برچسب ها بـ ‘هجوم’

کوچه مردها 189

چهار شنبه, 31 آگوست, 2016

بالاخره ماه رمضان سال 1357 فرا رسید. در این سال ماه رمضان در مرداد ماه شروع می شد و گرمای روزهای این ماه و زمان طولانی تر روز،هیچ اثری در اراده مردمی برای تجمع در مساجد و سخنرانی ها نداشت.
روحانیت هم به دو کار هماهنگ شده و منسجم در همه مساجد دست زد:
– اول اینکه با ایراد یک سلسله سخنرانی های روزانه بین دو نماز ظهر و عصر جماعت،ذهنیت مردم را به شکلی آماده کرد تا در روز عید فطر و به عنوان برگزاری نماز عید فطر،اعتراض ملت ایران به حکومت فعلی خود را به جهان اعلام کنند و نمایش دهند.
– دوم اینکه با تشکیل تیم های عملیاتی کوچک از جوانان انقلابی و آماده کار،و انجام اموری که به چند مورد آن اشاره خواهد شد،مقدمات تشکیل تیم های بزرگتر برای اهداف بزرگتری حتی عملیات مسلحانه را پیدا کنند.
از جمله کارهایی که در این مدت بصورت تیمی انجام می شد،نمونه های زیر است:
– پخش اعلامیه های آیت الله خمینی به شکلی که پخش کننده ها قابل شناسایی و دستگیری نباشند.مثلا تعداد زیادی اعلامیه در کانال کولر شبستان مسجد که پنجره ای هم جلویش نبود می گذاشتند و در حین سخنرانی با اعلام گرم بودن هوا و درخواست برای روشن کردن کولر،ناگهان اعلامیه ها در فضای شبستان مسجد،مردم اقدام به قاپیدن آنها از روی هوا میکردندو در حالی که حاج آقا فریاد می زد که : چه کسی این کارها را می کند و مسجد را متهم به فعالیت ضد رژیم می کند!؟ و اظهارات ظاهری مثل این،مردم اعلامیه ها را در لباس خود مخفی می کردندو بعدا این اعلامیه ها دست به دست می گشت.
– این تیم ها در عین حال کاملا آموزش دیدند و آماده بودند تا هر موقع که مردم و سخنرانان در مسجد مورد هجوم ناگهانی ماموران شاه برای دستگیری و سرکوب واقع می شدند،با عملیات ایذایی و تاخیری خود سخنران را فراری داده و مردم را به بیرون هدایت کنند و افراد مورد نظر ماموران را فراری دهند.
– اگر هم فردی از اعضای محل دستگیر می شد،این شبکه پنهانی به مراقبت از خانواده آنها می پرداخت و سعی می کرد به معیشت و گذران زندگی آنها هیچ لطمه ای وارد نشود و در عین حال با کسب خبر از درون بازداشتگاه ها ،خانواده های آنها را از وضعیت عزیز در بندشان تا حد مقدور مطلع می کرد.
مجموعه اقداماتی از این دست،به تدریج اعتماد به نفس از دست رفته مردم در مورد دفاع از حقوق خود را بر می گرداند و آنها را آماده اقدامات عملی می نمود.

سرخوش می روم

دوشنبه, 2 می, 2016

با منش این روزگار ناسازگار است و دژم
هرچه می خواهد بتازد،من چه سرخوش می روم
تا که در سیل هجوم تیرهای پر زکین دشمنان
سایه بانی ازمحبتهای تودارم،چه سرخوش می روم
یارب این شعله پر نور و حرارت در دلم
خوش برافروختی و با عشقت چه سرخوش می روم
خوب دانم که در پستی بلندی های عمر
لطف تو یاری نماید،پس چه سرخوش می روم
من ز غفلت روسیاه و کوله ام پر از گناه
لیک دانم که کریمی وغفوری،وه چه سرخوش می روم
ای خدا من با یقین دانم که بودی و بمانی تا ابد
پس چرا ترسم ز غم ها،شاد و سرخوش می روم

گفتا ز که نالیم؟

شنبه, 26 دسامبر, 2015

دوباره مورد هجوم هوای آلوده واقع شده ایم و همه ،بخصوص بچه ها و پیرها در معرض صدمات جدی و همه ما قطعا با کوتاهی عمر مواجه خواهیم بود.

