برچسب ها بـ ‘هنرمند’

دل نوشته 16

شنبه, 17 آگوست, 2019

کشفی بزرگ کرده ام!
خداوند ما را به گونه ای افریده که هریک از ما میل داریم دنیا انگونه باشد که ما صلاح می دانیم.
حالا بستگی به اینکه چقدر برای این میل خود تلاش کنبم, شخصیت و ماهیت پبدا می کنیم.
انکه این میل خود را بصورت نقاشی یا موسیقی یا شعر و……بیان می کند می شود هنرمند.
انکه میلش را در قالب فعالیت برای مدیریت جامعه دنبال می کند می شود سیاستمدار.
انکه به دنبال ساختن فیزیکی دنیا بر اساس تمایلاتش است می شود عالم و صنعتگر.
انکه می خواهد با زور تمایلات خود را حاکم کند می شود پادشاه و امیر و……
. انکه سعی در اقناع خرد و فرهنگ مردم دارد می شود معلم و پیامبر
و انکه این کار را از طریق خریدن دیگران برای عمل به تمایلاتش دارد می شود تاجر و مال اندوز.
شما می خواهید کدامیک باشید؟
البته بیکارگان و تنبل هایی هستند که از حیوانات نیز حقیرتر و پست ترند

شاعران عاشقند یا عاشقان شاعر؟!

شنبه, 7 نوامبر, 2015

می توان گفت:همه دانشمندان،همه فیلسوفان،همه هنرمندان و…… انسانند ،اما نمی توان گفت همه انسانها عالم و فیلسوف و هنرمند و…. می باشند.
اما می توان گفت:
همه شاعران عاشقند و همه عاشقان شاعر!
نمی دانم شاعران عاشق شدند یا عاشقان شاعر؟مثل همان قضیه معروف مرغ و تخم مرغ است!
در این میان حساب ایرانی ها کاملا جداست و ایرانی به مدد فرهنگ پربار و زبان همچون شکر و ذوق خدادادی اش ،اگر هم شاعر نباشد یقینا دوستدار و شیفته شعر است.
این پشتوانه عظیم و پربار و رشک برانگیز شاعران ایرانی،گواه من بر این مدعاست.شاعرانی که حتی یکی از آنها می تواند موجب فخر و نازش کشورهای دیگر باشد.
چنان سرایندگان شعری در تاریخ خود داریم که نمی توان گفت کدام بهتر و برترند.نام بردن از هریک از آنان ظلم به دیگری است.در این میان بوده اند کسانی چون من که اگرچه نمی توانند اشعاری در حد مفاخر خود بسرایند اما آتش درونشان ، به ایشان امکان سکوت هم نداده است.
شاعر نیم و شعر ندانم که چه باشد
من مرثیه خوان دل دیوانه خویشم

رسالت هنر از زبان پرویز پرستویی

دوشنبه, 13 ژوئن, 2011

من فیلم «آژانس شیشه‌ای» را كار كردم. خودم همدانی هستم و رفتم آنجا كه جشنواره‌ی دفاع مقدس در همدان قرار بود به من جایزه دهد. وقتی من رفتم و پا گذاشتم به سینمای همدان، ۱۰ روز بود كه «آژانس شیشه‌ای» آنجا در كنار جشنواره اكران بود. مردم ازدحام كرده بودند و اول وقتی مرا دیدند، خیلی ابراز احساسات كردند.

بعدش دیدم از ته سالن یكنفر با دو عصا و با بدبختی دارد به طرف من می‌آید. من هم رفتم طرفش. نیم‌متر مانده بود به او برسم كه عصا را انداخت و افتاد توی بغل من. او گریه كرد، من گریه كردم. دم گوشش گفتم، چكار می‌كنی؟ چرا ما را خراب‌مان كردی؟ گفت، من خود عباس‌ام! عباسی كه در آژانس شیشه‌ای تركش توی گلویش هست و می‌خواهد بمیرد. گفتم، یعنی چی خود عباس‌ام؟ گفت، فقط اسمم فرق می‌كند. من تركش توی بدنم هست، كمیسیون پزشكی تشكیل شده، باید بروم لندن. ولی من را نمی‌فرستند. ولی یك اتفاقی در من افتاده. گفتم چی؟ گفت، من در واقع به ضرب و زور قرص و دارو زنده‌ام. وقتی پایم را از خانه می‌گذارم بیرون، نمی‌دانم پنج دقیقه‌ی دیگر می‌خورم زمین یا ۱۰ دقیقه‌ی دیگر. اصلاً امید به برگشت من ندارند. اما این فیلم باعث شد اتفاقی در من بیفتد. مدیر سینما لطف كرده و من را بیرون نمی‌كند. ۱۰ روز است كه از صبح میآیم سینما و تا شب آژانس شیشه‌ای می‌بینم و این موجب شده من ۱۰ روز داروهایم را قطع كنم.

