برچسب ها بـ ‘هندوانه’

نسبت ما با توسعه 10

شنبه, 14 جولای, 2018

دولت احمدی نژاد(مهرورزی)

انتخابات ریاست جمهوری در سال 1384 به دلیل ائتلاف نکردن جناح ها دو مرحله ای شد و محمود احمدی نژاد که در مرحله اول بعد از هاشمی رفسجانی قرار گرفت در مرحله دوم گوی سبقت را از هاشمی رفسنجانی ربود و با ریاست جمهوری او یک اتفاق عجیب و جدید در سپهر سیاست در جمهوری اسلامی رخ داد.
این هندوانه دربسته – احمدی نژاد- که در رقابت با هاشمی به عنوان یک نامزد غیر حاکمیتی رخ می‌نمود ، توانست با شعارهای پوپولیستی و عامه‌پسند – از جمله آوردن پول نفت بر سر سفره های مردم – و نیز مانورهای سیاسی و ساده زیستانه که مورد پسند بخش‌های زیرین و کم درآمد جامعه و هسته اصلی قدرت بود، توانست بازی را به سود خود تغییر دهد.
او با مقوله “توسعه” و الگوی 16 ساله پیگیری شده در 4 دولت پس از جنگ (دولت های هاشمی و خاتمی) سرسازش نداشت و حتی نقل است که برنامه 5 ساله توسعه چهارم را به زباله دانی دفتر خود پرت کرده و این برنامه را با الگوی غربی و نسخه بانک جهانی و صندوق بین المللی پول دانسته است.
نگاه احمدی نژاد و شعار “عدالت” مورد نظر او یک نگاه “توزیعی” بود و بیش از آنکه بر ضرورت تولید و ایجاد ارزش افزوده و رشد بهره وری متکی باشد بر ضرورت توزیع برابر امکانات و درآمدهای کشور- درآمد نفتی- بین اقشار پایین دست جامعه استوار بود و به همین خاطر بود که او تبدیل به یک ” دستگاه خودپرداز” شده بود که تنها هنر آن ایجاد تعهدات مالی جدید برای دولت و فربه‌تر کردن بدنه دولت بود.