نکته بسیار درد آور این موضوع هم این است که نه مسئولی به فکر چاره کار است(اگرچه شعارش را بسیار می دهند) و نه خودمان حاضر به اقدامی برای کمتر کردن این بحران هستیم.

ای کاش کمپینی هم برای کمتر استفاده کردن از خودروهای شخصی و ….. راه می افتاد و با راه حل های کوچک اما موثر خودمان به داد خودمان می رسیدیم!

به کجا برم غم خود؟

شنبه, 28 جولای, 2012

دیروز برای گرفتن یک گواهی به سازمان بازنشستگی مراجعه کردم.

هنگامه ای بود.شماره های نوبت را می خواندند و یکی یکی به کیوسک های مربوطه مراجعه می کردیم.ناگهان صدای جیغ وحشتناک خانمی بلند شد که پی در پی فریاد می زد: به من دست نزن و باز جیغ می کشید.

همه به آن سمت هجوم بردیم.خانمی سخت پیر و فرتوت در حال فریاد زدن بود.اصرار داشتند بیرونش کنند و او مقاومت می کرد.

کسی از من پرسید:چی شده؟

گفتم: این خانم برای گرفتن حق خود”کولی بازی”درآورده!

جوانکی بیست و یکی دوساله(هم سن پسر کوچک من)بر سرم فریاد کشید که:آقا درست صحبت کن.مادر منه!

بسیار عصبانی وناراحت بود.

گفتم:پسرم قصد توهین نداشتم،قصد همدردی داشتم.

گفت:اصلا به شما ربطی نداره.

گفتم:باشه،عذر می خوام ولی برو به مادرت دلداری بده.از این راه به جایی نمی رسه.

کمی نگاهم کرد و برخلاف جهت به سمت حیاط رفت و از آب سرد کن آبی نوشید و ناراحت و نگران کنار در حیاط ساختمان به دیوار تکیه داد و چشمانش را بست.

مادر هنوز در حال جیغ کشیدن بود و مردم از سرو کول هم بالا می رفتند.

تمام راه برگشت را می گریستم.نمی دانم برای خودم یا برای پیرزن یا برای جوان عاصی و درمانده.

قرار نبود اینگونه باشیم.چه بر سر ما آمده؟

دوری از خویش

شنبه, 5 می, 2012

 دیشب در تلویزیون صحنه محاکمه جوان نروژی را دیدم که در تابستان سال گذشته با خونسردی تمام 77جوان و کودک را به گلوله بست و کشت.

کاملا خونسرد بود و آرام.بعد از باز کردن دستهایش به سبک عجیبی سلام نظامی داد و نشست و در اظهاراتش گفت:این کشتار توسط او انجام شده و با این وجود او خود را بیگناه می داند،چون در دفاع از خود بوده!؟ دفاع در مقابل هجوم مسلمانان به کشورش.

و از همه عجیب تر اینکه قضات دادگاه و مردم حاضر در جلسه ،یک به یک و با لبخند و مهربانی با او دست دادند و سرجایشان نشستند!

غم عالم به دلم آمد.در جایی دیوانگانی هواپیما به برج های آمریکایی می کوبند و هزاران بیگناه را می کشند و نامش را می گذارند:جهاد و در جایی دیگر اینگونه قاتل دهها کودک و جوان بیگناه را مورد لطف و نوازش قرار می دهند.

من به این می گویم افراط و تفریط.به راستی کدام یک زشت تر است؟

بیچاره بشریت!بیچاره انسان!

ادب ،آداب دارد

سه شنبه, 10 ژانویه, 2012

قطار زیر زمینی در ایستگاه بعدی ایستاد.

مردم زیادی در انتظار ورود به آن بودند.بعضی خانمها به سمت واگن اختصاصی بانوان رفتند و بعضی دیگر به خلوت تر بودن واگن اهمیت می دادند،اما کو واگن خلوت؟!

به محض باز شدن در قطار و همراه افرادی که سعی در بیرون رفتن داشتند،هجوم بیرونی ها برای سوار شدن آغاز شد.همه همدیگر را بی اختیار هل می دادند.پیرمردی از بیرون جوانی را که جلوی در ایستاده بود،هل داد و داد کشید:آقا برو تو تا دیگران هم بیاند.

