برچسب ها بـ ‘هخامنشیان’

قدرت مخرب 12

یکشنبه, 28 ژانویه, 2018

شاه عباس کبیر
شاه عباس یکم صفوی فرزند شاه محمد خدابنده در اول ماه رمضان سال 978 قمری درهرات چشم به جهان گشود و به روز جمعه بیست و چهارم جمادی الاول سال 1038 هجری قمری در سن شصت سالگی در کاخ اشرف مازندران درگذشت.
در دو سالگی والی هرات شد. شاه اسماعیل دوم فرمان قتل او و پدرش را صادر کرد ولی دست تقدیر، سرنوشتی دیگر را رقم زده بود، شاه اسماعیل خود کشته شد.
عباس میرزا به سال 989 هجری قمری در شهر هرات تاج گذاری کرد و به سال 996 هجری هنگامی که هجده ساله بود قزوین را به تصرف درآورد و خود را شاه ایران خواند. شاه عباس پنجمین شاه از دودمان صفوی و نامدارترین شهریار سلسله صفوی است که چهل و دو سال با اقتدار تمام بر ایران حکومت کرد، او سردمدار دوران طلایی و اوج قدرت سلسله صفویه بود.
آن هنگام که شاه عباس به تاج و تخت رسید، دولت عثمانی از اوضاع آشفته ایران سود جست و ارمنستان، گرجستان، آذربایجان و لرستان را به تصرف خود درآورد.
شاه عباس با عثمانی از در صلح درآمد و در قراردادی ایالاتی را به آنان واگذاشت به شرط آن که پیش تر نیایند و بیش از این نتازند. درقبال این درخواست متعهد شد که خلفا درایران لعنت نشوند و شاهزاده حیدر میرزا به عنوان گروگان به دربار عثمانی برود.
شاه عباس آن گاه که اندکی از خیال این همسایه آسوده شد و به امور داخلی و فرونشاندن شورش ها پرداخت.
او ابتدا مدعیان سلطنت را بر جای خود نشاند، آن گاه بر ازبکان تاخت و آنان را از مشهد بیرون راند.
پس از این، وارد جنگ با عثمانی شد، ابتدا تبریز را پس از هیجده سال اسارت بازپس گرفت و با جنگ های پی در پی، پیروزمندانه عثمانی را از تمام سرزمین های ایران واپس راند.
شاه عباس بزرگ زمستان ها را دراصفهان می گذراند. به سال 1000 هجری قمری پایتخت دولت صفوی را از قزوین به اصفهان در مرکز ایران انتقال داد تا نظارت بیشتری بر ولایات شرقی و جنوبی داشته باشد.
در این زمان وجه مشترک ایران با کشورهایی اروپایی دشمنی با عثمانی بود و شاه عباس زیرکانه از این وجه اشتراک به نفع ایران و بازرگانان ایرانی سود جست.
شاه عباس به جز جنگ با عثمانی در اندیشه گسترش مرزهای ایران و رساندن گستره ایران به زمان هخامنشیان بود؛ بنابراین قندهار و شهرهایی از عراق را نیز فتح کرد و سپس جزیره ها و بندرهای خلیج فارس ازجمله بندرگمبرون، قشم و هرمز را از دست استعمارگران پرتغالی رهایی بخشید و به سلطه آنان بر تنگه هرمز پایان داد. پس از این بود که شهری به جای بندر گمبرون برپا کرد و مردم آن را به پاس خدمات شاه، بندرعباس خواندند.
شاه عباس در آبادانی مملکت کوشید و آثاری را بنا کرد. بسیاری از آثاری که در زمان حکومت او در سرتاسر ایران بزرگ برپا شد، هنوز هم پابرجاست و گردشگرانی را از چهارگوشه جهان به سوی خود می خواند. کاشی هفت رنگ در زمان شاه عباس اختراع شد و از این پس مسجدها و مدرسه ها کاشی پوش شدند.میدان نقش جهان دراصفهان که شاهکار معماری جهان به شمار می رود به فرمان او شکل گرفت.خیابان چهارباغ زیر نظر او ایجاد شد که هنوز هم محور اصلی شهر اصفهان و سرمشق معماران در ساخت خیابان های دیگر است. سی و سه پل، کاخ چهل ستون،محله جلفا در اصفهان،شهر نجف آباد در نزدیکی اصفهان و بناهای شهراشرف در شمال ایران از دیگر آثاری است که به همت او ساخته شد و در این کره خاکی به یادگار ماند.
شاه برای محکم کردن پایه های قدرت خود خون های فراوانی بر زمین ریخت و میل بر چشمان بسیاری از شاهزادگان کشید. این در کوتاه مدت به نفع شاه عباس بود ولی در درازمدت صفویه را دچار ضعف بسیار کرد.
شاه عباس فرزندانش را از هرگونه ارتباط با دیگران و حتی صحبت با درباریان منع می کرد. قزلباشان درصدد بودند که صفی میرزا فرزند بزرگ شاه عباس را به قیام وادارند. صفی میرزا این موضوع را به پدرش انتقال داد و همین، موجب بدگمانی شاه را فراهم آورد تا این که وی را کشت.
سلطان محمد میرزا فرزند دیگر شاه عباس هنگامی که پدرش دچار بیماری شد جشنی مفصل به پا کرد ولی شاه بهبود یافت و او را نابینا کرد.
پس از این امام قلی میرزا فرزند دیگر شاه عباس به مقام ولی عهدی رسید ولی شاه با او نیز غضب کرد و نور چشمانش را گرفت.
حسن میرزا و اسماعیل میرزا دو پسر دیگر شاه عباس نیز در کودکی جان باختند؛ بدین ترتیب پس از مرگش نواده او سام میرزا به پادشاهی رسید. او پسر صفی میرزای مقتول بود و به یاد پدر خود را شاه صفی اول خواند.