شمس و مولانا

شنبه, 17 اکتبر, 2015

میان مولانا و شمس در اولین برخورد چه پیش آمد که موجب چنین تغییر بنیادینی شد؟ در میان روایات نقل شده از این حادثه، داستان فریدون سپهسالار به نظر موثق‌تر می‌رسد. وی در کتابش همواره تاکید می‌کند که او برای چهل سال به صورت شبانه روز در خدمت مولانا بوده است.
مرگ مولانا در 672 هجری قمری مطابق با 1274 میلادی اتفاق افتاد، اگر چهل سال از این تاریخ به عقب برگردیم می‌رسیم به سال 1234 میلادی. پس به این ترتیب شمس در سال 1244 به قونیه رسید یعنی حدوداً ده سال پس از آن که سپهسالار به خدمت مولانا درآمده بود، بدین ترتیب سپهسالار را باید قدیمی‌ترین یار مولانا به شمار آورد. کتاب او و کتاب ابتدا نامه نوشته سلطان ولد پسر کوچک مولانا موثق‌ترین منابع جهت مطالعه زندگی مولانا و ارتباط او با شمس هستند.
سپهسالار در کتاب خود، شرح اولین دیدار شمس و مولانا را چنین آورده: «شمس در حالی که لباس تجار بر تن دارد وارد شهر قونیه می‌شود و در کاروان‌سرای برنج‌فروشان ساکن می‌شود. بیرون کاروان‌سرا سکوهای زیبایی قرار داشت که عالی‌رتبه‌گان شهر در آن‌جا گرد هم می‌آمدند. یک روز صبح که شمس روی یکی از این سکوها نشسته بود، مولانا را دید که در حلقه مریدانش به او نزدیک می‌شود و مردم از هر طرف به سوی او می‌رفتند تا بوسه بر دستانش بزنند و او با آن‌ها به مهربانی و عطوفت رفتار می‌کرد.
وقتی مولانا به سکویی که شمس روی آن نشسته بود رسید، جلو رفت و روی سکوی مقابل او نشست. هر دو به هم خیره شدند، بدون آن که کلامی میان‌شان رد و بدل شود. بالاخره شمس سرش را بالا گرفت و به مولانا اشاره کرد: «مولانا آیا خداوند به تو رحم خواهد کرد…» و سپس درباره‌ی بایزید پرسید، او کسی بود که هرگز در زندگی خود هندوانه نخورد چرا که هرگز از کسی نشنیده بود که پیامبر هندوانه خورده باشد. چنین مردی با چنین وسواسی در پیروی از پیامبر، اظهار می‌کند «سبحانی ما اعظم شأنی و لیتها فی جبتی الا الله». در حالی که پیامبر با همه بزرگی و عظمتش می‌گوید گاهی در قلبم غوغایی حس می‌کنم و از خدا هفتاد بار در روز طلب مغفرت و بخشایش می‌کنم.طبق روایت سپهسالار جواب مولانا به او این بود که :بایزید به مرتبه‌ای والا از ولایت رسیده بود.
به روایت سپهسالار بعد از این گفتگو شمس و مولوی از سکوها پایین آمدند، با هم دست دادند و یک‌دیگر را در آغوش گرفتند. سپس برای شش ماه متوالی آن‌ها در حجره شیخ صلاح‌الدین زرکوب بودند و از هم جدا نشدند و در طی این شش ماه به هیچ کس جز صلاح‌الدین اجازه‌ی ورود به خلوت خود را ندادند.
وقتی دوران عزلت آن‌ها پایان گرفت، مولوی دستار و ردای خود را کنار گذاشت و لباسی همانند شمس بر تن کرد. سپهسالار می‌گوید تا آن زمان مولانا هرگز رقص سماع نکرده بود. شمس به او فرمان سماع داد :سماع کن،آنچه را. آن که تو در پی‌اش هستی با سماع به دست خواهی آورد.
شنیدن این داستان شاید ساده باشد اما دیدن شیخی که سال‌ها مشغول تدریس علوم دینی بوده در حال رقص و سماع چندان ساده به نظر نمی‌رسد.
سماع برای مردم عادی مجاز نیست، چرا که آن‌ها سماع را به مثابه وسیله‌ای برای سرخوشی خود به کار می‌برند. آن‌ها وقتی سماع می‌کنند که از وضعیتی به ستوه آمده‌اند و برای خالی کردن خود از نفرت‌ها و آزردگی‌های‌شان به سماع روی می‌آورند. بنابراین برای این مردمان سماع مجاز نیست. از طرف دیگرکسانی که در جست‌و‌جوی عشق به خدا و بی‌اعتنا به هر چه غیر خدا هستند با این عمل عشق‌شان به او بیشتر و بیشتر می‌شود. بنابراین سماع تنها برای اینان جایز است و بس.
سخنان قانع کننده شمس مولانا را مجاب کرد و او از هر آن چه پیر و مرادش می‌گفت با دل و جان پیروی می‌کرد. همان‌طور که سپهسالار می‌گوید :او به این طریق عمل می‌کرد و آن را سرلوحه زندگی‌اش ساخته بود و این آیین را تا آخر عمر رها نکرد.

کوچه مردها 79

چهار شنبه, 5 سپتامبر, 2012

در روستا چهارباغ چشمه بسیار پرآب و خنکی بود که آن را “چشمه خانم کوچیک” می نامیدند.زلالی و سردی این آب مثال زدنی است.همه مردم روستا روزانه آب نوشیدنی و پخت و پز خود را از این چشمه تهیه می کردند و روزانه یکی دو بار با کوزه و دبه و سطل از چشمه آب به خانه می بردند.عصرها هم که وعده گاه جوانان بود و دختران و پسران جوان به بهانه آب آوردن یکدیگر را می دیدند !

