برچسب ها بـ ‘نیمکت’

کلید توسعه ایران 30

چهار شنبه, 13 می, 2020

همچنین در آموزش هایی که دانش آموزان می بینند نیز ردپای فرایندهای جهانی شدن را می توان دید.بسیاری از کودک های دبستانی امروزه موسیقی و زبان های خارجی یاد می گیرندو با فیلم ها و برنامه کودک های ماهواره ها سرگرم می شوند.
بسیاری از مواد درسی علمی ،آموزشی،روش های آموزش،استفاده از فناوری های اطلاعات،بخش مهمی از فرایند جهانی شدن است که دانش آموزان هم اکنون با آن ها سرو کار دارند.تخته سیاه،گچ و حتی نیمکت دیگر از مدارس جمع شده یا در حال جمع شدن است.
به علاوه ،تمام وجوه مادی و معنوی مدرسه دگرگون شده و این دگرگونی ادامه می یابد. تعامل بین دانش آموز و معلم،ساخت اجتماعی مدرسه و معماری فضاهای مدرسه،به شدت تحت تاثیر فرایندهای جهانی شدن است.
الگوی تعامل دانش آموز و معلم نیز دستخوش تحول چشمگیری است. در گذشته معلم با اتکا به اقتدار سنتی برخاسته از مکتبخانه و خانواده پدرسالار دارای اقتدار بی چون و چرا نسبت به دانش آموزان بود،اما اکنون این اقتدار در نتیجه فروکش کردن اقتدار و ارزش های پدرسالاری و حاکمیت بیشتر ارزش های فردگرایانه،توجه بیشتر به حقوق بشر و گسترش ارزش های کودک سالارانه ،اقتدار سنتی معلم با چالش جدی مواجه است

کوچه مردها 147

چهار شنبه, 22 اکتبر, 2014

بعد از سیزده روز تعطیلی ایام نوروز و بازگشت به مدرسه تا یکی دوهفته درگیر تبریک گفتن به آموزگاران خود بودیم که اگرچه با هر معلمی رفتار متفاوتی داشتیم ولی محور همه این رفتارهای متفاوت”شیطنت و اذیت کردن” آنها بود و صد البته که معلم ها هم عکس العمل های متفاوتی داشتند.
به چند مورد اشاره می کنم:
– معلم جبر ما ؛آقایی بود به اسن”خوش آهنگ” که آنقدر متین و با جاذبه بود که بچه ها فقط به بیست سی ثانیه دست زدن ،آنهم یک جلسه،اکتفا کردند.
– برعکس او معلم تاریخ و جغرافیای ما-آقای فضائلی- که خیلی ظریف و لطیف بود! تا یک ماه بچه ها هر جلسه دست می زدند و تبریک می گفتند و او با ناز و ادا تشکر می کرد!
– معلم نقاشی ما که هرجلسه بچه ها برایش آهنگ تولدت مبارک را می خواندندو او با عصبانیت یکی از دفترچه های نقاشی فیلی بزرگ را به شکل بلند گو لوله می کرد و جلوی دهانش می گرفت و به ما بدوبیراه می گفت!
– معلم رسم ما که خیلی قلدر بود و بار سوم که چنین کاری کردیم،تخته رسم نفرات نیمکت های جلویی را از پنجره به بیرون پرتاب کرد!
– معلم زبان که روی تخته به ترکی عید را به او تبریک می گفتیم و او بالاخره ،یک بار گفت :هرکی این جمله را روی تخته می نویسه،خیلی خره و وقتی که برگشت تا تخته را پاک کند،یکی از بچه ها گفت:خر خودتی!
مدیر را صدا کرد و شکایت کرد و چون هیچکدام حاضر نبودیم گوینده جمله را لو بدهیم،هر کدام دو ضربه خط کش چوبی روی دست هامان خوردیم و مدیر رفت.وقتی معلم برگشت تا باز هم تخته نیمه پاک کرده را پاک کند،دو سه نفر باهم گفتند:خیلی خری!
خودش را به نشنیدن زد!

