برچسب ها بـ ‘وابستگی’

دل نوشته 31

شنبه, 30 نوامبر, 2019

وابستگی آینده یک کشور و ملت به سیستم و فرهنگ آموزشی دیگر امری بدیهی است.
آموزش نونهالان هر ملت باید از محیط خانواده و توسط پدر و مادر آغاز گردد. به این صورت که جواب سوالات او را فوری و کامل ندهند بلکه کودک را در مسیری هدایت کنند که خودش جواب را پیدا کند.
در مدرسه هم باید بچه هارا با تفکر و دقت در مشاهدات برای آموزش های خود آشنا سازند،نه اینکه مانند یک نوار تکراری دائم مفروضات و دانسته ها را به بچه ها بگویند و در امتحانات هم دقت کنند که دانش آموز هیچ حرف جدیدی جز آنکه مدرسه و کلاس به آنها گفته،نگویند و ننویسند ولو آنکه درست باشد!
در دانشگاه ها هم به عقیده من باید در سال اول دروس پایه همگی شامل علوم محض پایه مثل ریاضی و… و دروسی همچون روش های تحقیق ،تحقیق در عملیات، تحقیق آماری و میدانی و…..باشد و در سال های بعدی دروس تخصصی را به صورت دادن مسایل عملیاتی به دانشجو و اصرار بر حل آنها توسط خودشان ارائه دهند و اساتید و دانشگاه فقط نقش استاد راهنما و تامین وسایل مورد نیاز آنها را داشته باشند.
رایانه ها و فضای مجازی مدت هاست که مرگ سیستم آموزشی جاری ما را اعلام کرده اند و ما غافلیم!

آدم ها…..

شنبه, 11 ژانویه, 2014

آدم ها را می توان به اشکال مختلف و با دیدگاه های متنوع دسته بندی کرد.این هم یک جورش است:

– بعضی ها طوری مجذوبت می کنند که همه عمر با آنها خواهی ماند.

-بعضی ها طوری غافلگیرت می کنند که می گویی:کاش زودتر دیده بودمت.

– بعضی ها از دور مجذوبت می کنند و تو آرزوی دیدارشان را داری.

-بعضی ها از دور منفورت می کنند و تو همیشه در حال پرهیز از دیدنشان هستی.

– بعضی ها چنان برخورد بدی با تو می کنند که می گویی:کاش هرگز تو را ندیده بودم.

– و بالاخره بعضی ها حالی در تو به وجود می آورند که آرزو می کنی وابستگی و حضور او در کنار تو هرچه زودتر پایان یابد.

بیایید وضعیت خود را در این دسته بندی مشخص نموده و اگر لازم است تغییری در خود ایجاد نماییم.

غریبه

شنبه, 3 دسامبر, 2011

من غریب ام در میان جمعتان
واژه ای خاموش در فرهنگتان
این سرای خواب های خستگی
بی دلان را کی شود وابستگی
جامه سیمانی خاکستری
مه رخان را می نماید بستری
من به بال یک نسیمی می روم
ای رفیقان صمیمی می روم

بابا لنگ دراز

دوشنبه, 17 اکتبر, 2011

بخشی از یک نامه بابا لنگ دراز به “جودی آبوت”در کتاب “بابا لنگ دراز”:

جودی،کاملا با تو موافقم که بخشی از مردم اصلا زندگی نمی کنند و زندگی را یک مسابقه دو می دانند و می خواهندهرچه زودتر به هدفی که در افق دوردست است ،دست یابند و متوجه نمی شوند که آن قدر خسته شده اند که شاید نتوانند به مقصد برسند و اگر هم برسند ناکهان خود را در خط پایان می بینند!در حالی که نه به مسیر توجه داشته اند و نه از آن لذتی برده اند.

دیر یا زود آدم پیر و خسته می شود ،در حالی که از اطراف خود غافل بوده است.آن وقت دیگر رسیدن به اهداف و آرزوها هم برایش بی ارزش می شود و فقط او می ماند و یک خستگی بی لذت و فرصت و زمانی که از دست رفته و دوباره تکرار نخواهد شد.

جودی عزیزم،درست است.ما به اندازه خاطرات خوشی که از دیگران داریم،آنها را دوست داریم و به دیگران وابسته می شویم.هرچه خاطرات خوشمان از شخصی بیشتر باشد،علاقه و وابستگی ما بیشتر می شود.پس هرکسی را بیشتر دوست داریم و می خواهیم که بیشتر دوستمان بدارد ،باید برایش خاطرات خوش زیادی بسازیم تا بتوانیم در دلش ثبت شویم.

وابستگی و وارستگی

سه شنبه, 11 ژانویه, 2011

روزی گدایی به دیدن صوفی درویشی رفت و دید که او برروی تشکی مخملین در میان چادری زیبا که طناب هایش به گل میخ های طلایی گره خورده اند، نشسته است. گدا وقتی اینها را دید فریاد کشید: این چه وضعی است؟ درویش محترم! من تعریف های زیادی از زهد و وارستگی شما شنیده ام اما با دیدن این همه تجملات در اطراف شما، کاملا سرخورده شدم
درویش خنده ای کرد و گفت : من آماده ام تا تمامی اینها را ترک کنم و با تو همراه شوم . با گفتن این حرف درویش بلند شد و به دنبال گدا به راه افتاد . او حتی درنگ هم نکرد تا دمپایی هایش را به پا کند
بعد از مدت کوتاهی، گدا اظهار ناراحتی کرد و گفت: من کاسه گداییم را در چادر تو جا گذاشته ام. من بدون کاسه گدایی چه کنم؟ لطفا کمی صبر کن تا من بروم و آن را بیاورم
صوفی خندید و گفت: دوست من، گل میخ های طلای چادر من در زمین فرو رفته اند، نه در دل من، اما کاسه گدایی تو هنوز تو را تعقیب میکند

در دنیا بودن، وابستگی نیست. وابستگی، حضور دنیا در ذهن است و وقتی دنیا در ذهن ناپدید میشود _ این را وارستگی میگویند