ایران و ایرانی 58

چهار شنبه, 27 نوامبر, 2013

تمام سعی خود را تا بدینجا نمودم که بیطرفانه و بیغرضانه به بررسی نقاط ضعف و قوت فرهنگ ایران و ایرانی بپردازم و حق هم جز این نیست.

در بهار سال 1387 درکلاس مباحث ویژه بنیاد ایران شناسی،تحقیقی در سطح کارشناسی ارشد انجام پذیرفته که به بخش هایی از آن در این قسمت اشاره خواهیم نمود:

جایگاه ویژه و بسیار مهم فلات ایران که پل و پیوند دهنده ی دو سوی جهان به یکدیگر بوده است،و منابع و ثروت های طبیعی و انسان ساز که با دیرینه ی شهر نشینی در ایران پیوندی ژرف داشته است،همواره برای همگان قابل توجه بوده است. از این رو و بنا بر سالنامه های آشوری و بابلی از هزاره ی دوم پیش از میلاد، در مورد ایرانی ها ،گرچه نه با این نام و به نامهایی از اقوام ایرانی چون؛ایلامی ها،لولوبی ها،گوتی ها ،کاسی ها، مانایی ها و در ادامه با آمدن قبایل ایرانی چون مادها ، نوشته هایی به جا مانده است، که بیشتر جنبه ی نظامی و اقتصادی داشته اند. در دوره ی هخامنشیان، نیروی دوم آن روزگار یونانی ها بودند که بیش ازهمه و بیش از پیش به ایرانی ها توجه داشته و در مورد ما نوشته اند . محور کتاب تاریخ “هرودوت”،پدر تاریخ، “ایران” است و در مورد ویژگی های ایرانی نوشته هایی در خور توجه دارد.از سده های پس از اسلام به این سو مقدار نوشته های دیگران در مورد ویژگی های ایرانی فزونی گرفته است. در دو دوره ی صفویان و قاجاران حجم بسیار زیادی از سفرنامه ها به جا مانده است که با انگیزه های متفاوت ودر سطوح گوناگون نگاشته شده اند. بیشتر این سفرنامه ها به دست جهانگردان،بازرگانان و مستشاران نظامی نوشته می شد. برای شناخت “خود” و ویژگی ها و منش ملی “خودمان” ناگزیریم که نگاهی از بیرون به خود بیاندازیم. نیز با شناخت “دیگری” ودر جایگاه سنجش دانشورانه با “غیر خود” به شناختی درست از “خود” خواهیم رسید. ازاین رو بایسته است که با عینک و دوربین دیگران به خودمان بنگریم وعینک خودشیفتگی را از چشم بر داریم تا خودمان را آنگونه که باید و آنگونه که هستیم ببینیم.

