برچسب ها بـ ‘هفت سنگ’

کوچه مردها(17)

یکشنبه, 9 اکتبر, 2011

بازی های ورزشی دوران کودکی

سراسر بازی های ما در آن دوران توان با حرکت و فعالیت و در حقیقت نوعی ورزش بودند.به چند نوع از این بازی ها اشاره می کنم:

-هفت سنگ:به دو تیم چند نفره تقسیم می شدیم و هفت سنگ را روی هم قرار می دادیم.یک تیم مدافع سنگ ها می شدند و تیم دیگر حمله کننده.تیم حمله کننده با توپ کوچکی(به اندازه و شکل توپ تنیس های فعلی)از فاصله معینی توپ را به سمت سنگ ها رها می کردند.اگر توپ به سنگ ها نمی خورد،نفر بعدی تیم این کار را تکرار می کرد و اگر هیچکدام از اعضای تیم نمی توانستند با ضربه توپ سنگ های روی هم چیده شده را بریزند،جای دو تیم عوض می شد.به محض اینکه توپ سنگ ها را می ریخت،همه اعضای تیم حمله کننده فرار می کردند و سعی می کردند در موقعیتی مناسب خود را به سنگها برسانند و آنها را دوباره روی هم بچینند(که در اینصورت برنده می شدند) و تیم مدافع هم با پاسکاری و هماهنگی با یکدیگر سعی می کردند توپ را به بدن بازیکنان تیم حریف بزنند(که در اینصورت آن فرد از دور بازی اخراج می شد و اگر همه تیم را می زدند،بون اینکه سنگ ها روی هم چیده شوند،این تیم برنده میشد).

تاکتیک های گریز و فرار به نحوی که دارنده توپ را از سنگ ها دور کنند و دوندگی های بسیار زیاد و طولانی این بازی ،هم کار فکری زیادی می برد و هم کار بدنی سنگینی.گاهی اوقات یک دور این بازی چند ساعت طول می کشید و گاهی اوقات چند دقیقه.این بستگی به زیرکی بازیکنان داشت.

-الک دولک:یک چوب لوله ای شکل حدود هفتاد سانتیمتری و یک چوب همان شکلی اما حدود ده تا پانزده سانتی متری،ابزار این بازی بودند.باز هم دو تیم چند نفره می شدیم و یک تیم چوب کوچک را که روی دو آجر فاصله دار از یکدیگر قرار داده بود با چوب بزرگ کمی به بالا پرتاب می نمود و بعد با شدت زیر آن می زد تا هرچه دورتر رود و تیم مقابل که با فاصله نسبت به هم منتظر بودند،سعی می کردند چوب کوچک را در هوا بگیرندکه البته کار سختی بود.اگر موفق می شدند جای دو تیم عوض می شد و اگر نه،چوب بزرگ را به حالت خوابانده کنار یکی از آجر ها می گذاشتند تا یکی از نفرات تیم مقابل سعی کند از همانجا که چوب کوچک افتاده بود ،آنرا با پرتاب دست به چوب کوچک بزند.اگر موفق می شد باز هم جای دو تیم عوض می شد و در غیر اینصورت ،یکی از افراد خوش نفس تیم مقابل از همانجایی که چوب کوچک افتاده بود تا آنجا که نفسش یاری می کرد،می دوید و اصطلاحا”زو” می کشیدو از هرجا که نفسش می برید تا دم آجرها ،نفرات تیم بازنده باید به نفرات تیم برنده”کولی “می دادند.یعنی هریک از نفرات تیم برنده پشت یکی از نفرات تیم بازنده می پرید و او باید تا پهلوی آجرها برنده را حمل می کرد.عجب کیفی داشت کولی خوردن و عجب عذابی داشت کولی دادن!

-زو:

این هم بازی بود که حالا برای خودش ورزشی شده به اسم”کبدی”و صاحب فدراسیون شده و مسابقات بین المللی دارد!باز هم دو تیم می شدیم و هریک محوطه ای بعنوان “زمین”داشتیم.یک به یک نفرات یکی از تیم ها به اخل زمین حریف می رفت و “زوکشان”سعی می کرد تا یکی از افراد تیم مقابل را لمس کند که در اینصورت فرد لمس شده باید از زمین و بازی خارج می شد و در صورتی که در زمین حریف نفس فرد مهاجم قطع می شد یا نفرات مدافع موفق می شدند این مهاجم را بگیرند و در زمین خود نگهدارند تا نفسش قطع شود،مهاجم باید از زمین و بازی اخراج می شد،اما نفر مهاجم اگر قبل از تمام شدن نفس به زمین خودشان برمی گشت می توانست به بازی ادامه دهد. تا آنجا که نفرات یکی از تیم ها تمام می شدند که این به معنی باخت بود.

از این نوع بازی ها زیاد داشتیم مثل یک پی دو پی،قایم باشک،دستش ده و…….

کوچه مردها(3)

سه شنبه, 9 آگوست, 2011

در این قسمت به سرگرمی های مختلف خود در آن زمان می پردازم:

اول اینکه بیابان بی انتهای خدا که در بعضی قسمت های ان گندم و جو می کاشتند برای ما حکم ملکی را داشت که ما صاحبش هستیم و در نتیجه هرچه می خواستیم ،می کردیم!صبح ها از خانه می زدیم بیرون و با گذشتن از سوراخ داخل دیوار گلی وارد محوطه باز می شدیم و ظهر ها با فریاد مادرهایمان که دنبال ما می گشتند به خانه برمی گشتیم و نهاری می خوردیم و به محض اینکه مادرهایمان را خواب بعداز ظهر می ربود دوباره از خانه بیرون می زدیم و غروب از ترس پدرهایمان قبل از رسیدن آنها در خانه بودیم و اغلب هم از شدت خستگی قبل از شام خوردن خوابمان می برد!در عوض صبح که از مادرم یک تومان می گرفتم و با این پول چهار عدد نان تافتون می خریدم به شش ریال و چهار ریال هم از لبنیاتی بقل نانوایی پنیر تبریزی می خریدم،از شدت گرسنگی تا برسم خانه نصف یک نان تافتون را خورده بودم!