آب این چشمه پس از طی حدود ده بیست متر به رودخانه پر آبی می ریخت که حدود دویست متر جلوتر از چشمه ،به همت ما بچه ها با سنگ های بزرگ کف همان رودخانه یک سد سنگی حدود یک و نیم متری روی رودخانه بستیم که به آن “بند “می گفتیم و اینجا تبدیل به استخری شد که همه روزه بعداز ظهرها محل شنای ما بچه ها بود.آبی فوق العاده خنک و مطبوع که به تن ما بچه ها زندگی و طراوت می داد.با گذاشتن هندوانه و زردآلو و… کنار آب و خوردن آنها پس از خنک شدن و یا شکاندن گردوی تازه و خوردن مغز آنها در میان زمان آب بازی و شنا ،حال بسیار خوشی داشتیم و ورزش و تغذیه بسیار مناسب.بعید می دانم در این روزها بتوان از چنین نعمتی در جایی از کشور برخوردار بود!؟

آنقدر کار این بند در روستا گرفته بود که جوانترها هم مشتری دائمی آنجا شده بودند و پیر مردها در حسرت اینکه کاش می شد تنی به آب بزنند،اما عرف روستا اجازه نمیداد.

در میان دو تپه بزرگ سنگی در فاصله یکی دو کیلومتری روستا هم زمین خاکی وسیعی بود که “جنگا” می نامیدنش و انگار آنجا را برای فوتبال آفریده اند.غروبها بعد از شنا به جنگا می رفتیم و فوتبال بازی می کردیم و گاهی اوقات هم از تیم های روستاهای اطراف دعوت می کردیم و با آنها مسابقه دوستانه برقرار می کردیم.به یاد ندارم که حتی یک بار هم برنده شده باشیم و هر بار که می باختیم بیشتر تحریک می شدیم تا از تیم محله ای دیگر دعوت کنیم تا شاید دفعه بعد ببریم،اما هرگز این اتفاق نیفتاد!

علاوه بر این دو کار که حکم ورزش هم داشت ،سرگرمی های دیگری هم در آنجا داشتیم که تقریبا تمام روزها و حتی بخشی از شبهای ما را پر می کرد و همیشه احساس کم خوابی داشتیم! به بعضی دیگر آنها در قسمتهای بعد اشاره خواهم نمود.

کوچه مردها(16)

چهار شنبه, 5 اکتبر, 2011

بد نیست در این قسمت ،با درآمد و هزینه های زندگی در تهران پنجاه سال پیش آشنا شویم.

حقوق و درآمد اکثر قریب به اتفاق ساکنان محله در حد پانصد تا ششصد تومان در ماه بود.یا کارگر بودند و یا کارمند دولت.کاسب های محل ،هیچکدام جز “ممدآقا یزدی”ساکن محله نبودند.

هزینه ها هم بسیار پایین و در حد درآمد ها بود.بعضی چیزها را که یادم مانده ،برایتان می نویسم:

-گوشت کیلویی پنج تومان بود و من هرروز دوسیر گوشت می خریدم هشت ریال.

-نان تافتون دانه ای یک و نیم ریال بود و من هر صبح برای صبحانه چهار نان تازه می خریدم شش ریال و چهار ریال هم پنیر تبریزی می خریدم که ما شش نفر را کاملا سیر می کرد.

-تخم مرغ دانه ای یک ریال بود و نوشابه در دو اندازه کوچک و بزرگ دانه ای سه و نیم و چهار ریال بودند.ماست هم در کاسه های سفالی فیروزه ای رنگ ،هر ظرف سه ریال بود.البته برای هر نوشابه و یا کاسه ماست هم باید دهشاهی(نیم ریال)ودیعه ظرف می دادیم که با پس دادن آنها پول ودیعه را پس می گرفتیم.

-میوه هم به همین نحو بود.هندوانه خربزه و گرمک و طالبی کیلویی سه ریال و خیار گل به سر و گوجه فرنگی درشت ورامینی کیلویی دو ریال را به خوبی به خاطر دارم،همچنین انگور کیلویی پنج ریال را.این ها همراه یکی از انواع نان ها،معمولا شام شبانه ما بودند.

-در مورد البسه یادم می آید اولین شلواری که برایم خریدند و در یاد من مانده،پانزده ریال قیمت داشت و پیراهن و تی شرت را از همان بازارچه نزدیک میدان هاشمی (که روی هم ریخته بودند و هرکس یکی را انتخاب می کرد و می خرید)دانه ای دوازده و نیم ریال می خریدیم. قیمت یک کت و شلوار برای ما بچه ها حدود ده تومان و برای بزرگترها حداکثر بیست تومان بود.