کوچه مردها 102

چهار شنبه, 20 فوریه, 2013

معلم کلاس اول من نامش خانم”فرخنده” بود و هرگز او را فراموش نمی کنم.نمی خواهم بگویم که خیلی مهربان بود و یا…….از همین تعارفی که همه در مورد معلمشان می کنند.نه،خانمی بود سالخورده و زحمتکش و با جدیت به ما درس می داد و جز این هیچ.اما امر آموزش ما را بسیار اهمیت می داد و کم فروشی نمی کرد.مثلا به خاطر دارم که روزی از من خواست کلمه”سماور” را به اصطلاح بکشم.نتوانستم و او از این بابت خیلی غصه خورد و اظهار تاسف کرد.همین کار او و برخورد مادرانه اش باعث شد که آن روز من بسیار ناراحت شدم و خود را شماتت کردم و تمام بعد از ظهر تا شب را با کمک دوستم شروع کردم به تمرین کشیدن کلمه سماور ،تا خوب یاد گرفتم.

فردا صبح سر کلاس و پس از ورود خانم معلم و برپا و برجا گفتن مبصر ،دستم را بالا گرفتم و قبل از اینکه ایشان به من اجازه بدهد فریاد زدم که:خانم اجازه،من کشیدن “سماور” را یاد گرفتم و از همانجا(پشت نیمکت) که ایستاده بودم آن کلمه را برایش کشیدم و همراه کشیدن حروف این کلمه دستم را در هوا مثل هواپیما هم به آرامی در حرکت آوردم:سسسسسسس ////////مممممممممممممم ااااااااااااا ووووووووووووو////////////////////رررررررررررررررررر،و فاتحانه نگاهش کردم که ببینم خوشحال شد یا نه؟

با مهربانی به سمتم آمد و دست نوازشی به سرم کشید و به بچه ها گفت:برایش دست بزنید.امروز شاگرد اول کلاس اوست،چون چیزی را که دیروز بلد نبود یاد گرفت و امروز درستش را گفت.

بچه برایم دست زدند و هورا کشیدند اما من نه چیزی می دیدم و نه چیزی می شنیدم.سرمست از خوشحالی و راضی بودن خانم معلمم بودم که دیروز ناراحتش کرده بودم.

بعد از تعطیلی کلاس دوان دوان به سمت خانه دویدم و از همان در حیاط که وارد شدم خطاب به مادرم که روز بخاری علائ الدین در حال پختن غذا بود ،فریاد زدم که: مامان،مامان ،من امروز تو کلاس شاگرد اول شدم و همه برای من دست زدند.

مادرم لبخندی زد و از زیر فرشی که رویش نشسته بود یک یک ریالی درآورد و بعنوان جایزه به من داد.با ناباوری نگاهش می کردم و او هم تجلی آرزوهایش را در من می دید.

شب هم هم من و هم مادرم قضیه را با آب و تاب برای پدرم تعریف کردیم و در عین ناباوری او هم دو ریال به من داد.اولین جوایز عمرم بودند و برای من ثروتی بود!

کوچه مردها 97

چهار شنبه, 16 ژانویه, 2013

روز سی و یکم شهریور سال 1342 صبح زود مادرم مرا بیدار کرد و گفت برای کلاس بندی باید مدرسه بروم.

لباس تنم کرد و قمقمه ای آب به من داد که به گردنم آویختم و مرا به مدرسه بهرام که بالاتر از میدان هاشمی بود برد .آنجا را خوب بلد بودم و بارها از کنارش گذشته بودم و با حسرت بچه ها را در حیاط مدرسه در حال ورزش و بازی دیده بودم.یک روپوش سرمه ای تنم بود.

مادرم به من گفت همین جا در حیاط در کنار بچه ها باشم و هروقت اسمم را از بلندگو خواندند ،بروم و در صف پشت سر بچه های صف کشیده بایستم.

مردی که او را آقای ناظم صدا می کردند پشت میکروفون آمد و هر اسمی را که می خواند یک نفر می رفت و در صف می ایستاد و چون تعدادشان به سی چهل نفر می رسید آنها را به داخل ساختمان مدرسه می بردند و دوباره اسم می خواندند و صف بعدی تشکیل می شد و این قضیه بارها تکرار شد و به آنجا رسید که جز سه چهار نفر از ما بچه ها نمانده بودند.حیران بودم که چرا اسم مرا نمی خوانند.