جوان هم با عصبانیت و فریاد جوابش را داد که:بزار مردم پیاده شند،بعد.چرا انقدر هل می دی.

پیرمرد جوابش را داد که:خوب برای اینکه تکون نمی خوری تنبل!

و جوان با تندی پاسخ داد:درست صحبت کن.و چون جوابی نشنید با فریادی بلند تر گفت:با تو هستم کچل!

به منظور پایان دادن به دعوا فوری گفتم:بله،با منی؟

همه خندیدند.جوان هم به آرامی گفت:نه آقا،من با شما کاری ندارم.

من هم گفتم:آخه من هم کچلم.گفتم شاید با منی.اما پسرم حتی اگر هم حق با تو باشه ،نباید با بزرگترت اینطوری صحبت کنی.

گفت:بزرگی به عقله نه به سن آقا.

گفتم:آفرین.کاملا درسته.اما حکم عقل هم اینه که آدم در هر حالی با ادب با دیگران برخورد کنه،حتی اونها که ما را اذیت می کنند.بقول قدیمی ها،ادب آداب دارد.

با دلخوری گفت:بی خیال بابا!

و من هم به آرامی گفتم:چشم.پس بیا همه باهم بی خیال شیم!

من به مقصودم رسیدم.هم دعوا خاتمه پیدا کرد و هم همه مسافران همراه پیرمرد و جوان در فکر فرو رفته بودند.ناگفته پیداست که به چه می اندیشیدند.

معجزه عشق(6)

سه شنبه, 4 ژانویه, 2011

در سال 1968 مسابقات المپیک در شهر مکزیکوسیتی برگزار شد. در آن سال مسابقه دوی ماراتن یکی از شگفت انگیز ترین مسابقات دو در جهان بود. دوی ماراتن در تمام المپیک ها مورد توجه همگان است و مدال طلایش گل سرسبد مدال های المپیک. این مسابقه به طور مستقیم در هر 5 قاره جهان پخش می شود.

کیلومتر آخر مسابقه بود دوندگان رقابت حساس و نزدیکی با هم داشتند، نفس های آنها به شماره افتاده بود، زیرا آنها 42 کیلومترو 195 متر مسافت را دویده بودند. دوندگان همچنان با گامهای بلند و منظم پیش میرفتند. چقدر این استقامت زیبا بود. هر بیننده ای دلش میخواست که این اندازه استقامت وتوان داشته باشد. دوندگان، قسمت آخر جاده را طی کردند و یکی پس از دیگری وارد استادیوم شدند.استادیوم مملو از تماشاچی بود و جمعیت با وارد شدن دوندگان، شروع به تشویق کردند.

رقابت نفس گیر شده بود و دونده شماره … چند قدمی جلوتر از بقیه بود. دونده ها تلاش میکردند تا زودتر به خط پایان برسند و بالاخره دونده شماره … نوار خط پایان را پاره کرد. استادیوم سراپا تشویق شد. فلاش دوربین های خبرنگاران لحظه ای امان نمی داد و دونده های بعدی یکی یکی از خط پایان گذشتند و بعضی هاشان بلافاصله بعد از عبور از خط پایان چند قدم جلوتر از شدت خستگی روی زمین ولو شدند. اسامی و زمان های به دست آمده نفرات برتر از بلندگوها اعلام شد. نفر اول با زمان دو ساعت و … در همین حال دوندگان دیگر از راه رسیدند و از خط پایان گذشتند. در طول مسابقه دوربین ها بارها نفراتی را نشان داد که دویدند، از ادامه مسابقه منصرف شدند و از مسیر مسابقه بیرون آمدند. به نظر میرسید که آخرین نفر هم از خط پایان رد شده است. داوران و مسوولین برگزاری میروند تا علائم مربوط به مسابقه ماراتن و خط پایان را جمع آوری کنند جمعیت هم آرام آرام استادیوم را ترک میکنند. اما…

بلند گوی استادیوم به داوران اعلام میکند که خط پایان را ترک نکنند گزارش رسیده که هنوز یک دونده دیگر باقی مانده. همه سر جای خود برمیگردند و انتظار رسیدن نفر آخر را میکشند. دوربین های مستقر در طول جاده تصویر او را به استادیوم مخابره میکنند. از روی شماره پیراهن او اسم او را می یابند “جان استفن آکواری” است دونده سیاه پوست اهل تانزانیا، که ظاهرا برایش مشکلی پیش آمده، لنگ میزد و پایش بانداژ شده بود.

