برچسب ها بـ ‘هیمه’

عشق شادی است

دوشنبه, 2 ژانویه, 2017

عشق شادی ست ، عشق آزادی ست
عشق آغاز آدمی زادی ست
عشق آتش به سینه داشتن است
دم همت بر او گماشتن است
عشق شوری زخود فزاینده ست
زایش كهكشان زاینده ست
تپش نبض باغ در دانه ست
در شب پیله رقص پروانه ست
جنبشی در نهفت پرده ی جان
در بن جان زندگی پنهان
زندگی چیست ؟ عشق ورزیدن
زندگی را به عشق بخشیدن
زنده است آن كه عشق می ورزد
دل و جانش به عشق می ارزد
آدمی زاده را چراغی گیر
روشنایی پرست شعله پذیر
خویشتن سوزی انجمن افروز
شب نشینی هم آشیانه ی روز
آتش این چراغ سحر آمیز
عشق آتش نشین آتش خیز
آدمی بی زلال این آتش
مشت خاكی ست پر كدورت و غش
تنگ و تاری اسیر آب و گل است
صنمی سنگ چشم و سنگ دل است
صنما گر بدی و گر نیكی
تو شبی ، بی چراغ تاریكی
آتشی در تو می زند خورشید
كنده ات باز شعله ای نكشید ؟
چون درخت آمدی ، زغال مرو
میوه ای ، پخته باش ، كال مرو
میوه چون پخته گشت و آتشگون
می زند شهد پختگی بیرون
سیب و به نیست میوه ی این دار
میوه اش آتش است آخر كار
خشك و تر هر چه در جهان باشد
مایه ی سوختن در آن باشد
سوختن در خوای نور شدن
سبك از حبس خویش دور شدن
كوه هم آتش گداخته بود
بر فراز و فرود تاخته بود
آتشی بود آسمان آهنگ
دم سرد كه كرد او را سنگ ؟
ثقل و سردی سرشت خارا نیست
نور در جسم خویش زندانی ست
سنگ ازین سرگذشت دل تنگ است
فكر پرواز در دل سنگ است
مگرش كوره در گذار آرد
آن روان روانه باز آرد
سنگ بر سنگ چون بسایی تنگ
بجهد آتش از میان دو سنگ
برق چشمی است در شب دیدار
خنده ای جسته از لبان دو یار
خنده نور است كز رخ شاداب
می تراود چو ماهتاب از آب
نور خود چیست ؟ خنده ی هستی
خنده ای از نشاط سرمستی
هستی از ذوق خویش سرمست است
رقص مستانه اش ازین دست است
نور در هفت پرده پیچیده ست
تا درین آبگینه گردیده ست
رنگ پیراهن است سرخ و سپید
جان نور برهنه نتوان دید
بر درختی نشسته ساری چند
چند سار است بر درخت بلند ؟
زان سیاهی كه مختصر گیرند
آٍسمان پر شود چو پر گیرند
ذره انباشتی و تن كردی
خویشتن را جدا ز من كردی
تن كه بر تن همیشه مشتاق است
جفت جویی ز جفت خود طاق است
رود بودی روان به سیر و سفر
از چه دریا شدی درنگ آور ؟
ذره انباشی چو توده ی دود
ورنه هر ذره آفتابی بود
تخته بند تنی ، چه جای شكیب ؟
بدر آی از سراچه ی تركیب
مشرق و مغرب است هر گوشه ات
آسمان و زمین در آغوشت
گل سوری كه خون جوشیده ست
شیرکی آفتاب نوشیده ست
آن كه از گل گلاب می گیرد
شیره ی آفتاب می گیرد
جان خورشید بسته در شیشه ست
شیشه از نازكی در اندیشه ست
پری جان اوست بوی گلاب
می پرد از گلابدان به شتاب
لاله ها پیك باغ خورشیدند
كه نصیبی به خاك بخشیدند
چون پیامی كه بود ، آوردند
هم به خورشید باز می گردند
برگ ، چندان كه نور می گیرد
باز پس می دهد چو می میرد
وامدار است شاخ آتش جو
وام خورشید می گزارد او
شاخه در كار خرقه دوختن است
در خیالش سماع سوختن است
در دل دانه بزم یاران است
چون شب قدر نور باران است
عطر و رنگ و نگار گرد همند
تا سپیده دمان ز گل بدمند
چهره پرداز گل ز رنگ و نگار
نقش خورشید می برد در كار
گل جواب سلام خورشیدست
دوست در روی دوست خندیدست
نرم و نازك از آن نفس كه گیاه
سر بر آرد ز خاك سرد و سیاه
چشم سبزش به سوی خورشیدست
پیش از آتش به خواب می دیدست
دم آهی كه در دلش خفته ست
یال خورشید را بر آشفته ست
دل خورشید نیز مایل اوست
زان كه این دانه پاره ی دل اوست
دانه از آن زمان كه در خاك است
با دلش آفتاب ادراك است
سرگذشت درخت می داند
رقم سرنوشته می خواند
گرچه با رقص و ناز در چمن است
سرنوشت درخت سوختن است
آن درخت كهن منم كه زمان
بر سرم راند بس بهار و خزان
دست و دامن تهی و پا در بند
سر كشیدم به آسمان بلند
شبم از بی ستارگی ، شب گور
در دلم گرمی ستاره ی دور
آذرخشم گهی نشانه گرفت
كه تگرگم به تازیانه گرفت
بر سرم آشیانه بست كلاغ
آسمان تیره گشت چون پر زاغ
مرغ شب خوان كه با دلم می خواند
رفت و این آشیانه خالی ماند
آهوان گم شدند در شب دشت
آه از آن رفتگان بی برگشت
گر نه گل دادم و بر آوردم
بر سری چند سایه گستردم
دست هیزم شكن فرود آمد
در دل هیمه بوی دود آمد
كنده ی پر آتش اندیشم
آرزومند آتش خویشم