ایران و ایرانی 25

یکشنبه, 14 اکتبر, 2012

شاید تا همینجا بررسی علل ضعف فرهنگی ما پس از دوران باشکوه اولیه کافی باشد و شاید بعضی از مطالبی که حتی با ذکر نام نویسندگان و گویندگانش آورده شد ،حقیقت نباشد و از روی غرض بیان شده باشد،اما یک چیز مسلم است و آن اینکه ما بسیاری از ارزش ها و آداب فرهنگی خود را کنار نهاده و مثل همه کشورهای غرق شده در رفاه در طول تاریخ برای حفظ ثروت و مقام و حکومت به انحصاری نمودن مظاهر دنیایی اقدام نمودیم که این امر همگانی است و مختص دین و حکومت خاصی نمی باشد.

این پرسش برای همگان پیش می آید که چگونه شاهنشاهی نیرومندی که کورش و داریوش آن را به راستی به گونه‌ی آرمان شهری پدید آورده بودند سرنگون شد؛ در این جا کوشیده ایم تا به این پرسش پاسخ دهیم.

نظام استبدادی موجب می شد تا شاهنشاه قدرت مطلقه داشته باشد و هر چه می خواهد انجام دهد و نظارت آنچنانی بر کرده های شاهنشاه وجود نداشت (البته ماندگاری نظام استبدادی در روزگار هخامنشیان به جهت اعتماد مردم‌ یعنی پارسیان به شاهنشاهان بزرگی چون کورش بزرگ و داریوش‌یکم بوده است)، این امر دو عامل را سبب می شد؛‌یکی این که اگر شاهنشاه در امور کشوری اهمال می کرد، با وجود همه‌ی تمهیدات در نظر گرفته شده از سوی شاهنشاهان تمدن سازی چون کورش و داریوش، کشور دچار بحران می شد و رو به ضعف می نهاد، چنانکه در روزگار داریوش دوم و اردشیر دوم دیده می شود. دوم آنکه قدرت مطلقه که فرمانروایی بر جهان متمدن بود، هرکس که در اطراف آن بود را به سوی خود جلب می کرد؛ در نتیجه در صورت سست شدن فرآیند جانشینی و همچنین تضعیف شخص شاهنشاه، آشوب بر سر رسیدن به مقام شاهنشاهی در می گرفت، چنانکه در جانشینی اردشیر دوم (اگر داستان‌یونانی درین باره درست باشد) و پس از آن، جانشینی اردشیر سوم دیده می شود. نزاع بر سر قدرت درست هنگامی که اسکندر گجسته به کشورهای شاهنشاهی می تاخت، به اوج خود رسید و این عامل شاید مهم ترین عامل شکست ایران بود. اسکندر به خوبی از اوضاع آشفته‌ی ایران بهره می برد. در صورت نبود این جنگ درونی در شاهنشاهی اسکندر می دانست که نمی تواند پیروز شود و رفتن او به ژرفای آسیا دیوانگی است.

عامل دیگر را می توان در تضعیف جایگاه ارتش در شاهنشاهی دانست؛ شاهنشاهانی چون داریوش دوم و اردشیر دوم چاره‌ی هرکار را با توجه به ثروت بی کرانی که داشتند، دادن پول می دانستند. در نتیجه جایگاه ارتش تنزل کرده و ارتش در کشورهای خوربری آسیای کهین از سربازان مزدور بویژه‌یونانی بهره می بردند، همچنین در چندین مورد همین مزدوران ‌یونانی به ارتش خیانت کردند. مشکل دیگر تعلیم ندیده بودن بخشی از سربازان ارتش بود؛ چون مدت ها بود که در شاهنشاهی لشکرکشی بزرگی پدید نیامده بود و در امور ارتش اهمال می شد و نیروی اصلی ایران در پادگان های کشورهای مختلف پراکنده بود و چون جنگ قدرت نیز وجود داشت، داریوش تنها می توانست به پول گنجینه‌ی خود متکی باشد تا آنکه لشکری پدید آورد که سربازان آن تنها فنون آغازین جنگ را بلد باشند، در صورتی که اسکندر گجسته مدت دوسال صرف گردآوری سپاه و همچنین آموزش سربازان سپری کرد که در این مدت دربار آشوب زده‌ی ایران آشفته بود. با این همه شکست های ایران در برابر اسکندر گجسته نباید به منزله‌ی دلیل و‌یا حتی علامت معنی دار درهم شکستگی لشکری شاهنشاهی داریوش نگریسته شود.

