبت نرسید
رفتم و راه خود جدا کردم
حاصلی ز بندگی ندیدم من
بعد از این به غیرتو دل بندم

ماجرای پایان ناپذیر حافظ 1

سه شنبه, 3 فوریه, 2015

شب یلدا را پشت سر گذاشتیم و یکی از اصلی ترین و محور مراسم این شب،حافظ خوانی و تفعل به دیوان اوست.
به راستی چه کرده این شاعر ایرانی که در میان ده ها شاعر بزرگ دیگر که هریک فخر یک کشور می توانند باشند و همگی در قالب فرهنگ ایرانی جای خوش کرده اند،اینچنین متمایز شده و به فخر شعرا تبدیل شده تا جایی که او را زبان خدا(لسان الغیب) نیز نامیده اند.
دیوان حافظ معدنی بی انتها از شیرینی و شکر در کلام و معنی است و همه را واله و مفتون خود می نماید.
دکتر محمد اسلامی ندوشن،در سال پیش کتابی با عنوان”ماجرای پایان ناپذیر حافظ” نگاشته که الحق در بیان بزرگی و عظمت این شاعر پارسی ،موفق بوده است.
از این رو طی چندین قسمت به هم پیوسته خلاصه ای از این کتاب را تقدیم خواهم نمود.امیدوارم مورد رضایت خاطر ساکنان و مهمانان معبد نوعدوستی قرار گیرد.
یا حق

رسم عاشقی

چهار شنبه, 4 آوریل, 2012

باغبان همه گل ها و درختهای باغش را دوست می داشت.اصولا عاشق ساکنین باغش بود.هر جا که بود،همینگونه بود. بنیاد وجودش بر محور عشق به گلها و درختان باغش می گردید.اما این یکی با دیگران فرق داشت.

او را دوست می داشت،به گونه ای دیگر.

به همه رسیدگی می کرد اما به این یکی ،جوری دیگر.

برای همه وقت می گذاشت،برای او خیلی بیشتر!

عاشق همه آنها بود،ولی این یکی را می پرستید و چه لذتی می برد از این همه علاقه و عشق.

شاید به این خاطر بود که خودش کاشته بودش و خودش مراقبت کرده بود تا بشکفد و چه شکفتنی.جلوه باغ شود و مورد حسرت و غبطه دشمن و دوست.

گل هم عاشق باغبان بود.می دانست که او دلیل یگانگی اش در باغ و عزتش می باشد.تمامی لحظاتش را دوست داشت در کنار خالقش باشد اما چه فایده که پا در خاک داشت و محدود به فضایی خاص بود،پس چاره را در دلبری بیشتر و جذب باغبان به کنار خود می دانست و چه استادانه دل می برد و واله می کرد.

حالا دیگر همه درختها و گل های باغ می دانستند که این دو را حالی دگر است و بعضی حسادت می کردند و بعضی غبطه می خوردند.اما همه باغبان را دوست داشتند و ناراحتش نمی کردند.

 این ها برای گل کافی نبود.راضیش نمی کرد.پس آرام آرام سر بهانه گیری گذاشت و ناسازگاری و آنقدر در این تندخویی ها پیش رفت که باغبان نگرانش شد.نمی دانم نگران گلش بود یا نگران خودش یا نگران عشقشان.یقین هر سه!

فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش

گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش

و چه تلخ و عاقلانه باغبان به این نتیجه رسید که برای حفظ گلش،باید صبورانه خدمت کند و رنج بکشد و دور بماند.

عاشقانه نیست که با حضورت گل را برنجانی،زمانی که تحملت را ندارد.

عاشقانه نیست که خدمتش را ترک گویی ،هنگامی که از هر گفته و حرکت تو می رنجد.

اینگونه بود که تصمیم گرفت که پروانه وار خدمت کند و دوست بدارد و دم نزند.

این رسم عاشقی است.

 

مست خدا

دوشنبه, 16 ژانویه, 2012

ما واله و دیوانه و دلداده به اوییم

ما مست و خراب از خم و پیمانه اوییم

این ناز خرامیده به رخساره دلدار

از رحمت یار است،رهی جز تو نپوییم

ای هردو جهان،حاصل یک لحظه نازت

آخر ز کجا راه سرای تو بجوییم؟

ما دلق خود از بار گنه پر بنمودیم

امید به تو داریم و گدای سر کوییم

ما ساقه خشکی به گلستان خداییم

او بارش روح است که به افلاک بروییم

 

از این عشق

دوشنبه, 31 اکتبر, 2011

می سوزم و می سازم و سرمستم از این عشق

می ترسم و می لرزم و گریانم از این عشق

سرمستم و شادابم و رقصانم و حیران

لیکن به همان وضع،گریزانم از این عشق

یارب چه کنی با من سرگشته و واله

آخر ننمایی که چه خواهی تو از این عشق؟

چون مهره بازی،شده غلطان به همه سو

تا رخ به کجا قلعه نمایم،من از این عشق