هوشنگ ابتهاج( ه.ا.سایه)

از سیاوش کسرایی…..

دوشنبه, 15 جولای, 2013

برف می‌بارد به روی خار و خارا سنگ.

 

کوه‌ها خاموش،

 

دره‌ها دلتنگ،

 

راه‌ها چشم‌انتظار کاروانی با صدای زنگ.

 

 

 

 

بر نمی‌شد گر ز بام کلبه‌ها دودی،

 

یا که سوسوی چراغی، گر پیامی‌مان نمی‌آورد،

 

رد پاها گر نمی‌افتاد روی جاده‌ها لغزان،

 

ما چه می‌کردیم در کولاک دل‌آشفتۀ دم‌سرد؟

 

 

 

آنک آنک کلبه‌ای روشن،

 

روی تپه، روبروی من. . .

 

 

 

در گشودندم.

 

مهربانی‌ها نمودندم.

 

زود دانستم، که دور از داستان خشم برف و سوز،

 

در کنار شعلۀ آتش،

 

قصه می‌گوید برای بچه‌های خود، عمو نوروز:

 

 

 

«. . . گفته بودم زندگی زیباست.

 

گفته و ناگفته، ای بس نکته‌ها کاینجاست

 

آسمان باز؛

 

آفتاب زر؛

 

باغ‌های گُل،

 

دشت های بی‌در و پیکر؛

 

 

 

سر برون آوردن گُل از درون برف؛

 

تاب نرم رقص ماهی در بلور آب؛

 

بوی عطر خاک باران خورده در کهسار؛

 

خواب گندم‌زارها در چشمۀ مهتاب؛

 

آمدن، رفتن، دویدن؛

 

عشق ورزیدن؛

 

در غمِ انسان نشستن؛

 

پا به‌پای شادمانی‌های مردم پای کوبیدن،

 

 کار کردن، کار کردن،

 

آرمیدن،

 

چشم‌انداز بیابان‌های خشک و تشنه را دیدن؛

 

جرعه‌هایی از سبوی تازه آب پاک نوشیدن.