می توان گفت که شاهنشاهی در رکود، آماده‌ی برابری با چالش نظامی و استراتژیکی به این اهمیت نبود و از آن هنگام که در برابر پادگان هخامنشی،‌یک رقیب مصمم به جنگ تام و کامل، پا به سرزمین های آسیای کهین نهاد، راندن وی بی نهایت دشوار شد، چه از آن پس دشمن بود که از مواضع استراتژیک هخامنشی بهره می برد. از بعد روانی جنایت های خاندانی پدید آمده در روزگار اردشیر سوم و پس از آن نیزعاملی در سرنگونی شاهنشاهی است، چنانکه درباره‌ی ساسانیان نیز این امر صادق است.

کردار ناشایست اردشیر سوم در سرکوب شورش های کشورهای شاهنشاهی در لبنان و مصر نیز دست کم در سرنگونی کشورهای خوربری شاهنشاهی عامل مهمی بوده است. گذشته از مردم ایران‌یعنی بخش خاوری شاهنشاهی از دجله به این سو، دیگر مردمان کشورهای شاهنشاهی نیز، شاهنشاه را دوست می داشتند و وی را چون سرپرست نیکی می پنداشتند؛ به همین دلیل شاهنشاهی هخامنشی در روزگار قدرت، تنها نظام جهانی پایدار در تاریخ جهان به شمار می رود. اما بر اثر سستی شاهنشاهانی چون داریوش دوم و اردشیر دوم شورش هایی در برخی کشورها پدید آمده بود، در نتیجه اردشیر سوم که تندخود نیز بود در سرکوبی این شورش ها چنان شدت عمل به خرج داد که مردم این کشورها دیگر هخامنشیان را دوست نمی پنداشتند و مردم کشورهایی چون لبنان و مصر در جستجوی کسی بودند تا آنها را از دست هخامنشیان آزاد کند؛ با آمدن اسکندر این مردم او را همچون آزادکننده ای می دانستند (به همین دلیل گرفتن شهرهای لبنان و همچنین مصر به سادگی انجام شد.) غافل از آنکه اسکندر بلایی اسمانی بود که بر سر مردم متمدن جهان آن روز فرود آمد.

در میان دلایلی که برای ناتوانی شاهنشاهی و پیروزی اسکندر آورده اند، تاکید بر بحران ساختاری ناشی از اقتصاد خراجگذاری است که سخت بر اقوام تابع سنگینی کرده، موجب ناخشنودی و رویگردانی از شاه بزرگ شده است و پیشگام آن اومستد است. این نگره نادرست است و عصر هخامنشی موجب تهی دستی در کشورهای گوناگون نشده است. مجموعه ذخایری که اسکندر از پایتخت های بزرگ شاهنشاهی گردآوری کرده، بسیار پایین تر از رقم حاصل جمع فرضی خراج ها از عصر داریوش بزرگ تا داریوش سوم بوده است و نمی توان گفت که باج های دریافتی، دیگر به جامعه بر نمی گشت و آن سبب فقر شد. شاهنشاهی داریوش سوم، دولت محتضر و مردودی نیست که گاهنویسان نمایانده اند، چه در زمینه‌ی اقتدار و شوکت شاه بزرگ و چه در قلمروی مالی و نظامی،‌یا تلاش های تولیدی کشورهای گوناگون‌یا همکاری سرآمدان محلی، هیچ عاملی نشان نمی دهد که قابلیت های درونی و فطری شاهنشاهی از داریوش بزرگ تا سوم در معرض تباهی واقع شده باشد، هرچند که شاید در آنها سستی پدید آمده بود.

