برچسب ها بـ ‘هیولا’

آموزگار عشق 1

شنبه, 6 اکتبر, 2018

فهیمه‌سادات طباطبایی – روزنامه همشهری

«دز» کهنسال آن پایین مثل پهلوانی پیر که بعد از باران چند روزه جانی دوباره یافته، خشمگین و پرغرور پایش را به دامنه لنگرکوه می‌کوبد و می‌رود؛ می‌رود که برسد به دشت‌ها و کوه‌ها و زمین‌های تشنه پایین دست و غرش بی‌امانش لرزه می‌اندازد به تن ما که 60-50 متر بالاتر معلق مانده‌ایم وسط رودخانه؛ توی گرگر (وسیله‌ای آهنی برای جابه‌جایی از میان رودخانه) کوچک آهنی زنگ‌زده که نه راه پس دارد و نه راه پیش. باد هم مثل هیولایی خوشحال از شمال به جنوب، گرگر را موذیانه تاب می‌دهد تا ترس بیشتر بر دست‌‌های لرزان و عرق‌کرده‌مان که محکم سیم بکسل را چنگ زده، چیره شود.

دز همچنان زیر پایمان می‌خروشد؛ عصبانی با چهره‌ای سرخ و پر گل‌ولای و ما چشمان پر وحشتمان را به اکبر و آقامعلم دوخته‌ایم که حالا ایستاده روی سیم بکسل‌های نازک، گرگر را به هر ‌جان‌کندنی هل می‌دهند به آن طرف دز؛ جایی که مدرسه چادرنشینان ایل بختیاری بزرگ آنجاست. این راه، مسیر همیشگی آقامعلم است؛ حجت دودانگه، 30ساله که خود بچه روستای «گاومیر» سردشت دزفول است و اصالتا بختیاری. او همیشه یکه و تنها این راه را می‌آید تا خودش را به 9دانش‌آموز عشایرش در این طرف دز، در دل لنگرکوه، درست روی کوه پهلوی برساند؛ به فاطمه و ناهید، مهران، مسلم، محدثه، محسن و…که تنها معلم‌شان آقای دودانگه است؛ معلمی که از شهر می‌آید و لابه‌لای درس‌، داستان خیابان‌ها، کوچه‌ها، ساختمان‌ها و فروشگاه‌های شهر را برای آنها می‌گوید؛ جایی که شاید بعدها وقتی خیلی بزرگ شدند مسیرشان به آنجا خورد وگرنه به قول خودشان «ایل را چه به شهر، خانه ما همین کوه‌ها و دشت‌هاست».

کوچه مردها 157

چهار شنبه, 11 مارس, 2015

بالاخره زمان برگزاری امتحانات نهایی ششم دبیرستان و رشته ریاضی رسید.خرداد 1354 مثل یک آوار سر ما خراب شده بود و کابوس و هیولایی که آن همه ما را از آن در کنار کنکور ترسانده بودند،رسید.
واقعیت این است که در کنار آن همه زحمت و تلاشی که پدر و مادر و اولیای مدرسه برای ما کشیدند،اگر به کمک یک روانشناس کمی روی ترس ما از این دو امتحان بزرگ زندگی کار می کردند،مطمئنا ما با نتایج بسیار بهتری از این دو خاکریز بزرگ زندگی خود عبور می کردیم.
به هر حال زمان امتحانات فرا رسید و من در یک دبیرستان در خیابان جامی باید امتحانات نهایی خود را برگزار می کردم که چند تا از بچه های دیگر دبیرستان من هم در همین حوزه امتحانی بودند.
هر امتحان را که پشت سر می گذاشتیم،تازه متوجه می شدیم که چقدر آسان بودند و ما بیهوده چه ترسی داشتیم.
من فقط در یکی از امتحاناتم دچار دردسر شدم.درسی داشتیم به نام هندسه ترسیمی.مسئله ای به ما می دادند که شامل تعیین یک سری مختصات نقاطی از یک شکل در چهارچوب محورهای مختصات ریاضی بود و ما باید با کمک این اطلاعات شکل خواسته شده را در یک ربع محور مختصات رسم می کردیم.
نیم ساعته و به سرعت شکل را کشیدم و با کمال افتخار و سربلندی در یک دست ورقه و در یک دست دیگر تخته رسم و خط کش تی،به سمت ممتحن جلسه برای تحویل دادن ورقه رفتم.
از کنار نفر اول پشت سرم که عبور کردم ،دیدم شکل را در پایین محور ایکس ها کشیده است.در دلم پوزخندی به او زدم و رد شدم.دومی هم همین کار را کرده بود،مردد شدم. با دیدن شکل نفر سوم که او هم همین کار را کرده بود سراسیمه برگشتم و روی صندلی خودم نشستم و یکبار دیگر صورت مسئله را با دقت مرور کردم.حق با بچه ها بود و من اشتباه کرده بودم!
ممتحن یالای سرم آمد و پرسید:چرا برگشتی؟
جریان را به او گفتم.
گفت با اینکه اینکار نگاه کردن روی ورقه دیگران و نوعی تقلب محسوب می شود ولی چون این کار را ارادی نکردی من فرصت اصلاح را به تو می دهم.یاد او و بزرگواریش به خیر!
به هر حال نیم ساعتی طول کشید تا شکل کشیده شده را پاک کردم و شکل جدید و درست را کشیدم اما صفحه امتحان خیلی کثیف شده بود!
به هر حال این امتحانات هم تمام شد و من با معدل شانزده و نیم ،موفق به دریافت دیپلم شدم.

ذره ذره کم می شوی……

شنبه, 22 سپتامبر, 2012

با گذر زمان ذره ذره کم می شوی..

از یقینی که داشتی

از ایمان ،صداقت و خلوصی که داشتی

از زیبابینی و لطافت روحی که داشتی

از عشقی که مثل پرنده پر می کشید

 

ذره ذره کم می شوی و مثل یخی قطره قطره آب می شوی…

نه مهری نه وفایی

نه دلی نه محبتی

همه اش بوی خودخواهی و خودپرستی

و آخرش ظلم و جفا در حق دیگران

و فراموش کردن خود ، خدا و دیگران

و تبدیل شدن به سنگ بی خاصیت

 

کم می شوی اما چگونه؟

با دروغ، ریا،ظلم،بدگویی،طمع،خشم و نفرت،شهوت،

با چشم و گوش و زبان بدون حیا و پرده

و خلاصه با لبیک گفتن های پی درپی به دعوت شیاطین انس و جن..

 

با کم شدنت دیگر دلت برای خدا تنگ نمی شود

فرشتگان نیز کم کم از کنار تو دور می شوند

دوستان و آشناهایت هم این کم شدنت را می بینند و کم کم جای آنها خالی می شود

حتی پرندگان و چرندگان نیز با دیدن تو می هراسند و می گریزند چون تو دیگر مامن آرامش و مهر نیستی

و تبدیل به هیولای هزار شاخ شده ای

 

می بینی خیلی راحت کم می شوی قطره قطره…

کجاست آن قسم خورده روز الست که وفای عهد کند

و بر چکیدن قطره های دل واقف باشد

و نگذارد این دل و امانت الهی که جهان به خاطر آن خلق شده آب شود.

 

آری دیگر خیلی دیر خواهد شد اگر چکیدن قطره ها و مرواریدهای دل را نبینم

از وبلاگ کیمیای معرفت