 

گوسفندان را سحرگاهان به سوی کوه راندن؛

 

همنفس با بلبلان کوهی آواره،خواندن؛

 

در تله افتاده آهوبچگان را شیر دادن؛

 

نیمروز خستگی را در پناه دره ماندن؛

 

 

 

 گاه‌گاهی،

 

زیر سقفِ این سفالین بام‌های مه‌گرفته،

 

قصه‌های درهم غم را ز نم‌نم‌های باران شنیدن؛

 

بی‌تکان گهوارۀ رنگین‌کمان را،

 

در کنارِ بام دیدن؛

 

 

 

یا شبِ برفی،

 

پیشِ آتش‌ها نشستن،

 

دل به رویاهای دامنگیر و گرمِ شعله بستن. . .

 

 

 

آری، آری، زندگی زیباست.

 

زندگی آتشگهی دیرنده پا برجاست.

 

گر بیفروزیش، رقص شعله‌اش در هر کران پیداست.

 

ورنه، خاموش است و خاموشی گناه ماست.»

 

 

 

پیر مرد آرام و با لبخند،

 

کُنده‌ای در کورۀ افسرده جان افکند.

 

 

 

چشم‌هایش در سیاهی‌های کومه جُست‌و‌جو می‌کرد؛

 

زیر لب آهسته با خود گفت‌وگو می‌کرد:

 

 

 

«زندگی را شعله باید برفروزنده؛

 

شعله‌ها را هیمه سوزنده.

 

 

 

جنگلی هستی تو، ای انسان؛

 

جنگل، ای روییده آزاده،

 

بی‌دریغ افکنده روی کوه‌ها دامان،

 

آشیان‌ها بر سر انگشتان تو جاوید،

 

چشمه‌ها در سایبان‌های تو جوشنده،

 

آفتاب و باد و باران بر سرت افشان،

 

جانِ تو خدمت‌گر آتش. . .

 

سربلند و سبز باش، ای جنگل انسان!

 

 

 

زندگانی شعله می‌خواهد.» صدا سر داد عمو نوروز،

 

ـ «شعله‌ها را هیمه باید روشنی‌افروز.

 

کودکانم، داستان ما ز «آرش» بود.

 

او به‌جان، خدمتگزار باغ آتش بود.

 

 

 

روزگاری بود.

 

روزگار تلخ و تاری بود؛

 

بختُِ ما چون روی بدخواهانِ ما تیره.

 

دشمنان، بر جانِ ما چیره.

 

شهر سیلی‌خورده هذیان داشت.

 

بر زبان بس داستان‌های پریشان داشت.

 

زندگی سرد و سیه چون سنگ؛

 

روز بدنامی،

 

روزگارِ ننگ.

 

غیرت، اندر بندهای بندگی پیچان؛

 

عشق، در بیماری دلمردگی بی‌جان.

 

 

 

فصل ها فصل زمستان شد،

 

صحنۀ گُلگشت‌ها گُم شد، نشستن در شبستان شد.

 

در شبستان‌های خاموشی،

 

می‌تراوید از گُلِ اندیشه‌ها عطرِ فراموشی.

 

 

 

ترس بود و بال‌های مرگ؛

 

کس نمی‌جٌنبید، چون بر شاخه برگ از برگ.

 

سنگر آزادگان خاموش؛

 

خیمه‌گاه دشمنان پُر جوش.

 

 

 

مرزهای مُلک،

 

همچو سرحداتِ دامنگستر اندیشه، بی‌سامان.

 

بُرج‌های شهر،

 

همچو باروهای دل، بشکسته و ویران.

 

دشمنان بگذشته از سر حد و از بارو . . .

 

 

 

هیچ سینه کینه‌ای در بر نمی‌اندوخت.

 

هیچ دل مهری نمی‌ورزید.

 

هیچ‌کس دستی به سوی کس نمی‌آورد.

 

هیچ‌کس در روی دیگر کس نمی‌خندید.

 

 

 

باغ‌های آرزو بی‌برگ؛

 

آسمان اشک‌ها پُربار.

 

گرم‌رو آزادگان دربند،

 

روسپی نامردمان در کار . . .

 

 

 

انجمن‌ها کرد دشمن،

 

رایزن‌ها گردِ هم آورد دشمن،

 

تا به تدبیری که در ناپاک دل دارند،

 

 هم به دستِ ما شکستِ ما براندیشند.

 

نازک‌اندیشان‌شان بی‌شرم،

 

ـ که مباداشان دگر روزِ بهی در چشم، ـ

 

یافتند آخر فسونی را که می‌جُستند . . .