 

ایران و ایرانی 24

یکشنبه, 7 اکتبر, 2012

كريستن سن مى‏گويد:

«اهتمام در پاكى نسب و خون خانواده يكى از صفات بارزه جامعه ايرانى به شمار مى‏رفت تا به حدى كه ازدواج با محارم را جايز مى‏شمردند و چنين وصلتى را«خويذوگدس‏»(در اوستا خوايت ودث)مى‏خواندند.اين رسم از قديم معمول بود حتى در عهد هخامنشيان.اگر چه معنى لفظ خوايت ودث در اوستاى موجود مصرح نيست ولى در نسكهاى مفقود مراد از آن بى شبهه مزاوجت‏با محارم بود.»

زردشتيان و مخصوصا پارسيان هند در عصر اخير كه احساس شناعت كرده‏اند و خود آن را ترك كرده‏اند اخيرا در صدد انكار اين عمل شده و از اصل،آن را به عنوان يك سنت زردشتى انكار كرده‏اند،در صدد برآمده‏اند براى كلمه‏«خويتك دس‏»تاويل و توجيهى بسازند.كريستن سن مى‏گويد:

«با وجود اسناد معتبرى كه در منابع زردشتى و كتب بيگانگان معاصر عهد ساسانى ديده مى‏شود،كوششى كه بعضى از پارسيان جديد براى انكار اين عمل يعنى وصلت‏با اقارب مى‏كنند بى اساس و سبكسرانه است.»

سعيد نفيسى مى‏گويد:

«چيزى كه از اسناد آن زمان حتما به دست مى‏آيد و با همه هياهوى جاهلانه كه اخيرا كرده‏اند از بديهيات مسلم تمدن آن زمان است اين است كه نكاح نزديكان و محارم و زناشويى در ميان اقارب درجه اول حتما معمول بوده است.»

سعيد نفيسى آنگاه نصوصى را كه در كتب مقدس زردشتيان از قبيل دينكرت آمده است و تصريحاتى كه نويسندگان اسلامى از قبيل مسعودى،ابو حيان توحيدى،ابو على بن مسكويه كرده‏اند مى‏آورد و جريان ازدواج قباد با دختر يا خواهر زاده،و ازدواج بهرام چوبين با خواهر،و ازدواج مهران گشنسب-كه بعد مسيحى شد-با خواهر خود را ياد آور مى‏شود.

 

ایران و ایرانی 17

یکشنبه, 12 آگوست, 2012

 

فکر می کنم به اندازه کافی در مورد ایرانیان باستان ،مطلب ارائه گردیده است.

حال سوال اساسی این است:

چرا چنین مردمی و با این پیشینه و سابقه فرهنگی والا،چنان ضعیف شدند که تحت سیطره اعراب قرار گرفتند؟

تا چند بخش بعدی به این موضوع خواهیم پرداخت،چرا که این اولین سقوط فرهنگی ایرانیان در تاریخی است که ما می توانیم بخوانیم و بررسی اش کنیم.

باید اعتراف نمود که پس از هخامنشیان و اشکانیان در دوره ساسانیان انحطاط فرهنگی ایرانیان تحت سیطره شاهان و موبدان آغاز گشت و آفت انحصار طلبی و خود شیفتگی قدرتمندان در این دوره مجال بروز یافت.

جامعه اجتماعى ايران ساسانى جامعه طبقاتى و صنفى بوده و اصول و نظامات طبقاتى به شديدترين وجهى در آن اجرا مى‏شده است.

البته نظام طبقاتى را ساسانيان اختراع نكردند،بلكه از دوره هخامنشيان و اشكانيان معمول و مجرى بوده است (1) . ساسانيان اين نظام را تجديد و تاييد و تقويت كردند.

مسعودى در مروج الذهب (2) مى‏نويسد:

«اردشير بن بابك سر سلسله ساسانيان مردم را هفت طبقه قرار داد.»

هم او در التنبيه و الاشراف (3) مى‏نويسد:

«چون در جريان كار ضحاك،كاوه كه آهنگرى بيش نبود توانست ملك ضحاك را واژگون سازد،اردشير در فرمان معروف خود پادشاهان پس از خويش را از خطرى كه از ناحيه طبقه عوام پيش مى‏آيد برحذر داشت.»

