برچسب ها بـ ‘هوشمند’

ماجرای پایان ناپذیر حافظ 28

سه شنبه, 31 می, 2016

پایگاه شعری حافظ هرچه باشد،لااقل سه خصیصه در او هست که نه تنها در ایران،بلکه شاید در دنیا درهیچ گوینده دیگر جمع نشده باشد:
یکی آنکه افراد متباین،یعنی بی سواد و با علم و دیندار و بی دین و ابله و هوشمند،هردو او را می خوانند و با او وقت خود را خوش می کنند.
دوم آنکه در آن واحد ابعاد مختلفی از نهاد آدمی را در شعر خود جا داده است،بدانگونه که می شود گفت که اگر کلام دیگران یکرویه است،سخن او حالت چند رویگی دارد.
سوم آنکه سخن او طوری است که اجازه تعبیرهای متضاد به مردم داده است،گاه در دو قطب متباعد.
همین سه خصیصه کافی است که حافظ را یک عنصر استثنایی بکند،زاییده و پرورده اوضاع و احوال خاص ایران،و فرهنگی که می بایست در قرن هشتم به نهایت پیچیدگی خود برسد.

از رهی معیری

چهار شنبه, 1 فوریه, 2012

 

همه عمر برندارم سر از این خمار مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد
دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی
چه حکایت از فراقت که نداشتم ولیکن
تو چو روی باز کردی در ماجرا ببستی
نظری به دوستان کن که هزار بار از آن به
که تحیتی نویسی و هدیتی فرستی
دل دردمند ما را که اسیر توست یارا
به وصال مرهمی نه چو به انتظار خستی
نه عجب که قلب دشمن شکنی به روز هیجا
تو که قلب دوستان را به مفارقت شکستی
برو ای فقیه دانا به خدای بخش ما را
تو و زهد و پارسایی من و عاشقی و مستی
دل هوشمند باید که به دلبری سپاری
که چو قبله ایت باشد به از آن که خود پرستی
چو زمام بخت و دولت نه به دست جهد باشد
چه کنند اگر زبونی نکنند و زیردستی
گله از فراق یاران و جفای روزگاران
نه طریق توست سعدی سر خویش گیر و رستی

نه دل مفتون دلبندی نه جان مدهوش دلخواهی
نه بر مژگان من اشکی نه بر لبهای من آهی
نه جان بی نصیبم را پیامی از دلارامی
نه شام بی فروغم را نشانی از سحرگاهی
نیابد محفلم گرمی نه از شمعی نه از جمعی
ندارم خاطرم الفت نه با مهری نه با ماهی
بدیدار اجل باشد اگر شادی کنم روزی
به بخت واژگون باشد اگر خندان شوم گاهی
کیم من؟ آرزو گم کرده‌ای تنها و سرگردان
نه آرامی نه امیدی نه همدردی نه همراهی
گهی افتان و حیران چون نگاهی بر نظرگاهی
رهی تا چند سوزم در دل شب‌ها چو کوکب‌ها
به اقبال شرر تازم که دارد عمر کوتاهی