 

چشم‌ها با وحشتی در چشمخانه هر طرف را جُست‌وجو می‌کرد؛

 

وین خبر را هر دهانی زیر گوشی بازگو می‌کرد:

 

« آخرین فرمان،

 

« آخرین تحقیر . . .

 

« مرز را پرواز تیری می‌دهد سامان.

 

« گر به‌نزدیکی فرود اید،

 

« خانه‌هامان تنگ،

 

« آرزومان کور . . .

 

« ور بپرد دور،

 

« تا کجا؟ تا چند؟

 

« آه کو بازوی پولادین و کو سرپنجۀ ایمان؟»

 

هر دهانی این خبر را بازگو می‌کرد؛

 

چشم‌ها بی‌گفت‌وگویی؛ هر طرف را جست‌وجو می‌کرد.»

 

 

 

پیر مرد، اندوهگین، دستی به‌دیگر دست می‌سایید

 

از میانِ دره‌های دور، گُرگی خسته می‌نالید.

 

برف روی برف می‌بارید.

 

باد، بالش را به پشت شیشه می‌مالید.

 

 

 

ـ «صبح می‌آمد.»

 

پیرمرد آرام کرد آغاز.

 

ـ «پیشِ روی لشکرِ دشمن سپاهِ دوست،

 

دشت نه، دریایی از سرباز . . .

 

 

 

آسمان الماس اخترهای خود را داده بود از دست.

 

بی‌نفس می‌شد سیاهی دردهان صبح؛

 

باد پر می‌ریخت روی دشت بازِ دامنِ البُرز،

 

لشکر ایرانیان در اضطرابی سخت دردآور،

 

دو و دو و سه‌وسه به پچ‌پچ گردِ یکدیگر؛

 

کودکان، بر بام،

 

دختران، بنشسته بر روزن،

 

مادران، غمگین کنارِ در.

 

 

 

کم‌کمک در اوج آمد پچ‌پچِ خُفته.

 

خلق، چون بحری بر آشفته،

 

 به‌جوش آمد،

 

خروشان شد،

 

به‌موج افتاد؛

 

بُرش بگرفت وم ردی چون صدف

 

از سینه بیرون داد.

 

 

 

«منم آرش!»

 

ـ چنین آغاز کرد آن‌مرد با دشمن، ـ

 

« منم آرش، سپاهی مردی آزاده،

 

« به تنها تیر ترکش آزمون تلختان را

 

« اینک آماده.

 

« مجوییدم نسب،

 

« فرزند رنج و کار،

 

« گریزان چون شهاب از شب،

 

« چو صبح آمادۀ دیدار.

 

 

 

« مبارک‌باد آن جامه که اندر رزم پوشندش؛

 

« گوارا باد آن باده که اندر فتح نوشندش.

 

« شما را باده و جامه

 

« گوارا و مبارک‌باد!

 

 

 

« دلم را در میان دست می‌گیرم.

 

« و می‌افشارمش در چنگ؛

 

« دل،این جام پُر از کینِ پُر از خون را؛

 

« دل، این بی‌تابِ خشم‌آهنگ . . .

 

 

 

« که تا نوشم به نام فتحتان در بزم؛

 

« که تا کوبم به جام قلب‌تان در رزم؛

 

« که جامِ کینه از سنگ است.

 

« به بزم ما و رزم ما، سبو و سنگ را جنگ است.

 

 

 

« در این پیکار،

 

« در این کار،

 

« دلِ خلقی است در مُشتم.

 

« امید مردمی خاموش هم‌پُشتم.

 

« کمانِ کهکشان در دست،

 

« کمان‌داری کمانگیرم.

 

« شهابِ تیزرو تیرم.

 

« ستیغِ سربُلندِ کوه مأوایم.

 

« به‌چشمِ آفتابِ تازه‌رس جایم.

 

« مرا تیر است آتش‌پر.

 

« مرا باد است فرمانبر.

 

« و لیکن چارۀ امروز زور و پهلوانی نیست.

 

« رهایی با تن پولاد و نیروی جوانی نیست.