نزدیک ظهر مادرم به مدرسه آمد و تا او را دیدم شروع به گریه کردن کردم که:نمی دانم چرا مرا صدا نمی کنند.مادرم دست مرا گرفت و پهلوی آقای ناظم برد و پرسید:چرا پسر مرا به کلاس نبرده اید؟

ناظم از من پرسید: اسمت چیه؟

با گریه گفتم:ناصر علی(نام خودم و نام کوچک پدرم را گفتم!)

مادرم خندید و گفت:آقا اسمش ناصر بیک زاده است.

ناظم با عصبانیت فریاد کشید که:خانم ما از صبح تا بحال بیش از ده بار این اسم را خوانده ایم و هیچ کس جوابی به ما نداده!

من تازه فهمیدم که اسم فامیلم چیست و تا آن موقع این را نمی دانستم.

با عصبانیت مرا داخل کلاسی بردند و گفتند:کلاس تو اینجاست.از فردا در صفی که این بچه ها در حیاط می ایستند تو هم می ایستی و با آنها به کلاس می روی.

مظلومانه اشکهایم را پاک کردم و گفتم :چشم!

داخل کلاس در ردیف سوم نیمکت های سمت راست کلاس بین دو نفر دیگر روی نیمکت نشستم و تا بخودم جنبیدم زنگ را زدند و گفتند بروید و از فردا ساعت هفت و نیم صبح در مدرسه باشید.

به این ترتیب من روز اول مدرسه را سپری کردم!

کوچه مردها 80

چهار شنبه, 19 سپتامبر, 2012

 

هنگامی که گندم و جو می رسید و گندمزارها و کشتزارها رنگ زیبای طلایی به خود می گرفتند،مردهای هر خانواده داس ها را تیز می کردند و به دروی محصول زمین خود می پرداختند.کاری سخت و شاق که چند روز همه آنها را به شدت خسته می کرد.دسته های گندم درو شده را دسته دسته می کردند و همه را روی هم به شکل تپه ای در یک گوشه زمین انبار می کردند.

حالا نوبت جدا کردن دانه های گندم از خوشه ها بود.دایره ای به قطر حدود ده تا پانزده متر را در زمین صاف می کردند و دسته های گندم درو شده را مثل یک نوار پهن حلقه ای شکل روی این زمین پهن می کردند.وسیله ای بود به نام”چون” که مانند نیمکت چوبی دبستانها بود که به زیر آن تیغه های دوار و گرد فلزی در چند ردیف بسته شده و کارگذاری شده بود و این نیمکت تیغه دار را با نوارهای چرمی و طناب به یک یا دو خر می بستند و این خر ها کارشان این بود که این وسیله را از صبح تا شب  بر روی این نوار خوشه های گندم می راندند،آن هم در حالی که همیشه یک یا دونفر روی “چون” نشسته بود و افسار خرها را در دست داشت تا به بیراهم نروند یا از خوشه ها نخورند.یکی از تفریحات ما که به شدت هم مورد استقبال صاحب مزرعه واقه می شد همین سواری خوردن بر روی چون بود.هم برای مالک گندم ها کمک بزرگی بود و هم برای ما تفریحی لذتبخش.

هر روز بخشی از این خوشه ها که به اندازه کافی خرد شده و به کاه و دانه گندم تبدیل شده بودند به کنار دیگر مزرعه منتقل می شد و یواش یواش تپه ای را تشکیل می داد و باز از خوشه های تازه در حلقه چون می ریختند تا همه خوشه ها خرد شوند و تپه کاه و گندم کامل شود.

از این لحظه کار مردان ده این بود که تا باد مناسبی می وزید دوان دوان به مزرعه می رفتند و با چنگک های چوبی این مخلوط کاه و گندم را به هوا و ارتفاع سه چهار متری میفرستادند تا بر اثر وزش باد کاه ها که سبکتر بودند کمی دورتر روی هم تلمبار شوند و گندم ها همان نزدیک روی هم بریزند .

با پایان اینکار کاه ها در گونی های بسیار بزرگی جمع آوری شده و بوسیله خرها به انبار برای علوفه زمستانی گاو و گوسفندان و خران منتقل می شدند و گندم ها هم برای بوجاری و سپس انبار کردن بعنوان آذوقه نان یک ساله در گونی های کوچکتری جمع آوری می شدند.

تا هنگامی که همه این کارها تمام نشود لازم بود که شبها کنار مزرعه کسی بخوابد و همین موضوع باعث می شد تا ما شبهای پرخاطره صحرا را داشته باشیم.