20 کیلومتر تا خط پایان فاصله داشت و احتمال این که از ادامه مسیر منصرف شود زیاد بود. نفس نفس میزد احساس درد در چهره اش نمایان بود لنگ لنگان و آرام می آمد ولی دست بردار نبود. چند لحظه مکث کرد و دوباره راه افتاد. چند نفر دور او را می گیرند تا از ادامه مسابقه منصرفش کنند ولی او با دست آنها را کنار می زند و به راه خود ادامه میدهد. داوران طبق مقررات حق ندارند قبل از عبور نفر آخر از خط پایان محل مسابقه را ترک کنند. جمعیت هم همان طور منتظر است و محل مسابقه را با وجود اعلام نتایج ترک نمی کند. جان هنوز مسیر مسابقه را ترک نکرده و با جدیت مسیر را ادامه میدهد. خبرنگاران بخش های مختلف وارد استادیوم شده اند و جمعیت هم به جای اینکه کم شود زیادتر میشود! جان استفن با دست های گره کرده و دندان های به هم فشرده و لنگ لنگان، اما استوار، همچنان به حرکت خود به سوی خط پایان ادامه میدهد او هنوز چند کیلومتری با خط پایان فاصله دارد آیا او میتواند مسیر را به پایان برساند؟ خورشید در مکزیکوسیتی غروب میکند و هوا رو به تاریکی میرود.

بعد از گذشت مدتی طولانی، آخرین شرکت کننده دوی ماراتن به استادیوم نزدیک میشود، با ورود او به استادیوم جمعیت از جا برمیخیزد چند نفر در گوشه ای از استادیوم شروع به تشویق میکنند و بعد انگار از آن نقطه موجی از کف زدن حرکت میکند و تمام استادیوم را فرا میگیرد نمیدانید چه غوغایی برپا میشود.

40 یا 50 متر بیشتر تا خط پایان نمانده او نفس زنان می ایستد و خم میشود و دستش را روی ساق پاهایش میگذارد، پلک هایش را فشار می دهد نفس میگیرد و دوباره با سرعت بیشتری شروع به حرکت میکند. شدت کف زدن جمعیت لحظه به لحظه بیشتر میشود خبرنگاران در خط پایان تجمع کرده اند وقتی نفرات اول از خط پایان گذشتند استادیوم اینقدر شور و هیجان نداشت. نزدیک و نزدیکتر میشود و از خط پایان میگذرد. خبرنگاران، به سوی او هجوم میبرند نور پی در پی فلاش ها استادیوم را روشن کرده است انگار نه انگار که دیگر شب شده بود. مربیان حوله ای بر دوشش می اندازند او که دیگر توان ایستادن ندارد، می افتد.

آن شب مکزیکوسیتی و شاید تمام جهان از شوق حماسه جان، تا صبح نخوابید. جهانیان از او درس بزرگی آموختند و آن اصالت حرکت، مستقل از نتیجه بود. او یک لحظه به این فکر نکرد که نفر آخر است. به این فکر نکرد که برای پیشگیری از تحمل نگاه تحقیرآمیز دیگران به خاطر آخر بودن میدان را خالی کند. او تصمیم گرفته بود که این مسیر را طی کند، اصالت تصمیم او و استقامتش در اجرای تصمیمش باعث شد تا جهانیان به ارزش جدیدی توجه کنند ارزشی که احترامی تحسین برانگیز به دنبال داشت. فردای مسابقه مشخص شد که جان ازهمان شروع مسابقه به زمین خورده و به شدت آسیب دیده است.

او در پاسخگویی به سوال خبرنگاری که پرسیده بود، چرا با آن وضع و در حالی که نفر آخر بودید از ادامه مسابقه منصرف نشدید؟ ابتدا فقط گفت: برای شما قابل درک نیست! و بعد در برابر اصرار خبرنگار ادامه داد:مردم کشورم مرا 5000 مایل تا مکزیکوسیتی نفرستاده اند که فقط مسابقه را شروع کنم، مرا فرستاده اند که آن را به پایان برسانم