 

« در این میدان

 

بر این پیکانِ هستی‌سوزِ سامان‌ساز،

 

« پری از جان بباید تا فرو ننشیند از پرواز.»

 

 

 

پس آنگه سر به‌سوی آسمان بر کرد،

 

به آهنگی دگر گُفتارِ دیگر کرد،

 

 

 

« درود، ای واپسین صبح، ای سحر بدرود!

 

« که با آرش تو را این آخرین دیدار خواهد بود.

 

« به صبح راستین سوگند!

 

« به پنهان آفتابِ مهربارِ پاک‌بین سوگند!

 

« که آرش جانِ خود در تیر خواهد کرد؛

 

« پس آنگه بی‌درنگی خواهدش افکند.

 

 

 

« زمین می‌داند این را، آسمان‌ها نیز،

 

که تن بی‌عیب و جان پاک است.

 

« نه نیرنگی به کارِ من، نه افسونی؛

 

« نه ترسی در سرم، نه در دلم باک است.»

 

 

 

درنگ آورد و یک‌دم شد به‌لب خاموش.

 

نفس در سینه‌ها بی‌تاب می‌زد جوش.

 

 

 

« ز پیشم مرگ،

 

« نقابی سهمگین بر چهره، می آید.

 

« به‌هر گامِ هراس‌افکن،

 

« مرا با دیدۀ خونبار می‌پاید.

 

« به بالِ کرکسان گردِ سرم پرواز می گیرد،

 

« به‌راهم می‌نشیند، راه می‌بندد؛

 

« به‌رویم سرد می‌خندد؛

 

« به کوه و دره می‌ریزد طنین زهرخندش را،

 

« و بازش باز می‌گیرد.

 

 

 

« دلم از مرگ بیزار است؛

 

« که مرگِ اهرمن‌خو آدمی‌خوار است.

 

« ولی آن‌دم که ز اندوهان روانِ زندگی تار است؛

 

« ولی، آن‌دم که نیکی و بدی را گاهِ پیکار است،

 

« فرو رفتن به‌کامِ مرگ شیرین است.

 

« همان بایستۀ آزادگی این است.

 

 

 

« هزاران چشمِ گویا و لبِ خاموش،

 

« مرا پیکِ امیدِ خویش می‌داند.

 

« هزاران دستِ لرزان و دلِ پُر جوش

 

« گهی می‌گیردم، گه پیش می‌راند.

 

« پیش می‌آیم.

 

« دل و جان را به زیورهای انسانی می‌آرایم.

 

« به نیرویی که دارد زندگی در چشم و در لبخند

 

« نقاب از چهرۀ ترس‌آفرین مرگ خواهم کند.»

 

 

 

نیایش را، دو زانو بر زمین بنهاد.

 

به‌سوی قله‌ها دستان ز هم بگشاد:

 

 

 

« برآ، ای آفتاب، ای توشۀ امید!

 

« برآ، ای خوشۀ خورشید!

 

« تو جوشان چشمه‌ای، من تشنه‌ای بی‌تاب.

 

« برآ، سر ریز کُن، تا جان شود سیراب.

 

 

 

« چو پا در کامِ مرگی تُندخو دارم،

 

« چو در دل جنگ با اهریمنی پرخاش‌جو دارم،

 

« به‌موجِ روشنایی شستشو خواهم،

 

« ز گلبرگِ تو، ای زرینه‌گُل، من رنگ‌ و بو خواهم.

 

 

 

« شما، ای قله‌های سرکشِ خاموش،

 

« که پیشانی به تُندرهای سهم‌انگیز می‌سایید،

 

« که بر ایوانِ شب دارید چشم‌انداز رویایی،

 

« که سیمین پایه‌های روزِ زرین را به‌روی شانه می‌کوبید،

 

« که ابرِ ‌آتشین را در پناهِ خویش می‌گیرید.

 

 

 

« غرور و سربلندی هم شما را باد!

 

« امیدم را برافرازید،

 

« چو پرچم‌ها که از بادِ سحرگاهان به‌سر دارید.

 

« غرورم را نگه دارید،

 

« به‌سان آن پلنگانی که در کوه و کمر دارید.»

