برچسب ها بـ ‘نژاد’

گفتگو با یک دوست 2

شنبه, 6 ژانویه, 2018

گفت: بخشی از این آمار که گفتی،مثل فروش دانش فنی و سود وام کاملا قانونی است.
گفتم: می رسیم به قانون یا برقراری نظم جهانی.
وجدانا به من بگو قوانین را چه کسانی می نویسند و بر جهان حاکم می کنند؟و ناظران بر این قوانین مثل سازمان ملل و صندوق بین المللی پول و….. را چه کسانی خلق کرده اند و قوانینش را وضع کرده اند؟
بنابراین می توان گفت ، قانون اختراع اقویا برای کنترل و در صورت نیاز سرکوب و از بین بردن ضعفاست.
اما این همه مطلب نیست.راه های درآمد بیشتری را هم ایجاد کرده اند:
با خلق مفاهیمی مثل قومیت،رنگ پوست،برتری نژادی،برتری علمی و…….ضعفا را به جان یکدیگر انداخته اند.
با کمک به افراد فرمانبردار از خود و حاکم نمودن آنها،کنترل دنیا را به دست گرفته اند.
به این ترتیب هرجا که مواد اولیه مورد نیاز روز به وفور وجود دارد،جنگ و خونریزی راه می اندازند و ضمن اینکه مواد اولیه آنها را می گیرند و پولش را صرف فروش اسلحه و ادوات نظامی می کنند و پس از اتمام خونریزی هم بقیه ثروتشان را می گیرند تا خرابی های به وجود آمده را بازسازی کنند و در این میان اگر صدها هزار پیر و جوان و کودک هم کشته و زخمی و آواره می شوند چه غم!بیشتر شدن ثروتشان را عشق است!
و همه اینها هم به ظاهر قانونی و انسان دوستانه است!

ایران و ایرانی 59

چهار شنبه, 11 دسامبر, 2013

. عشق و علاقه به میهن و زادگاه و نیز پیوندهای نژادی،زبانی،باوری و فرهنگی که هر انسانی به همراه خود دارد مانع بزرگی بر سر راه اینگونه “خود شناسی نقادانه” می باشد. یکی از راه های بایسته در این میدان نقد و بررسی موشکافانه و دانشورانه ی سفرنامه های غربیان است، و توجهی از سر اندیشه به نسبت دادن صفات ناپسندی به ما که در نوشته هایشان حتا با فاصله ی چند سده تکرار شده و بسامدی قابل توجه در این نوشته ها دارند. بهتر است این انتقاد ها و گاهی بد گویی ها که با اهداف و اغراض گوناگونی گفته و نوشته می شده است، را به عنوان گنجینه هایی با ارزش بیانگاریم و از دل این مواد اولیه نتایج سود مند و سازنده ی فرهنگی بیرون بیاوریم و برای ساخت آینده ای بهتر و جامعه ای شکوفا از آنها بهره بگیریم که نگارنده نیز هدفی جز این از پرداختن به این موضوع ندارد و این مهم را چونان “خویشکاری بنیادین فرهنگی” خود می پندارد. کاوش دیگری که اهمیت آن شاید بیش از کاوش در سفر نامه ها باشد، نقد و بررسی دیدگاه ها و نوشته های خودمان در مورد ایرانیان است. که شامل دیدگاه های بسیار کهن مانند متون زرتشتی و نیز استوره های ایرانی و سپس نوشته ها ی پهلوی و در کل متون پیش از اسلام است. دوره ی پس از آن شامل متون ادبی،اخلاقی،عرفانی و تاریخی است که بسیار سترگ و پر شمار می باشند. در پایان، نوشته های هم روزگار ما که به دلایلی از جمله همزمانی با مدرنیته و نقد نوین و نیز توجه دانش آموختگان فرنگ رفته ی ایرانی به این موضوع و یافتن ریشه های عقب ماندگی ایران در سنجش با غرب ،بسیار قابل توجه می باشند. بررسی دو دوره ی نخست بسیار بایسته می باشد ولی نیازمند مجالی دیگر و بسیار فراخ است که امیدوارم در آینده فراهم شود و به آنها بپردازم. در این پژوهش تلاش نگارنده بر این است که نخستین نوشته های هم روزگارمان به گونه ای موشکافانه بررسی شوند. که در این میان به دو نوشتار مهم از “جمالزاده” و “بازرگان” خواهم پرداخت. گفتار نخست: پیشینه ی نگاه به “خود” یافتن نوشته ها و دیدگاه هایی هر چند کوتاه و پراکنده ،در مورد خلقیات و ویژگی های اخلاقی و رفتاری ایرانیان، در متون و نوشته های تاریخی ایران،چه نظم و چه نثر، کار بسیار دشواری است. چه رسد به اینکه پژوهشگر خوش بینی به دنبال کتاب،جستار یا رساله ای در این مورد، ویا حتا فصل جداگانه ای با این عنوان، در درازای تاریخ چند هزارساله،و دریایی از نوشته ها باشد! این پژوهشگرنگون بخت پس از مدتی از روی ناچاری،به چند بیت شعر یا چند سطر نوشته در لابلای دیگر مطالب راضی شده و به همان ها بسنده می کند! ویا باید با هوشیاری و باریک بینی زیاد و با برداشتی به سود هدف مورد نظرخویش، از لابه لای نوشته هایی که با هدف دیگری گرد آمده اند، و نویسنده به دنبال بیان موضوع دیگری بوده است، در یابد که نیاکان ما در مورد خود و مردم هم زبان و هم زمان خویش چگونه می اندیشیده اند؟!

