برچسب ها بـ ‘هستی’

تصویر نوشته 119

سه شنبه, 28 می, 2019

مقالات 23

یکشنبه, 11 اکتبر, 2015

عرفان غربی و عرفان شرقی 3

پی بردم که چگونه بشری که دیگر همه چیزش را در این جهان از دست داده است،هنوز می تواند به خوشبختی و عشق بیاندیشد،ولو برای لحظه ای کوتاه به معشوقش می اندیشد.بشر در شرایطی که خلائ کامل را تجربه می کند،و نمی تواند نیارهای درونی اش را به شکل عمل مثبتی ابراز نماید تنها کاری که از او بر می آید این است که در حالی که رنج هایش را به شیوه ای راستین و شرافتمندانه تحمل می کند،می تواند از راه اندیشیدن به معشوق و تجسم خاطرات عاشقانه ای که از معشوقش دارد خود را خشنود سازد.
ما را می زدند اما ذهن من همچنان متوجه همسرم بود.اندیشه ای از ذهنم گذشت که آیا اصلا همسرم زنده است؟(چون او را هم دستگیر و به اردوگاهی دیگر برده بودند) اما من در آنجا آموختم که عشق از جسم معشوق هم بس فراتر می رود،و معنای ژرف خود را در هستی معنوی شخص و در درون او می یابد.حال دیگر فرقی نمی کند که معشوق حاضر باشد یا نباشد،مرده باشد یا زنده،این دیگر اهمیتی ندارد.”
مردی که به مسئولیت خویش در برابر یک انسان که مشتاقانه در انتظار اوست(معشوق)،یا در برابر یک کار ناتمام آگاه است،هرگزآگاهانه تسلیم مرگ نخواهد شد .او همچنین “چرای هستی اش” را می داند و توان آن را نیز خواهد داشت که با هر”چگونه ای” درافتد.

سرخپوستان و محیط زیست

شنبه, 22 آگوست, 2015

متن زیرگوشه ای از اعتقادات زیبای سرخپوستان است که می تواند درس هایی برای همه ما باشد.بخشى از ادراكات سرخ پوستان در مورد طبيعت و هستى:

ما جزئى از طبيعت هستيم نه رئيس آن
ما هيچگاه گياهى را با ريشه از خاک نمى كنيم
ما موقع ساختن خانه، خاك را زياد جابه جا نمى كنيم
ما در فصل بهار،آرام روى زمين قدم بر ميداريم چون مادر طبيعت باردار است،
ما هرگز به درختان آسيب نمى رسانيم
ما فقط درختان پير و خشك را قطع مى كنيم و قبل از قطع كردن، براى آرامش روحش دعا مى كنيم حتى حيواناتى كه براى مايحتاج غذايى
در حد نياز از آنها استفاده مى كنيم را نيز با اجازه و دعا براى آرامش روحش او را از چرخه ى هستى جدا ميكنيم و به اندازه ى مصرفمان درخت مى بريم و گوشت تهيه مى كنيم
هرگز هيزم ها را إسراف نمى كنيم اگر حتى يك درخت جوان و سرسبز را قطع كنيم ، همه ى درختان ديگر جنگل، أشك مى ريزند واشک آنها در دل ما نفوذ می کند و وجودمان را مجروح می کند و قلبمان آرام آرام تاریک می شود
خاک مادر ما و آسمان پدر ماست
باران عاشقانه ترین سرود هستی است
طبیعت روح دارد و مهربانی را می فهمد

خدا کجاست؟

شنبه, 31 می, 2014

آیا تا به حال فکر کرده اید که راه حق کدامین راه است؟! خداوند را در کجا باید جست؟! از چه سمتی باید به حقیقت رسید؟!
یا برای دستیابی به شادی ها ، برای دور شدن از رنج ها ، برای بهره مندی از نعمت های بی کران خداوند که وعده اش را داده و یا برای رسیدن به آرامش به کجا باید رفت؟! چه باید کرد؟!
و همینطور آیا از خود پرسیده اید که : آن گنج و ثروتی که انسان را بی نیاز می سازد در کجا مدفون است؟! کجا را باید جست؟ و چگونه باید به آن رسید؟!
تمامی این سوألها و سوألاتی از این دست، دست مایه یکی از شما ره های الماس های مولانا ست.
حضرت مولانا ضمن بیان داستان ” گنج مدفون و فقیر روزی طلب ” می خواهد به تمامی این پرسش ها پاسخ بدهد:
نوشته ی زیر گزیده ای از قسمت پایانی این داستان است:
حضرت مولانا می گوید:
از طرف من به تمام کسانی که در جستجوی حقیقت هستند ، به تمام کسانی که آرامش، شادی، ثروت و تمام گنجینه های عظیم هستی را می جویند بگویید که:
این گنجینه ها نیازی به جستجو ندارند! آنها بسیار به شما نزدیکند! به حدی که حتی به کار بردن واژه ” نزدیک ” هم اشتباه محض است! چرا که در نزدیکی هم نوعی فاصله وجود دارد!
همانطور که خداوند نیز در کتاب آسمانی خود در سوره مبارکه ” ق ” آیه 16 می فرماید: ” ما از رگ گردن هم به او نزدیک تریم ”
در حالی که بین شما و حقیقت، بین شما و مقصد، هیچ فاصله ای وجود ندارد! مولانا می گوید به همان مقداری که می دویم، به همان اندازه هم از شادی ها دور می شویم! شادی در توقف و ایستادن رخ می دهد در جدا شدن از آن رویاهایی که ذهن ما را برای دستیابی به سایه ها ترغیب می کند! هر چه هست در همین لحظه و در همین جاست!
گو به او ، چندان که افزون می دود
از مراد دل جداتر می شود!
ما تشنه ایم و شادمانی ها را گم کرده ایم چرا که چشمان مان در دوردست ها به جستجوی سراب هاست، و همواره در حال دویدن به سمت آینده ایم! به سمت روزها و فرداهای موهوم!
و به خاطر همین دویدن هاست که فرصت و مجالی برای لذت بردن از آن چه را در اکنون ، این جا و در کنار ماست نداریم، و به تعبیری هیچ جایی در کار نیست! تمام هستی هم اینک و در همین جاست.
به قول حضرت حافظ :
سال ها دل طلب جام جم از ما می کرد
آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد

