برچسب ها بـ ‘هیبت’

کوچه مردها 114

چهار شنبه, 4 سپتامبر, 2013

 

در کتابخانه کانون پرورش فکری کودکان ،مسابقه تهیه روزنامه دیواری برگزار می گردید.من و یوسف و یک نفر دیگر که در همان کتابخانه با او دوست شده بودیم تصمیم گرفتیم که ما هم روزنامه ای تهیه کنیم.همان روز سه دختر هم سن و سال ما هم همراه ما نزد خانم کتابدار برای این امر ثبت نام کردند و همین امر باعث شده بود که ناخودآگاه بین گروه ما و آن گروه رقابت ویژه ای به وجود بیاید،بخصوص که معمولا ما در دو میز نزدیک به هم و در همان داخل کتابخانه روی روزنامه های خود کار می کردیم.

مقوای بزرگ را کتابخانه به ما داد.برای حاشیه روزنامه ،یک گل بته زیبا که معمولا در نقشه های فرش به کار می رودة،انتخاب کردیم و با کاربن آن را کپی کردیم و چهار طرف مقوای روزنامه را با این گل بته پر نمودیم و در وسط بالای مقوا فقط جایی برای نوشتن نام روزنامه خالی گذاشتیم.یوسف از برادرش که خطاط خوبی بود خواهش کرد که نام روزنامه را(که حالا یادم نیست چه بود)با قلم درشت خطاطی کند و آن را هم با کاربن روی روزنامه و در جای خالی کشیدیم.

اولین اشتباه را اینجا مرتکب شدیم و پیش از اینکه مطالب داخل روزنامه را بنویسیم،حاشیه گلکاری شده را رنگ زدیم.بعد شروع کردیم به نوشتن مطالب،معمولا معرفی یک دانشمند یا شاعر،چند لطیفه کودکانه،یک شعر زیبا و طراحی و گذاشتن یک جدول کلمات متقاطع همراه با وعده جایزه برای حل کنندگان آن و مطالب از این دست،این روزنامه هلای دیواری را پر می کرد.ما نیز به همین گونه عمل نمودیم.اما وقتی که کارمان تمام شد،خودمان هم از نگاه کردن به روزنامه دیواری حالمان به هم می خوردة،چه برسد به دیگران!

خط خیلی بد ما که مطالب را نوشته بودیم به اضافه کثیف شدن حاشیه رنگ سده گل بته های روزنامه،چنان هیبت تاسف برانگیزی به روزنامه ما داده بود که وقتی با نشان دادن آن به خانم کتابدار گفتیم که ترجیح می دهیم از مسابقه کنار بکشیم،بدون معطلی نظر ما را تایید کرد!

فقط مانده بود شکنجه ما از پوزخندهای گروه دختران که روزنامه دیواری خود را خیلی قشنگ درآورده بودند و با دیدن حاصل کار ما زدند زیر خنده و رفتند.این درد را نمی دانستیم به کجا ببریم!؟

عاشقانه مولانا

چهار شنبه, 11 می, 2011

گر جان عاشق دم زند،آتش در این عالم زند

وین عالم بی اصل را،چون ذره ها بر هم زند

عالم همه دریا شود،دریا ز هیبت لا شود

آدم نماند و آدمی،گر خویش با آدم زند

دودی براید از فلک،نی خلق ماند نی ملک

زان دود ناگه آتشی،بر گنبد اعظم زند

بشکافد آندم آسمان،نی کون ماند نی مکان

شوری درافتد در جهان،وین سور بر ماتم زند

گه آب را آتش برد،گه آب آتش را خورد

گه موج دریای عدم،بر اشهب و ادهم زند

خورشید افتد در کمی،از نور جان آدمی

کم پرس از نامحرمان،آنجا که نامحرم زند

مریخ بگذارد نری،دفتر بسوزد مشتری

مه را نماند مهتری،شادی او بر غم زند

افتد عطارد در وحل،آتش درافتد در زحل

زهره نماند زهره را،تا پرده خرم زند

نی قوس ماند نه قزح،نی باده ماند نی قدح

نی عیش ماند نی فرح،نی زخم بر مرهم زند

نی آب نقاشی کند،نی باد فراشی کند

نی باغ خوش باشی کند،نی ابر نیسان نم زند

نی درد ماند نی دوا،نی خصم ماند نی گوا

نی نای ماند نی گوا،نی چنگ زیر و بم زند

اسباب در باقی شود،ساقی به خود ساقی شود

جان ربی الاعلی گود،دل ربی الاعلم زند

روایت چهلم

چهار شنبه, 26 ژانویه, 2011

شیخ ما می گوید:

بهشتیان در صف ایستاده بودند و نوبت خود را انتظار می کشیدند.دروازه بهشت باز شد و فرشته ها پیش از هر کس جوانمرد را فراخواندندتا وارد بهشت شود.

بهشتیان اعتراض کردند و چرایش را پرسیدند و گفتند:مگر جوانمرد چه کرده است که پیش از دیگران به بهشت می رود؟

فرشته ها گفتند:نمی دانید که او چه کرده است؟خداوند به همگان فکرت داد اما او توانست از فکرت به محبت برسد و از محبت به هیبت و از هیبت به حکمت.اما نیکو آن بود که او از حکمت به شفقت رسید.شما نبودید و نمی دانید که او با شفقتش چه می کرد.او بود که شب و روز برای مردم دعا می کرد و می خواست به جای همه مردم بمیرد تا هیچکس طعم مرگ را نچشد،او بود که می خواست حساب همه مردم را از او بکشند تا در قیامت حسابی برای کسی نماند،او بود که از خدا خواهش می کرد به جای همه مجازات گردد تا دوزخ از گناهکاران خالی بماند.حالا بهشت و نوبت اولین،کمترین چیزی است که باید به او داد.

**********

جوانمرد،اما بهشت و نوبت اول را قبول نکرد.او از میان همه پاداشها،تنها خشنودی خدا را برداشت و بهشت و نوبتش را هم به دیگران بخشید.