برچسب ها بـ ‘هق هق’

واژگان واژگون

یکشنبه, 25 دسامبر, 2011

اين جاسرزمين واژگان واژگون است.

جايى كه گنج،جنگ می شود؛

درمان،نامرد؛-قهقهه،هق هق؛

امادزدهمان دزداست ؛دردهمان درد و گرگ همان گرگ

معلم

شنبه, 15 اکتبر, 2011

سخت آشفته و غمگین بودم

به خودم می گفتم:

بچه ها تنبل و بد اخلاقند

دست کم میگیرند

درس ومشق خود را

باید امروز یکی را بزنم، اخم کنم

و نخندم اصلا

تا بترسند از من

و حسابی ببرند

خط کشی آوردم،

درهوا چرخاندم

چشم ها در پی چوب ، هرطرف می غلطید

مشق ها را بگذارید جلو، زود، معطل نکنید !

اولی کامل بود،

خوب، دومی بدخط بود

بر سرش داد زدم

سومی می لرزید

خوب، گیر آوردم !!!

صید در دام افتاد

و به چنگ آمد زود

دفتر مشق حسن گم شده بود

این طرف،

آنطرف، نیمکتش را می گشت

تو کجایی بچه؟؟؟

بله آقا، اینجا

همچنان می لرزید

پاک تنبل شده ای بچه بد

به خدا دفتر من گم شده آقا، همه شاهد هستند

ما نوشتیم آقا

بازکن دستت را

خط کشم بالا رفت، خواستم برکف دستش بزنم

او تقلا می کرد

چون نگاهش کردم

ناله سختی کرد

گوشه ی صورت او قرمز شد

هق هقی کرد

و سپس ساکت شد

اما همچنان می گریید

مثل شخصی آرام، بی خروش و ناله

ناگهان حمدالله، درکنارم خم شد

زیر یک میز،

کنار دیوار ، دفتری پیدا کرد ……

گفت : آقا ایناهاش، دفتر مشق حسن

چون نگاهش کردم، عالی و خوش خط بود

غرق در شرم و خجالت گشتم

جای آن چوب ستم، بردلم آتش زد

سرخی گونه او، به کبودی گروید …..

صبح فردا دیدم

که حسن با پدرش، و یکی مرد دگر

سوی من می آیند

خجل و دل نگران، منتظر ماندم من

تا که حرفی بزنند

شکوه ای یا گله ای، یا که دعوا شاید

سخت در اندیشه ی آنان بودم

پدرش بعدِ سلام، گفت : لطفی بکنید، که حسن را ببرم!

گفتمش، چی شده آقا رحمان ؟؟؟

گفت : این خنگ خدا

وقتی از مدرسه برمی گشته

به زمین افتاده بچه ی سر به هوا، یا که دعوا کرده

قصه ای ساخته است

زیر ابرو وکنارچشمش، متورم شده است

درد سختی دارد، می بریمش دکتر با اجازه آقا …….

چشمم افتاد به چشم کودک

غرق اندوه و تاثرگشتم

منِ شرمنده معلم بودم

لیک آن کودک خرد وکوچک

این چنین درس بزرگی می داد

بی کتاب ودفتر ….

من چه کوچک بودم

او چه اندازه بزرگ

به پدر نیز نگفت

آنچه من از سرخشم، به سرش آوردم

عیب کار ازخود من بود و نمیدانستم

من از آن روز معلم شده ام ….

او به من به یاد آورد این کلام را

که به هنگامه ی خشم

نه به فکر تصمیم

نه به لب دستوری

نه کنم تنبیهی

***

یا چرا اصلا من عصبانی باشم

با محبت شاید، گرهی بگشایم

با خشونت هرگز

هرگز

مرا دریاب!

یکشنبه, 20 فوریه, 2011

باز هم امشب صدا در زندان حنجره ام محبوس مانده است

 

ای کاش فریادی از عمق جان تنگنای گلویم را می گشود

 

من با این همه بغض چه کنم؟

 

خدایا… در این دل شب تنها تو مونس صبور منی

 

تنها تو از دل طوفان زده ام خبر داری

 

و تنها تو محرم اشکهای سوزان منی

 

و من چه ناسپاسم که گاهی خود را بی کس و غریب می پندارم؟

 

در این سکوت سنگین

 

در این خلوت راز آلود سحر

 

تنها سیلاب اشک است که مرا با خود می برد

 

به کجا؟ نمی دانم!

 

فقط می دانم که سکوت از سر همدردی با دل من می شکند!

 

و اکنون هق هق من است که چاه شب را پر می کند

 

خدایا… تو خود گفته ای که در دل شکسته جای داری

 

خدایا… مرا دریاب و در حسرت وصالم مگذار

 

تو خود می دانی که مرا تاب جدایی نیست

تو خود گفته ای:

 

به من گو حاجت خود را اجابت می کنم آنی

 

طلب کن آن چه می خواهی مهیا کردنش با من

 

و من با تو از چه بگویم که تو ندانی و ناگفته نخوانی؟!

 

تو خود می دانی اسیر کدام حسرتم

 

و در سوز و گداز کدام اشتیاق مقدسم…

 

پس مرا از درگاه رحمتت نومید مکن

 

خدای خوبم… در این دل شب بر من رحمت آور و بر عزت آن رسول گرامیت

 

مرا به آستان خویش پذیرا باش

 

که من خود را به تو می سپارم

 

پس هر کجا می خواهی ببر

 

بر من هر آن چه دوست داری ببار

 

که فرمان از آن توست و تو فعال ما یشائی

 

مرا رها مکن که من دست بر آستان پاک ترین پاکان خواهم سود

 

و بر پیامبرت توسل خواهم جست

 

تو خود فرموده ای که دردمندان بر آستان رسولت عقده ی دل بگشایند

 

و من از عزیزی آموختم که بر درگاه رسولت دست شفاعت بگشایم

 

آن عزیزی که در مدح پیامبرت او را درمان دل درماندگان و غمدیدگان توصیف کرده

 

و آن وجود نازنین را  آرامش دل های خسته و شکسته نامیده است

 

و اکنون در این اندیشه ام که اگر رسول خدا چنین است تو که خدای رسولی…!

 

پس با قلب زخم خورده ی من چه خواهی کرد؟

 

من در اندیشه ی مرهم  زخم های خویشم

 

و به این سوداست که بر آستان مقدس پیامبر چنین خواهم گفت:

 

یا رسول الله… نسیم رحمتی بر هر دو عالم

 

مرا دریاب!