 

 

 

زمین خاموش بود و آسمان خاموش.

 

تو گویی این جهان را بود با گفتارِ «آرش» گوش،

 

به یالِ کوه‌ها لغزید کم‌کم پنجۀ خورشید.

 

هزاران نیزۀ زرین به چشم آسمان پاشید.

 

 

 

نظر افکند آرش سوی شهر، آرام.

 

کودکان بر بام؛

 

دختران بنشسته بر روزن؛

 

مادران غمگین کنارِ در؛

 

مردها در راه.

 

سرود بی‌کلامی، با غمی جانکاه،

 

ز چشمان برهمی شد با نسیمِ صبحدم همراه.

 

 

 

کدامین نغمه می‌ریزد،

 

کدام آهنگ آیا می‌تواند ساخت،

 

طنین گام‌های استواری را که سوی نیستی مردانه می‌رفتند؟

 

طنین گام‌هایی را که آگاهانه می‌رفتند؟

 

 

 

دشمنانش در سکوتی ریشخند آمیز،

 

راه وا کردند.

 

کودکان از بام‌ها او را صدا کردند.

 

مادران او را دعا کردند.

 

پیرمردان چشم گرداندند.

 

دختران، بفشرده گردن‌بندها در مُشت،

 

همره او قدرت عشق و وفا کردند.

 

 

 

آرش، اما همچنان خاموش،

 

از شکافِ دامنِ البرز بالا رفت.

 

وز پی او،

 

پرده‌های اشک پی در پی فرود آمد.»

 

 

 

بست یک‌دم چشم‌هایش را، عمو نوروز،

 

خنده بر لب، غرقه در رؤیا.

 

کودکان با دیدگان خسته و پی‌جو،

 

در شگفت از پهلوانی‌ها.

 

شعله‌های کوره در پرواز.

 

باد در غوغا.

 

 

 

ـ «شامگاهان،

 

راه‌جویانی که می‌جستند، آرش را به‌روی قله ها، پی‌گیر،

 

باز گردیدند.

 

بی‌نشان از پیکر آرش،

 

با کمان و ترکشی بی‌تیر.

 

 

 

آری، آری، جان خود در تیر کرد آرش.

 

کار صدها صدهزاران تیغۀ شمشیر کرد آرش.

 

تیرِ آرش را سوارانی که می‌راندند بر جیحون،

 

به‌دیگر نیمروزی از پی آن روز،

 

نشسته بر تناور ساق گردویی فرو دیدند.

 

و آنجا را، از آن پس،

 

مرز ایرانشهر و توران بازنامیدند.

 

 

 

آفتاب،

 

در گریز بی‌شتابِ خویش،

 

سال‌ها بر بام دنیا پاکشان سر زد.

 

 

 

ماهتاب،

 

بی‌نصیب از شبروی‌هایش، همه خاموش،

 

در دلِ هر کوی و هر برزن،

 

سر به هر ایوان و هر در زد.

 

 

 

آفتاب و ماه را در گشت،

 

سال‌ها بگذشت.

 

سال‌ها و باز،

 

در تمام پهنۀ البرز،

 

وین سراسر قلۀ مغموم و خاموشی که می‌بینید،

 

وندرون دره‌های برف‌آلودی که می‌دانید،

 

رهگذرهایی که شب در راه می‌مانند؛

 

نامِ آرش را پیاپی در دل کُهسار می‌خوانند،

 

و نیازِ خویش می‌خوانند.

 

 

 

با دهان سنگ‌های کوه، آرش می‌دهد پاسخ؛

 

می‌کندشان از فراز و از نشیب جاده‌ها آگاه،

 

می‌دهد امید.

 

می‌نماید راه.»

 

 

 

در برون کلبه می‌بارد.

 

برف می‌بارد به‌روی خار و خارا سنگ.

 

کوه‌ها خاموش.

 

دره‌ها دلتنگ.

 

راه‌ها چشم‌انتظار کاروانی با صدای زنگ . . .

 

 

 

کودکان دیری است در خوابند،

 

در خواب است عمو نوروز.

 

می‌گذارم کُنده‌ای هیزم در آتشدان.

 

شعله بالا می‌رود، پُرسوز