یکی از تفریحات ما بچه ها، رفتن به فرودگاه مهرآباد یا رفتن به چهارراه جیحون (تقاطع خیابان آیزنهاور که الان خیابان آزادی نام دارد و جیحون)برای دیدن کارخانه پپسی کولا از پشت شیشه ها بود.آن زمان فرودگاه یک سالن بزرگ و خنک ورودی داشت که مسافران با دادن بلیط و بار از کانتر می گذشتند و وارد اتاق کوچک ترانزیت می شدند و همراهان مسافر با بالا رفتن از چند پله به بالکنی مشرف به باند فرودگاه می رسیدند.مسافران از اتاق ترانزیت پیاده به سمت هواپیما می رفتند و در بین راه با بدرقه کنندگان خود کلی دست تکان می دادند و برای هم سرو صدا راه می انداختند.تجسم کنید چند پسربچه پنج شش ساله با موهای از ته تراشیده شده ، که آب دماغشان هم آویزان است با پیژامه وزیر پیراهن رکابی و دمپایی های پلاستیکی تا به تا و رنگ به رنگ روی بالکن مشرف به باند فرودگاه(که الان دیگر چنین چیزی وجود ندارد)برای مسافرانی که سوار هواپیما یا در حال پیاده شدن هستند،دست تکان می دهند و هورا می کشند و دقایقی بعد در حالی که نگهبانان دنبالشان می کنند ،خنده کنان فرار می کنند!

یکی دیگر از تفریحات ما این بود که با چوب و تکه پارچه های بدرد نخور هر کدام برای خود یک آلونک بسیار کوچک یک متر در یک متر می ساختیم و به زور و التماس هر یک، از مادرهایمان میوه ای یا خوراکی دیگری مثل کشمش و مغز گردو و بادام و یا غذای از شب قبل مانده می گرفتیم و مهمان بازی می کردیم و به خانه های یکدیگر سر می زدیم.

عصر ها هم که مادر هایمان بیرون خانه گلیمی پهن می کردند و در کوچه دور هم می نشستند و تخم هندوانه ها و تخم خربزه هایی را که جمع کرده بودند و بو داده بودند،می شکستند و از زمین و زمان باهم حرف می زدند و درد دل می کردند،ما به بازیهایی مثل الک دولک،هفت سنگ،یک پی دو پی،گرگم به هوا و…..می پرداختیم که همه آنها نیاز به فعالیتهای بدنی شدیدی داشت و حسابی خسته می شدیم در حالی که دخترها به یک قل دو قل و لی لی و… مشغول بودند و همیشه ما در حال داد زدن بودیم که:پسرا شیرند،مثل شمشیرند،دخترا موشند،مثل خرگوشند!

 تفریح بسیار دلنشینی هم داشتیم که مربوط به روزهایی که بود که میراب اطلاع می داد امشب نوبت آب محله ماست!آن شب عید ما بود.آب نوشیدنی را از تانکر هایی که روی گاری و با الاغ می آوردند سطلی دهشایی می خریدیم و درون کوزه برای آشامیدن می ریختیم و غذا هم می پختیم و سایر نیاز های خود را از آب درون آب انبار که با تلمبه بالا می کشیدیم ،رفع می کردیم.

در این شب ها ،پدر و مادرها کنار خانه خود منتظر نوبت بودند تا با برداشتن پارچه راه آب جریان آب رابه داخل آب انبار هدایت کنند و ما بچه ها هم با شورت ها و شلوارک های “مامان دوز” در داخل جوی آب بالا و پایین می پریدیم و از خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدیم. 

از بازی های دیگرمان ،جمع کردن پوست رنگی آدامس های خروس نشان بود که به رنگ اسکناس های دو تومانی و پنج تومانی و ده تومانی و بیست تومانی آن زمان بود که درون کیف های کاغذی می گذاشتیم که خودمان با کاغذ باطله می ساختیم و با بازی هایی مثل لیس پس لیس برد و باخت می کردیم و این پول های کاغذی را رد و بدل می کردیم.با دو ریال چهار آدامس بادکنکی می خریدیم(که به مغازه دار التماس می کردیم که رنگ آبی اش را بدهد که چهارتا بیست تومانی محسوب گردد!)و بعد از چند دقیقه جویدن آدامس ها که در دهان کوچکمان به سختی جا می گرفت دورشان می انداختیم و دوان دوان به سمت بازی بر سر این پولهای مجازی می رفتیم.

همین کار را با هسته های قهوه ای تمبر هندی انجام می دادیم،که هسته ها را یکی یکی با کف دست به سمت دیوار پرتاب می کردیم تا یکی از آن ها به یکی از هسته های پهن شده روی زمین بخورد و در این صورت همه این هسته ها مال فرد پرتاب کننده می شد.خلاصه همیشه کیسه ای ازهسته های تمبر هندی هم همراهمان بود!این ها همه مقدمه ای شد تا بسیاری از همین بچه ها در نوجوانی و جوانی تبدیل به قماربازهای واقعی گردند که در جای خود به آن هم خواهیم پرداخت.

البته فعالیتهای دیگری هم داشتیم که برای ما درآمدزا بود که در قسمتهای بعد به آن اشاره خواهم نمود.