گلی در مرداب

دوشنبه, 8 آوریل, 2013

من جز موسیقی اصیل ایرانی از هیچ نوع دیگر موسیقی خوشم نمیاد.

فکر می کنم انواع دیگر موسیقی های موجود ایرانی مثل مردابی می مونند که سعی دارند موسیقی اصیل ما را مثل یک مرداب در خود فروبرند و نابودش کنند.

اما اگر مثلا به مرداب بندر انزلی رفته باشید می بینید که چه نیلوفر های زیبایی را در خودش پرورش داده!

در داخل انبوه موسیقی های وارداتی و ترانه های غریبه با فرهنگ ما،بعضا شعرها و ترانه هایی پیدا می شوند که حکم همان گل زیبای نیلوفر درون مرداب را دارند.

به شعر زیبای ترانه “تصور کن” آقای سیاوش قمیشی توجه بفرمایید:

تصور کن، اگه حتی تصور کردنش سخته
جهانی که هر انسانی تو اون، خوشبخت خوشبخته
جهانی که تو اون پول و نژاد و قدرت، ارزش نیست
جواب همصدایی ها، پلیس ضد شورش نیست
نه بمب هسته ای داره ،نه بمب افکن ،نه خمپاره
دیگه هیچ بچه ای پاشو روی مین، جا نمیزاره
همه آزاد آزادن
همه بی درد بی دردن
تو روزنامه، نمی خونی
نهنگا خودکشی کردن
جهانی رو تصور کن ،بدون نفرت و باروت
بدون ظلم خودکامه، بدون وحشت و تابوت
جهانی رو تصور کن، پر از لبخند و آزادی
لبالب از گل و بوسه ،پر از تکرار آبادی
تصور کن اگه حتی تصور کردنش جرمه
اگه با بردن اسمش، گلو پر میشه از سرمه
تصور کن جهانی رو که توش زندان، یه افسانه س
تمام جنگای دنیا شدن ،مشمول آتش بس
کسی آقای عالم نیست
برابر با همن مردم
دیگه سهم هر انسانه
تن هر دونه گندم
بدون مرز و محدوده
وطن یعنی همه دنیا
تصور کن تو می تونی، بشی تعبیر این رویا

ایران و ایرانی(7)

یکشنبه, 20 می, 2012

اگر بخواهیم تعاریف مختلف را جمع بندی نماییم به این نتیجه خواهیم رسید که:

تمدن عبارت است از مجموع اندوخته ها و ساخته های مادی و معنوی در طول تاریخ انسان،و فرهنگ عبارت است از مجموع ساخته های مادی و معنوی یک قوم یا نژاد یا ملیت خاص در طول تاریخ.

