برچسب ها بـ ‘هیجان’

کوچه مردها 183

چهار شنبه, 25 می, 2016
هیجان زیر پوست مردم خانه کرده بود.مردم حالا دیگر غروب ها در محلات دور هم جمع می شدند و مذاکرات مجلس را گوش می کردند و به اظهار نارضایتی می پرداختند،اگرچه هنوز هم ترس از ساواک در دل مردم به شدت جا داشت و هرکس تردید داشت که :این که حرف های مرا می شندو،نکند ساواکی باشد؟!اما جان مردم به لبشان رسیده بود.این شعر داشت واقعیت پیدا می کرد که:
تپیدن های دل ها ناله شد آهسته آهسته
رساتر گر شود این ناله ها فریاد می گردد
در این ایام چند اتفاق نوظهور رخ داد:
یکی اینکه یک کتابفروشی در خیابان انقلاب فعلی(شاهرضای آن زمان) اقدام به فروش کتاب های دکتر شریعتی روی جلدی سفید و بدون اشاره به انتشاراتی چاپ کننده آن نمود.دیدنی بود صفی که صبح ها جلوی این کتابفروشی و قبل از باز شدن آن تشکیل می شد و نکته بسیار جالب توجه هم برای مردم این بود که پلیس و ساواک به این موضوع کاری نداشتند!
به یک ساعت هم نمی کشید که مردم هزاران جلد از یک موضوع را که در آن روز توزیع می شد،می خریدند و این کتاب ها در سطح شهر دست به دست می شد و هر جلد توسط ده ها نفر با میل و عطش فراوان مطالعه می شد.اغراق نیست اگر بگوییم نوشته های دکتر شریعتی شتاب قیام مردم را چندین برابر کرد.
دوم پیدایش یک تشکیلاتی به نام کانون وکلا بود که من از اعضای آن فقط نام دکتر متین دفتری را به یاد دارم.این کانون با شدت زیادی شروع به دفاع از زندانیان سیاسی نمود و با توجه به فضای نسبتا آزادی که شاه به دستور کارتر(رییس جمهور وقت آمریکا)ایجاد کرده بود ،این اقدامات با آب و تاب زیادی در روزنامه ها و خبرها جاری می شد و به سرعت نهضت آزادی هم که دکتر بازرگان مسئولش بود،تجدید حیات کرد و اعضایش شروع به سخنرانی و اعتراض به وضع موجود نمودند.
تپیدن های دل تبدیل به ناله شده بودند و ناله ها آماده تبدیل به فریاد شدن!

بسم الله……..

دوشنبه, 5 آگوست, 2013

بسم اللّه نام آن پادشاهی است که میلان دل های عشاق به درگاه اوست و هیجان جان های مشتاق به بارگاه او. قلم حکمت او صورت آدم و هیأت عالم را نگاشته، و کرم نعمت او همه را در مهمان خانه انس داشته.

هرگز باشد که آینه دلت از زنگ غیر پاک شود، پرتو انوار تَجلّی در وی نمودن گیرد.

;چون صبح ولای حق دمیدن گیرد

;جان از همه آفاق رمیدن گیرد

;جایی برسد مرد که در هر نفسی

;بی زحمت دیده دوست دیدن گیرد

کوچه مردها(40)

یکشنبه, 1 ژانویه, 2012

در حال بازی و جست و خیز در کوچه بودیم که ناگهان صداهای وحشتناک ترقه مانند(البته با صدای بمراتب قویتر) و پی در پی بلند شد.تا بحال صدای تیر اسلحه را نشنیده بودیم و در نتیجه نمی دانستیم که این صدا از چیست؟

اولین عکس العمل ما استارت دویدن به سمتی بود که صدا می آمد اما بزرگترهای ما که کاملا احساس خطر کرده بودند بلافاصله با فریاد و هیجان از ما بچه ها خواستند که فوری به خانه برگردیم و تا آنها نگفتند بیرون نرویم.چاره ای جز اطاعت نبود.

بزرگترها بعد از حدود پنج دقیقه که این سر و صداها ادامه داشت و پس از ساکت شدن محیط،باهم مشورتی کردند و قرار شد دوتا از مردهای محل برای فهمیدن چند و چون موضوع به سمت مسجد(که صداها از آنجا می آمد)بروند،اما هنوز چند قدمی بیشتر نرفته بودند که دوان دوان برگشتند و خبر دادند که جوانی با اسلحه در حال دویدن به سمت آنها بود که فرار کردند و برگشتند!

دوباره نیم ساعتی بعد تصمیم گرفتند سرو گوشی آب بدهند و این بار بعد از گذشتن دقایقی که برای ما خیلی طولانی تر به نظر می آمد،برگشتند و گفتند که یک استوار ژاندارمری را افتاده و غرق در خون در حیاط وضوخانه و توالت های مسجد دیده اند که مرده بود و چند سرباز هم مغموم و بهت زده اطرافش را گرفته بودند.وحشت عجیبی بر محله حاکم شده بود.همه بهت زده و وحشت زده بودند.یعنی چه کسی می توانست چنین جرئتی به خود دهد؟ حتما کار همان جوانی بود که در حال فرار بود!

چند ساعتی بعد حقیقت کاملا روشن شد.آن جوان فراری یکی از مبارزان انقلابی بود که با یکی دیگر از همرزمانش قراری داشتند که ظاهرا لو رفته بود و گروهی از ژاندارمری ماموریت داشتند که این دو نفر را دستگیر کنند.ظاهرا با اخطار نظامی ها این دو جوان دست به اسلحه می برند و سربازها در همان لحظه اول متواری می شوند و سرکار استوار می ماند و دو جوان از جان گذشته و نتیجه معلوم است.چند لحظه بیشتر طول نمی کشد که جسد استوار بخت برگشته در حیاط وضوخانه پهن می شود و دو جوان،هر یک از هرطرف فرار می کنند.

تمام محله پر می شود از داستانهای مختلفی که به این موضوع شاخ و برگ می دهند و رژیم هم بسرعت دست بکار می شود و بعد از دو سه ساعت سربازها را به همه کوچه های اطراف می فرستد که بیایید و ببینید که عوامل وطن فروش و خرابکار با خدمتگزاران شما چه می کنند و همه از روی ترس به محل حادثه رفته و در یک صف مرتب داخل حیاط می شوند و چند لحظه ای جسد سرکار استوار را نگاه می کنند و بیرون می آیند،غافل از اینکه دو سه نفر مثلا متخصص ساواکی در حال برانداز کردن تک تک آدم های بازدید کننده ها هستند تا از عکس العمل های آنان اگر مورد مشکوکی دیدند،اقدامی نمایند که تا آنجا که من به یاد دارم خبری نشد.

مردم هم ظاهرا قیافه ناراحت و متاسفی به خود می گرفتند اما بعدا خیلی درگوشی بهم می گفتند که برایشان منظره خیلی بدی هم نبود.هیچکس در این محله و سایر محلات فقیر نشین از ژاندارم ها و رژیم حاکم دل خوشی نداشت،اما چون به شدت می ترسیدند،این نارضایتی را ظاهر نمی کردند.

این اولین باری بود که من با کلمات چریک و مجاهد و ……آشنا می شدم.