برچسب ها بـ ‘نگار’

می توان عاشق بود

دوشنبه, 25 آوریل, 2016

می توان عاشق بود
به همین آسانی
من خودم
چند سالی ست که عاشق هستم
عاشق برگ درخت
عاشق بوی طربناک چمن
عاشق رقص شقایق در باد
عاشق گندم شاد!
آری
می توان عاشق بود
مردم شهر ولی می گویند
عشق یعنی رخ زیبای نگار
عشق یعنی خلوتی با یک یار
یا به قول خواجه،
عشق یعنی لحظه ی بوس و کنار
من نمی دانم چیست
اینکه مردم گویند
ﯾﺎ به قول ﺧﻮﺍﺟﻪ،
من نه یاری، نه نگاری، نه کناری دارم
عشق را اما من،
با تمام دل خود می فهمم
عشق یعنی رنگ زیبای انار

«فروغ فرخزاد»

زیارت صحرا

دوشنبه, 11 آگوست, 2014

اگر زیارت صحرا نصیب روی تو شد
وقطره قطره شبنم مِیِ سبوی تو شد
اگر به چشمه تورا چشم مهربان افتاد
به عطر تازه گلی قسمت وضوی تو شد
نفس چو تازه کنی از هوای کوهستان
و دست بید و صنوبر همه بسوی تو شد
به لاله بوسه بزن از نوازش نگهت
بگو که که دلم، مست رنگ و بوی تو شد
همیشه دامن خود را بگو که بر گیرد
نگار در طلب چهره نکوی تو شد
زشرم چهره خود را به زیر می دوزی
ببین که بلبل خسته اسیر کوی تو شد
سرود رود ز نای نسیم بر خوانید
هزار چلچله اینک مدیحه گوی تو شد
به کوه ؛ رسم ادب کن ؛سلام ما برسان
بگو که قطره اشکم چو آب جوی تو شد
بهشت آمده اینک تو را بیاراید
و غنچه زینت و زیور به تار موی تو شد
ستیغ کوه اگر غلغلک دهد پایت
بگو که همت ما آمده هَوُیِ تو شد

شعر از یونس تقوی

آرزوی دیدار او

دوشنبه, 1 اکتبر, 2012

یاد یاران ،همره تنهایی شبهای من

باد و باران آرزوی این تن تبدار من

جرعه ای از چشمه مهر نگار نازنین

شد تمنای دل عطشان وسرگردان من

ای طلوع و جلوه خورشید روح آدمی

ای خدایی که نمایی خلق این شبهای من

بر کدامین کس توان امید همراهی نمود

گر که نتوان پس چرا جولان دهی در کار من

این دو روزی را که باید در جهان بازی کنم

لااقل رخصت نما،شادی شود همراه من

آمدم،رفتم،نفهمیدم که مقصودت چه بود

جان من آخر چه خواهی از دل و از جان من

هرچه بوده،خود نمودی خلق این آدم نما

پس چرا حیوان نمودی،نیمه پنهان من

روزی آخر ای خدا با تو نمایم گفتگو

تا بگویی که چرا آشفته شد افکار من

ما همه از تو جدا گشتیم و در دنیا شدیم

عاقبت رجعت نماید این تن بیمار من