حسین آقا(همسایه دیوار به دیوار ما)که پاسبان شهربانی بود و اهل تفرش ،بعضی غروب ها برای ما بچه ها که دورش جمع می شدیم،تعریف می کرد که حالا دیگر اجناس خیلی گران شده اند و برکت از زندگی رفته است! او می گفت در زمان کودکی اش قند ،یک من(سه کیلو)یک عباسی بود و برنج را که ما کیلویی هشت ریال می خریدیم ،هر یک من دهشاهی(نیم ریال) می خریدند.

به یاد دارم روزی مادرم مطابق معمول هشت ریال به من داد و گفت از ممد آقا یزدی یک کیلو برنج بخرم.چند دقیقه بعد دست خالی برگشتم و به مادرم گفتم:برنج شده کیلویی یک تومان(ده ریال)،دو ریال دیگر به من بده.

مادرم شروع کرد به گریه کردن و آه و ناله که:پدرتان که ده تومان خرجی روزانه را بیشتر نمی کند و همه چیز در حال گران شدن است.دوره آخر زمان شده.من بیچاره با این پول چطور شکم شماها را سیر کنم؟!

کوچه مردها(6)

شنبه, 27 آگوست, 2011

اما اینگونه نبود که فقط تابستان های خوبی داشته باشیم.در این بخش می خواهم وضعیت محله را در فصل های دیگر توضیح دهم:

پاییز برای ما علاوه بر شیطنت ها و بازی های معمول همیشگی ،زمان آماده شدن برای زمستان هم بود که به دو مورد از این نوع کارها می پردازم:

حدود مهر ماه با خرید سه چهار صندوق چوبی گوجه فرنگی مقدمات تهیه رب گوجه سالانه شروع می شد.گوجه ها را مادرم در حوض وسط خانه می ریخت و آنطور که دلش می خواست می شست و قسمت های اضافی را می گرفت.چون گوجه ها حسابی رسیده و پخته و آبدار بودند،کافی بود که آن ها را چند بار در تشت بزرگ شستشوی لباسها بریزد و ما با پای شسته و برهنه داخل تشت می رفتیم و شروع به لگد مال کردن گوجه ها می کردیم تا حسابی له شوند.مرحله بعدی صاف کردن این گوجه ها به وسیله یک آبکش فلزی بزرگ بود و تفاله ها را هم درون یک پارچه سفید بزرگ می ریختند و دو سه نفری آنقدر پارچه را می پیچاندند و می چلاندند تا چیزی از عصاره گوجه باقی نماند.سپس درون دیگ آب گوجه نمک زیادی می ریختند و یکی دوروزی این محلول در دیگ زیر آفتاب می ماند و بعد آنرا روی آتش می پختند.بین ده تا دوازده ساعت طول می کشید تا این محلول رقیق آب گوجه فرنگی تبدیل به رب غلیظی گردد که درون چندین کوزه جا می گرفتند تا طی یک سال آینده بتدریج مصرف گردند.همین کارها را برای تهیه لواشک آلوچه،ترشی های مختلف،تهیه مرباها و بو دادن تخمه هندوانه و خربزه هایی که در طول تابستان جمع شده بود ،تکرار می شد .هیچ چیز را دور نمی ریختیم،مثلا همه وظیفه داشتیم پس از خوردن پرتقال هایمان پوست آن ها را نیز تمیز کرده و خلال کنیم تا از آن مربایی درست شود که هرگز مزه خوب آن را فراموش نخواهم کردو خلاصه انباری از مواد خوراکی خوشمزه تدارک دیده می شد که پدر و مادر ها دائما مراقبت می کردند که ما بچه ها سراغشان نرویم و ما دائما مراقب ایجاد فرصتی برای شبیخون زدن به این گنج خوشمزه و متنوع بودیم!

آبان ماه هم زمان تدارک مواد اولیه کرسی زمستانی بود.عباس آقای ذغالی از صبح تا ظهر سفارش ها را می گرفت و در گونی ویریخت و آماده می کرد و بعد از ظهر هم تا ده دوازده گونی ذغال روی چهارچرخه بزرگش می گذاشت و با زحمت زیادی آن را هل می داد و درب هر منزلی که سفارش داده بودند دو یا سه گونی خالی می کرد و پولش را می گرفت و سبکبار تر به سمت خانه بعدی می رفت.

