برچسب ها بـ ‘هشیار’

از عراقی

دوشنبه, 1 ژوئن, 2020

من مـست می عـشقم ھـشيار نخواھم شد
وز خواب خوش مستی بيدار نخواھم شد
امروز چنـان مستم از بـاده ی دوشينه
تا روز قيـامت ھم ھـشيــار نخواھم شد
تا ھست ز نيک و بد در کيسه ی من نقدی
در کـوی جوانمردان عـيــار نخواھم شد
آن رفت که می رفتم در صومعه ھر باری
جـز بـر در ميخـانه این بــار نخواھم شد
از تـوبـه و قـرایی بـيزار شدم، ليکن
از رنـدی و قلاشی بـيزار نخواھم شد
از دوست به ھر خشمی آزرده نخواھم گشت
وز یـار به ھر زخمی افگــار نخواھم شد
چون یــار من او باشد، بی یــار نخواھم ماند
چون غم خورم او باشد غم خوار نخواھم شد
تـا دلبـرم او بـاشـد دل بـر دگـری نـنھـم
تا غم خورم او باشد غمخوار نخواھم شد
چون سـاخته ی دردم در حـلقـه نيـارامم
چون سوخته ی عشقم در نــار نخواھم شد
تـا ھـست عـراقـی را در درگـه او بـاری
بـر درگـه ایـن و آن بـسيــار نخواھم شد

تصویر نوشته 108

سه شنبه, 19 فوریه, 2019

از مولانا…..

دوشنبه, 3 اکتبر, 2011

من مست و تو دیوانه،ما را که برد خانه

صد بار تو را گفتم،کم زن دو سه پیمانه

در شهر یکی کس را،هشیار نمی بینم

هریک بتر از دیگر،شوریده و دیوانه

هر گوشه یکی مستی،دستی زده بر دستی

وان ساقی سرمستی،با ساغر شاهانه

ای لولی بربط زن،تو مست تری یا من

ای پیش چو تو مستی،افسون من افسانه

از خانه برون رفتم،مستیم به پیش آمد

در هر نظرش مضمر،صد گلشن و کاشانه

چون کشتی بی لنگر،کژ می شد و مژ می شد

وز حسرت او مرده،صد عاقل و فرزانه

گفتم که رفیقی کن،با من که منت خویشم

گفتا که بنشسناسم،من خویش ز بیگانه

گفتم زکجایی تو؟تسخر زد و گفت ای جان

نیمی ام ز ترکستان،نیمی ام ز فرغانه

نیمی ام ز آب و گل،نیمی ام زجان و دل

نیمی ام لب دریا،نیمی همه دردانه

من بی دل و دستارم،در خانه خمارم من

یک سینه سخن دارم،هین شرح دهم یا نه

تو وقف خراباتی،دخلت می و خرجت می

زین وقف به هشیاران،مسپار یکی دانه

از مولانا

یکشنبه, 24 آوریل, 2011

من مست و تو ديوانه ؛ ما را که برَد خانه؟
من چند ترا گفتم : ” کم خور دو سه پيمانه

در شهر يکی کس را ، هشيار نمی‌بينم
هر يک بَتر از ديگر ، شوريده و ديوانه

جانا! به خرابات آ! تا لذت جان بينی
جان را چه خوشی باشد ، بی صحبت جانانه؟

هر گوشه يکی مستی ، دستی ز بر ِِ دستی
وآن ساقی ِ هر هستی ، با ساغر ِِ شاهانه

تو وقف ِ خراباتی! دخلت مِی و خرجت مِی
وين وقف به هشياران ، مسپار يکی دانه

ای لولی ِ بربَط‌زن! تو مست‌تری يا من
ای پيش ِ چو تو مستی ، افسون ِ من افسانه

از خانه برون رفتم ، مستی‌م به پيش آمد
در هر نظرش مُضمَر ، صد گلشن و کاشانه

چون کشتی ِ بی لنگر ، کژ می‌شد و مَژ می‌شد
وز حسرت ِ او مرده ، صد عاقل و فرزانه

گفتم : ” ز کجايی تو؟! ” ، تسخَر زد و گفت : ” ای جان
نيمی‌م ز ترکستان ، نيمی‌م ز فرغانه

نيمی‌م ز آب و گِل ، نيمی‌م ز جان و دل ،
نيمی‌م لب ِ دريا ، نيمی هم دُردانه

گفتم که : ” رفيقی کن با من ، که منم خويشت
گفتا که : ” بنشناسم من خويش ز بيگانه

من بی دل و دستارم ، در خانه‌ی خَمّارم
يک سينه سخن دارم ، هين! شرح دهم يا نِه

در حلقه‌ی لنگانی ، می‌بايد لنگيدن
اين پند ننوشيدی ، از خواجه‌ی عُليانه

سرمست ِ چنان خوبی ، کَی کم بوَد از چوبی
برخاست فغان آخر ، از اُستن ِ حنّانه