اینجاست كه من می‌بینم چه وظایف سنگینی دارم، چه مسئولیت سنگینی‌ست. پس هنر آن قدر وسیع و ژرف است كه می‌تواند زندگی یك انسان را نجات دهد. متاسفانه اكثر فیلم‌های‌ما الان درگیر سوژه‌های دم دستی شده‌اند كه حتی وقت پركن هم نیستند. من فكر می‌كنم كه امروزه مردم ایران با پروسه‌ای كه طی كرده‌اند، انقلاب، جنگ و پس لرزه‌های جنگ و بعد بقیه مسائلی كه همین طوری می‌آید جلو، هنوز حال خوب خودشان را شاید پیدا نكرده‌اند.  فراغتی پیدا نكرده‌اند كه به یك آرامش كامل برسند.

آن وقت من هنرمند وظیفه‌ام در قبال این مردم چیست؟ هر جای دنیا من فكر می‌كنم، این اصلاً خاص ایران نیست كه هنرمند یك شرح وظایف خیلی سنگینی دارد. ما می‌توانیم یك بیمار را نجات دهیم، لبخندی گوشه‌ی لب كسی بنشانیم. خیلی سخت است خنداندن آدمها در خیلی از مواقع. خیلی سخت است اشك آدم را درآوری. ما اگر بتوانیم این ارتباط را داشته باشیم، خیلی وضع خوبی خواهیم داشت. در هر جای دنیا.

آرامش در قلب ماست

یکشنبه, 1 می, 2011

 

پادشاهی جایزه بزرگی برای هنرمندی گذاشت که بتواند به بهترین شکل ، آرامش را تصویر کند.
نقاشان بسیاری آثار خود را به قصر فرستادند.
آن تابلو ها ، تصاویری بودند از جنگل به هنگام غروب ، رودهای آرام ، کودکانی که در خاک می دویدند ، رنگین کمان در آسمان ، و قطرات شبنم بر گلبرگ گل سرخ.
پادشاه تمام تابلو ها را بررسی کرد ، اما سرانجام فقط دو اثر را انتخاب کرد.

اولی ، تصویر دریاچه ی آرامی بود که کوههای عظیم و آسمان آبی را در خود منعکس کرده بود.
در جای جایش می شد ابرهای کوچک و سفید را دید، و اگر دقیق نگاه می کردند، در گوشه ی چپ دریاچه، خانه ی کوچکی قرار داشت، پنجره اش باز بود، دود از دودکش آن بر می خواست، که نشان می داد شام گرم و نرمی آماده است.

تصویر دوم هم کوهها را نمایش می داد.
اما کوهها ناهموار بود ، قله ها تیز و دندانه ای بود.
آسمان بالای کوهها بطور بیرحمانه ای تاریک بود، و ابرها آبستن آذرخش، تگرگ و باران سیل آسا بود.

این تابلو هیچ با تابلو های دیگری که برای مسابقه فرستاده بودند، هماهنگی نداشت.
اما وقتی آدم با دقت به تابلو نگاه می کرد، در بریدگی صخره ای شوم، جوجه پرنده ای را می دید.
آنجا، در میان غرش وحشیانه ی طوفان ، جوجه گنجشکی ، آرام نشسته بود.

پادشاه درباریان را جمع کرد و اعلام کرد که برنده ی جایزه ی بهترین تصویر آرامش، تابلو دوم است.
بعد توضیح داد :
آرامش آن چیزی نیست که در مکانی بی سر و صدا ، بی مشکل ، بی کار سخت یافت می شود ، چیزی است که می گذارد در میان شرایط سخت ، آرامش در قلب ما حفظ شود.این تنها معنای حقیقی آرامش است …

اگر روح خداوندی،دمیده در روان و جان انسانهاست

پس ای مردم،خدا اینجاست

خدا در جان انسانهاست

به خود آی تا که دریابی

خدا در خویشتن پیداست