در كامل ابن اثير مى‏خوانيم كه:

«هنگامى كه لشكر مسلمين و سپاه ايران در قادسيه به هم رسيدند،رستم فرخزاد،زهرة بن عبد الله را كه به عنوان مقدمة الجيش مسلمين پيشاپيش آمده و با جماعت‏خود اردو زده بود به حضور خود طلبيد و منظورش اين بود بلكه با نوعى مصالحه كار را تمام كند كه به جنگ نكشد.به او گفت:شما مردم عرب همسايگان ما بوديد و ما به شما احسان مى‏كرديم و از شما نگهدارى مى‏نموديم و چنين و چنان مى‏كرديم.زهرة بن عبد الله گفت:امروز وضع ما با اعرابى كه تو مى‏گويى فرق كرده است.هدف ما با هدف آنها دوتاست،آنها به خاطر هدفهاى دنيوى به سرزمينهاى شما مى‏آمدند و ما به خاطر هدفهاى اخروى.ما همچنان بوديم كه تو وصف كردى،تا خداوند پيامبر خويش را در ميان ما مبعوث فرمود و ما دعوت او را اجابت كرديم.او به ما اطمينان داد كه هر كه اين دين را نپذيرد خوار و زبون خواهد شد و هر كه بپذيرد عزيز و محترم خواهد گشت.رستم گفت:دين خودتان را براى من توضيح بده گفت:پايه اساسى‏اش اقرار به وحدانيت‏خدا و رسالت محمد است.گفت:نيك است،ديگر چى؟گفت:ديگر آزاد ساختن بندگان خدا از بندگى بندگان،براى اينكه بنده خدا باشند نه بنده بنده خدا.گفت:نيك است و ديگر چى؟گفت:ديگر اينكه همه مردم از يك پدر و مادر(آدم و حوا)زاده شدند و همه با هم برادر و برابرند.گفت:اين هم بسيار نيك است.

سپس رستم گفت:حالا اگر اينها را پذيرفتيم،بعد چه مى‏كنيد؟حاضريد برگرديد؟گفت:آرى به خدا قسم،ديگر جز براى تجارت و يا احتياجى ديگر نزديك شهرهاى شما هم نخواهيم آمد.رستم گفت:سخنت را تصديق مى‏كنم اما متاسفم كه بايد بگويم از زمان اردشير رسم بر اين است كه به طبقات پست اجازه داده نشود دست‏به كارى كه مخصوص طبقات عاليه و اشراف است‏بزنند،زيرا اگر پا از گليم خويش درازتر كنند مزاحم طبقات اشراف مى‏شوند.زهرة بن عبد الله گفت: بنابراين ما از همه مردم براى مردم بهتريم.ما هرگز نمى‏توانيم با طبقات پايين آنچنان رفتار كنيم كه شما مى‏كنيد.ما معتقديم امر خدا را در رعايت طبقات پايين اطاعت كنيم و اهميت ندهيم به اينكه آنها امر خدا را درباره ما اطاعت مى‏كنند يا نمى‏كنند.»

ایران و ایرانی(4)

یکشنبه, 29 آوریل, 2012

فکر می کنم از این زمان ،بهتر است کنکاشی در فرهنگ اولیه خودمان داشته باشیم. در این راستا به  مطالبی که از تحقیقات انجام شده کلاس “مباحث ویژه”در بنیاد ایران شناسی که در مقطع کارشناسی و در بهار 1387صورت پذیرفته استخراج شده اشاره می شود و ارائه می گردد:

