برچسب ها بـ ‘هلاک’

عارفانه ها 41

چهار شنبه, 30 ژانویه, 2013

ای دوست ! 

زاد برگیر که سفر نزدیک است و ادب آموز که صحبت ملوک 

بس باریک است و از ندامت چراغی افروز 

که عقبه تاریک است. 

ایمن منشین که هلاک شوی . . . 

ایمن آن زمان شوی که با ایمان زیر خاک شوی. . . 

نه در رنگ و پوست نگر،در نقد دوست نگر… 

اگر درآئی در باز است و اگر نیایی خدای بی نیاز است… 

از او خواه که دارد و می خواهد که بخواهی؛ 

از او مخواه که ندارد و می ترسد که از او بخواهی…

از سعدی

یکشنبه, 26 دسامبر, 2010

کس این کند که دل از یار خویش بردارد؟
مگر کسی که دل از سنگ سخت تر دارد
که گفت من خبری دارم از عالم عشق؟
دروغ گفت گر از خویشتن خبر دارد
اگر نظر به دو عالم کند حرامش باد
که از صفای درون با یکی نظر دارد
هلاک ما به بیابان عشق خواهد بود
کجاست مرد که با ما سر سفر دارد
گر از مقابله شیر آید از عقب شمشیر
نه عاشقست که اندیشه از خطر دارد
وگر بهشت مصور کنند عارف را
به غیر دوست نشاید که دیده بردارد
از آن متاع که در پای دوستان ریزند
مرا سری است ندانم که او چه سر دارد
دریغ پای که بر خاک می نهد معشوق
چرا نه بر سر و چشم ما گذر دارد
عوام عیب کنندم که عاشقی همه عمر
کدام عیب که سعدی خود این هنر دارد
نظر به روی تو انداختن حرامش باد
که جز تو در همه عالم کسی دگر دارد