این هم برای من سرگرمی بزرگی بود.از صبح روز بعد مادرو گونی های ذغال را گوشه حیاط خالی می کرد و بعد با کمک من و یک غربال دانه درشت ذغال هایی را که من با خاک انداز داخل غربال می ریختم الک می کرد و دانه درشت های داخل غربال مانده را داخل آب حوض می ریخت و بقیه را کنار حیاط خالی می کرد.پس از اتمام این مرحله با هر چه می توانستیم ذغال های کوچک را خرد می کردیم تا همه تبدیل به خاکه ذغال شوند وبعد با این خاکه ها و آب مخلوط گل مانند سیاه رنگی درست می کردیم و این گل ذغال را بصورت گلوله هایی به قطر حدود ده سانتی متر در می آوردیم و همه را می بردیم پشت بام کنار هم می چیدیم.ذغال های درشت را هم از درون حوض در می آوردیم و آن ها را هم در پشت بام پهن می کردیم و مادرم دوروزی دست به دعا بود که باران نبارد تا ایت ذغالها و گلوله های خاک ذغال خشک شوند و آن ها را جمع کنیم و در گونی در گوشه ای از انبار بگذاریم.

در پایان کار من تبدیل به یک بچه سیاهپوست شده بودم و مادرم پس از خالی کردن آب سیاه حوض مرا مجبور می کرد آنقدر تلمبه بزنم تا حوض از آب درون آب انبار پر شود(از این قسمتش خیلی بدم می آمد و خسته می شدم)و بعد مرا درون همان حوض حسابی می شست،اگر چه تا حمام بعدی که پدرم ما را می برد داخل گوشهایمان و خیلی جا های دیگر همچنان سیاه و ذغال اندود باقی می ماند!

کوچه مردها(5)

چهار شنبه, 17 آگوست, 2011

شبهای تابستان

تابستان محله ما در آن زمان همه چیزش خاطره بود.

اهل محل همگی شبها از تاریک شدن هوا در پشت بام خانه می نشستند.کولر و پنکه و سایر وسایل خنک کننده که نبود.یخچال هم هنوز به محله نیامده بود و برای همین از یخ هم خبری نبود.

غروب که می شد مردهای خانه یکی یکی از راه می رسیدند،در حالی که درون دستمال بزرگ یزدی هر یک از آنان هندوانه،طالبی،خربزه و یا انگوری بود که به محض رسیدن آن ها را درون حوض خانه می انداختند تا در یکی دو ساعت آینده خنک شوند.آب سرد هم که درون کوزه بود.

مادر خانواده یا اگر بچه های بزرگتری بودند ،وظیفه پهن کردن رختخواب ها را روی پشت بام به عهده داشتند.با تاریک شدن هوا همه به پشت بام می رفتند و پدر خانواده اقدام به خرد کردن هندوانه یا خربزه یا طالبی می کرد و مادر هم سفره را پهن می کرد و ظروف را با نان و کوزه آب می آورد و این می شد شام خانواده ها.

شاید هفته ای یک بار هم املت تخم مرغ و گوجه فرنگی داشتیم،مگر وقتی که مهمان داشتیم که در اینصورت ما بچه ها از مهمان هم شادتر بودیم!

بعد از شام هم یا همسایه ها باهم شب نشینی می کردند و یا پدر مادر باهم درد دل می کردند و ما بچه ها هم به هر شکلی خود را سرگرم می کردیم تا خوابمان ببرد و با تابش آفتاب بر سرمان بیدار شویم.

در طول تابستان چند بار پیش می آمد که جوانهای محل باد بادک های کاغذی خود را به هوا می فرستادند و هر یک دو یا سه فانوس کاغذی هم با فاصله به نخ بادبادک هایی که هوا فرستاده بودند،می بستند.یکی از زیبا ترین منظره های طول عمر من،دیدن همین نقطه های زیبای نورانی در هوای تاریک و در پشت بام خنک محله و درون رختخوابهای خنک و سرد می باشد.

این تصویری است که کسی در زمان معاصر قادر به دیدنش نیست و حتی آن زمان هم کمتر این فرصت به دست می آید.

دلم برای آن همه صفا و سادگی و زیبایی خیلی تنگ شده است.