سرزمین ایران و اقوام ایرانی از دیر باز مورد توجه دیگر ملت ها و دولت ها بوده اند. جایگاه ویژه و بسیار مهم فلات ایران که پل و پیوند دهنده ی دو سوی جهان به یکدیگر بوده است،و منابع و ثروت های طبیعی و انسان ساز که با دیرینه ی شهر نشینی در ایران پیوندی ژرف داشته است، همواره برای همگان قابل توجه بوده است. از این رو و بنا بر سالنامه های آشوری و بابلی از هزاره ی دوم پیش از میلاد، در مورد ایرانی ها ،گرچه نه با این نام و به نامهایی از اقوام ایرانی چون؛ایلامی ها،لولوبی ها،گوتی ها ،کاسی ها، مانایی ها و در ادامه با آمدن قبایل ایرانی چون مادها ، نوشته هایی به جا مانده است، که بیشتر جنبه ی نظامی و اقتصادی داشته اند. در دوره ی هخامنشیان، نیروی دوم آن روزگار یونانی ها بودند که بیش ازهمه و بیش از پیش به ایرانی ها توجه داشته و در مورد ما نوشته اند . محور کتاب تاریخ “هرودوت”،پدر تاریخ، “ایران” است و در مورد ویژگی های ایرانی نوشته هایی در خور توجه دارد. برای شناخت “خود” و ویژگی ها و منش ملی “خودمان” ناگزیریم که نگاهی از بیرون به خود بیاندازیم. نیز با شناخت “دیگری” ودر جایگاه سنجش دانشورانه با “غیر خود” به شناختی درست از “خود” خواهیم رسید. ازاین رو بایسته است که با عینک و دوربین دیگران به خودمان بنگریم وعینک خودشیفتگی را از چشم بر داریم تا خودمان را آنگونه که باید و آنگونه که هستیم ببینیم. عشق و علاقه به میهن و زادگاه و نیز پیوندهای نژادی،زبانی،باوری و فرهنگی که هر انسانی به همراه خود دارد مانع بزرگی بر سر راه اینگونه “خود شناسی نقادانه” می باشد. بهتر است این انتقاد ها و گاهی بد گویی ها که با اهداف و اغراض گوناگونی گفته و نوشته می شده است، را به عنوان گنجینه هایی با ارزش بیانگاریم و از دل این مواد اولیه نتایج سود مند و سازنده ی فرهنگی بیرون بیاوریم و برای ساخت آینده ای بهتر و جامعه ای شکوفا از آنها بهره بگیریم.

کاوش دیگر، شامل دیدگاه های بسیار کهن مانند متون زرتشتی و نیز استوره های ایرانی و سپس نوشته ها ی پهلوی و در کل متون پیش از اسلام است. دوره ی پس از آن شامل متون ادبی،اخلاقی،عرفانی و تاریخی است که بسیار سترگ و پر شمار می باشند. در پایان، نوشته های هم روزگار ما که به دلایلی از جمله همزمانی با مدرنیته و نقد نوین و نیز توجه دانش آموختگان فرنگ رفته ی ایرانی به این موضوع و یافتن ریشه های عقب ماندگی ایران در سنجش با غرب ،بسیار قابل توجه می باشند.

نیاکان ما در مورد خود و مردم هم زبان و هم زمان خویش چگونه می اندیشیده اند؟! و چه دیدگاه و شاید انتقادی نسبت به جامعه ی ایرانی آن روزگار داشته اند؟! البته کنکاش و موشکافی درتمامی متون کهن نظم و نثر ایران زمین پژوهشی بس سترگ وهراسناک است که سودا و اندیشه ی آن نیز مرد افکن می نماید. دشواری های زبانی متون دینی زرتشتی و ادبیات پهلوی اشکانی و ساسانی ، که هنوز بخش بزرگی از آنها برگردان مناسبی به خود ندیده اند.

