برچسب ها بـ ‘واعظ’

عارفانه

دوشنبه, 10 فوریه, 2020

من به خال لبت اى دوست گرفتار شدم
چشم بيمــــار تــــو را ديــدم و بيمار شدم
فارغ از خود شدم و كوس اناالحق بزدم
همچــــو منصــور خــــــريدار سرِ دار شدم
غم دلدار فكنده است به جانم، شررى
كـــه بـــه جــــان آمدم و شهره بازار شدم
درِ ميخانه گشاييد به رويم، شب و روز
كه من از مسجد و از مدرسه، بيزار شدم
جــــامــه زهد و ريا كَندم و بر تن كردم
خــــرقــــه پيــــر خـــراباتى و هشيار شدم
واعـــظ شهــر كــه از پند خود آزارم داد
از دم رنــــد مــــى‏آلــــوده مــــَددكار شدم
بگـــذاريــــد كــــه از بتكــده يادى بكنم
مـــن كـــه با دستِ بت ميكده، بيدار شدم

نظر شما چیست؟

دوشنبه, 4 آگوست, 2014

با کراوات به دیدار خدا رفتم و شد
بر خلاف جهت اهل ریا،رفتم و شد
ریش خود را ز ادب صاف نمودم با تیغ
همچنان آینه با صدق و صفا رفتم و شد
من حروف عربی را که ندارم در یاد
ننمودم ز ته حلق ادا،رفتم و شد
هرگز از قاسم و جبار نگفتم سخنی
گفتم از صلح و صفا،مهر و وفا،رفتم و شد
همچو واعظ نه عصا داشتم و نه نعلین
سرخوش و بی خبر و بی سروپا رفتم و شد
مدعی گفت:چرا رفتی و چون رفتی و کی؟
من دلباخته بی چون و چرا رفتم و شد
تو سرت پیش خدا روز و شبان خم شد و راست
من به خود آمدم و رقص کنان رفتم و شد

باز هم از “عشق”

یکشنبه, 25 سپتامبر, 2011

دختری کنجکاو می پرسد:ای مردم،عشق یعنی چه؟

دختری گفت:اولش رویا و آخرش بازی است و بازیچه.

مادرش گفت:عشق یعنی رنج و پینه و زخم و تاول کف دست.

پدرش گفت:ساکت شو بی ادب!این به تو نیامده است.

رهروی گفت:کوچه ای بن بست.

سالکی گفت:راه پر خم و پیچ.

معلم می گفت:عین و شین و قاف است و دیگر هیچ.

دلبری می گفت:شوخی لوسی است.

تاجری می گفت:عشق کیلو چند؟

مفلسی گفت:عشق پر کردنشکم خالی زن و فرزند

شاعری گفت:یک کمی احساس مثل احساس گل به پروانه

عاشقی گفت:خانمانسوز است بار سنگین عشق بر شانه

شیخ گفتا:گناه بی بخشش

واعظی گفت:واژه بی معناست

زاهدی گفت:طوق شیطان است

محتسب گفت:منکر عظماست

قاضی شهر گفت:عشق را فرمود حد هشتاد تازیانه بر پشت

جاهلی گفت:عشق را عشق است

پهلوان گفت:جنگ آهن و مشت

رهگذر گفت:طبل تو خالی است.یعنی آهنگ آن ز دور خوش است.

دیگری گفت:از آن بپرهیزید،یعنی از دور کن بر آتش دست

چون که بالا گرفت بحث و جدل توی آن قیل و قال دیدم

طفل معصوم با خودش می گفت،من فقط یک سوال پرسیدم!

تفالی بر حافظ

سه شنبه, 17 می, 2011

برو به کار خود ای واعظ این چه فریاد است

مرا فتاد دل از ره،تو را چه افتاده است؟

به کام تا نرساند مرا،لبش چون نای

نصیحت همه عالم به گوش من باد است

میان او که خدا آفریده است از هیچ

دقیقه ایست که هیچ آفریده نگشادست

گدای کوی تو از هشت خلد مستغنی است

اسیر عشق تو از هردو عالم آزاد است

اگر چه مستی عشقم خراب کرد،ولی

اساس هستی من زان خراب آباد است

دلا منال ز بیداد و جور یار که یار

تو را نصیب همین کرده است و این دادست

برو فسانه مخوان و فسون مدم حافظ

کزین فسانه و افسون مرا بسی یادست

 

رسالت بشر چيست؟(32)

سه شنبه, 22 فوریه, 2011

حافظ

 

شمس الدین محمد متخلص به حافظ مشهورترین شاعر زبان فارسی است، شاید کمتر شاعری را بتوان در سراسر جهان سراغ کرد که مانند حافظ در طول بیش تر از شش قرن در میان هموطنانش چه خاص و چه عام به اندازه او شهرت و محبوبیت داشته باشد. حتی امروزه که پسند بسیاری از مردم و روشنفکران و ادبیان نسبت به شعر تغییر کرده است و مضامین و قالب های کهن شعر طراوت و سرزندگی خود را از دست داده اند ، باز هم ذره ای از شهرت و محبوبیت حافظ در میان مردم عادی و محققان و هنرمندان کم نشده است .

(بیشتر…)