از دکتر شریعتی

سه شنبه, 7 ژانویه, 2014

خدایا ! تو در آن بالا ، بر قله ی بلند الوهیتت ، تنها چه می کنی ؟ ابدیت را بی نیازمندی ، بی چشم به راهی ، بی امید ، چگونه به پایان خواهی برد؟ ای که همه هستی از تو است، تو خود برای که هستی؟ چگونه هستی و نمی پرستی؟ چگونه می توانم باور کنم که تو نمی دانی که پرستش در قلب کوچک من ، پرستنده ی خاکی و محتاج تو ، از همه ی آفرینش تو بزرگتر است، خوب تر است، عزیز تر است؟ چگونه نمی دانی عبودیت از معبود بودن بهتر است؟ نمی دانی که ما از تو خوشبخت تریم؟

قسمت ما

شنبه, 26 ژانویه, 2013

چون به خود آمدم از عمر نبودش باقی

خسته و با کوله ای از رنج بی پایان به دوشم

در پی جبران ماضی و هراسان زمان پر شتاب

لحظه ها را در کمین و هر نوایی را به گوشم

شاید از این لحظه های اندک در پیش رو

آید اندک فرصتی تا در پی جبران بکوشم

در غم یاران رفته،در عزا و سوگ آنان

همچو آبی روی آتش در خروش آیم،به جوشم

می رسد ما را خبر،از رفتن یاری ز دنیا

از درون چشمه پر آب هستی،جز رنج دوری من ننوشم

عارفانه ها(9)

چهار شنبه, 6 ژوئن, 2012

دنیا چنگال و دندان بر آدمی تیز کرده و امروز یا فردا او را برخواهد درید و طعمه موران و ماران خواهد ساخت.با این وجود آدمی بر روی دنیا خندد و او را دوست دارد و انس از او یابد،عجب ساده که آدمی است!

به خدا که دنیا در کار آدمی و سادگی او حیران است که این همه را از ایشان می کشد و در خاک و خون می کشد و ایشان از پی او باز نمی شوند و مهر از او نمی گسلند.

ای آدمی!دنیای بیگانه را بگذار و به طلب آشنای خود مشغول شو که به خدای که تو را آشنایی است،که چون او را بیابی و در کنف او روی،از دنیا بیزار شوی،بلکه دنیا به تو نیازمند گردد و عجوزه ملعونه به در یرای تو آید و در کوبد و تو به وی التفات ننمایی.

عارف گوید:

اگر سلطان ما را بنده باشی

همه گریند و تو در خنده باشی

وگر پر غم شود اطراف عالم

تو شاد و خرم و فرخنده باشی

همه مشتاق دیدار تو باشند

تو صد پرده فروافکنده باشی

ای آدمی!این و آن،نه آشنای تواند،برای آنکه هر یک بر هستی خود می تند.آشنای تو آن کس است که هستی تو بر تو می تند.

واگویه ها(4)

سه شنبه, 1 می, 2012

از آن زمان که با شمایم

و در میان شما

و به خود می بالم

که قطره ای هستم از یک دریا

دریایی به وسعت جهان بیکران و هستی

چه فرق می کند که کجایم و چه می کنم؟

من در میان شما هستم،پس همه جا هستم و با شما در حرکت

اما

روزی خواهم رفت از میان شما

همچون قطره ای که بخار شود

به بالا خواهم رفت

پرواز خواهم نمود

سبک و پاک و بی آلایش می شوم

و چون چنین شدم

در پی واقعه ای،دوباره قطره ای خواهم شد

و به نزد شما باز می گردم

چه سقوط دلنشینی!

چه تفاوت دارد که این بار کجا می افتم

هرجا باشد،در میان شماست

من باز خواهم گشت