روحیات ویژه ی ایرانی مانع نگاه به “خود” و انتقاد از خویش شده است و به جز خوش بینی و نیک انگاری ،و کشف صفات برجسته و نیکویی که نزد ایرانیان بوده است و بس!،و نشاندن ایرانی بر فراز همه ی افتخارات و پیروزی های مادی و معنوی، و غافل ماندن از کاستی ها و ایرادهای فرهنگی و رفتاری، برایمان سودی نداشته است. که از این نتایج و دستاوردها نیز به نوبه ی خود، مشکلات اخلاقی دیگری زاییده و سپس نهادینه شده است. یعنی نگاه به “خود” که باید در جهت خود شناسی و بررسی “خود” و پیرایش و ویرایش ویژگی های ناپسند انسانی و اجتماعی باشد،با اینگونه نگریستن که از سر شیفتگی و ستایش خویشتن است، به نقض غرض وضد خود بدل شده و با افزودن صفاتی چون”خود بینی” و “خود پسندی” به جامعه ی ایرانی، مشکل را دو چندان کرده است. بسیاری از آگاهی هایی که ما اکنون از اقوام بومی و کهن ساکن فلات مرکزی ایران و کوهپایه های البرز و زاگرس داریم، و حتا از حکومتهای منطقه ای چون ایلام و ماد بدست آورده ایم ، از سالنامه ها و اسناد آشوری ها،بابلی ها و دیگر اقوام میان دورود(بین النهرین) است که رخدادها و مناسبات و یا جنگ های خود با همسایگان را با دقت ثبت می کرده اند. اقوام ایرانی مانند دو قوم بالا اگر هم خط را از اقوام میان دورود یاد می گرفته اند،خیلی علاقه ای به استفاده از آن نداشته اند. به ویژه ماد ها که به همین دلیل آگاهی ما از جزییات زندگی،دین،حکومت و وقایع آنها اندک است. از دوره ی فرمانروایی گسترده و پر نیروی هخامنشیان نیز بر اساس سنت پیشین ، سالنامه و یا ثبت وقایع مهم و یا تاریخ نگاری مدونی ( به جز سنگ نوشته ی بی مانند و مشروح داریوش در بیستون و الواح گلی تخت جمشید) به دست نیامده است. بسیاری از جزییات رخداد ها را ما از تاریخ های یونانی چون؛ “هرودوت”(425-484 ق.م) ، “گزنفون” (325-430ق.م) و “کتزیاس”(پزشک یونانی در دوره ی فرمانروایی اردشیر دوم هخامنشی)، و دیگر ایران پژوهان غیر ایرانی به دست آورده ایم. و از کنکاش در لابلای این آثار می توان دیدگاهشان را در مورد ویژگی های ایرانی در یافت.

ویژگی شفاهی بودن و علاقه ی بسیار ناچیز به نوشتن،و برتری دادن فرهنگ و تاریخ شفاهی ،آن هم بیشتر به شکل اسطوره و حماسه و یا سرگذشت های افسانه ای و غلو آمیز پیشینیان،از ویژگی های بارز ایرانیان بود است و این ویژگی که در ایران باستان و پیش از اسلام بسیار پر رنگ بوده، از یک سو، و ویژگی عدم انتقاد و خود بزرگ بینی،از سوی دیگر، عامل بنیادین مشکل کمبود سند و نوشته در این مورد می باشد.

نویسندگان پس از مدت کوتاهی رفت و آمد در ایران و نشت و برخاست با ایرانیان ، صفات پسندیده ی بارزی را دیده و بیان کرده اند. و اعتراف کرده اند که ایرانیان؛ با استعداد، تیز هوش ، خون گرم و با عاطفه، بردبار، حاظر جواب ، خوش مشرب و خوشمزه، خوش سلیقه ،خوش صحبت و خوش معاشرت،دارای طبع شاعرانه، بلند نظر، متمدن، مبادی آداب،مهربان، مهمان نواز،دست و دلباز و آبرو مند هستند. و نیز در مورد روستاییان ایران که شمار بیشتر ایرانیان را تشکیل می داده اند،نوشته اند؛ زحمت کش ، قانع، وفاپرور، خوش باطن، باایمان، اهل رضا و توکل هستند. و در کنار این صفات به صفات ناپسند و بد ایرانیان نیز اشاره داشته اند، و شماری از ایشان ویژگیهای منفی ما را بیش از ویژگی های نیک ما دیده و بر آنها انگشت نهاده اند، و به منش های ناپسندی چون ؛دروغگویی، دورویی ، چاپلوسی، پنهان کاری ، خودپسندی، فریبکاری، ستم پذیری و ستم گری، نادان و خرافاتی بودن، نداشتن روحیه ی پژوهش و پیشرفت،ترسو بودن و … اشاره کرده اند.

البته این ویژگی های منفی از ابتدا در فرهنگ ایرانیان نبوده و به مرور زمان و در مسیر تهاجمات پی در پی بیگانگان در خلقیات ما نهادینه شده اند.