بنابراین نمی توانیم بگوییم تمدن اسلام و مسیحیت یا شرقی و غربی،بلکه باید گفت تمدن قرن فلان یا بهمان.تمدن انتسابش به یک نژاد خاص نیست،بلکه مربوط به بشریت است.ممکن است به ناحیه ای خاص بیشتر توجه کند ولی این ناحیه نمی تواند خود به تنهایی محل تمدن و پیشرفت و فرهنگ باشد.پس تمدن منسوب به بشریت است ولی فرهنگ خاص یک قوم یا نژاد است:فرهنگ سیاه پوستان،زرد پوستان،فرهنگ شرق یا غرب.

فرهنگ و تمدن معلول چهار عامل است:

– قوانین اجباری موجود در متن زندگی اجتماعی:یعنی پس از تشکیل جامعه،خود به خود و بدون خواست افراد آن جامعه،مردم به طرف تکامل نظتام های اجتماعی پیش می روند.

– قراردادهای اجتماعی:یعنی انسانها باهم قرارداد بسته اند که اجتماعی زندگی کنند و بر اساس آن زندگی اجتماعی خود را آگاهانه ادامه می دهند و تمدن و فرهنگ معلول آن می باشد.

– عشق و گرسنگی:یعنی نیاز مادی و معنوی آدمی(یعنی احتیاج) و این نیازها او را به حرکت وامی دارند،که دو وجه نمدن و فرهنگ هم ناشی از این دو عامل است،بعضی آثار فقط زاییده عشق و بعضی برای رفع نیاز مادی است.

– تدافع و تهاجم:آدمی در طول زندگی یا در حالت تدافع است و یا در حالت تهاجم.در حالت تدافع در مقابل تهاجم دشمن یا طبیعت و برای جلوگیری از حمله دست به کاری می زند که او را به کشف و ابداع وخلاقیت وامی دارد و یا حالت تهاجم برای استثمار یا نابود کردن دشمن.

مجموع این کشمکش ها و تناقض درون جامعه،تمدن و فرهنگ را به وجود می آورد.

اکنون هنگام آن رسیده است تا ببینیم قوم و نژاد ایرانی از دیرترین زمان ممکن برای بررسی چه نکات مثبت و منفی داشته است و در طول زمانهای مختلف چه بر سرش آمده و دردها و نیکویی های فرهنگی زمان حاضر چیست و برای رفع دردها و نکات منفی و تقویت نکات مثبت تا رسیدن به قله تمدن و فرهنگ بشریت ،چه باید کرد.

از قسمت بعدی به بررسی تاریخ مردم ایران در طول زمان خواهیم پرداخت.

این سخنان حکیمانه از کیست؟

چهار شنبه, 8 فوریه, 2012

بزرگواری تصريح كرد ‌كه جامعه سعادتمند، وقتي محقق مي‌شود كه اول حقيقت انسان را بشناسيم و تلاش كنيم اين حقيقت در زمين متجلي شود.

او با تاكيد بر اهميت علوم انساني، گفت: علوم انساني اهميت فراواني دارد؛ چراكه انسان مهمترين موجود عالم خلقت است. در همه هستي بالاتر از انسان مخلوقي وجود ندارد و علوم انساني نيز كه مربوط به انسان است به همين نسبت اهميت فراواني پيدا مي‌كند.

وي خاطرنشان كرد: با نگاهي به تاريخ علوم انساني مي‌توان آن را در دو دسته كلي تقسيم‌بندي كرد، يكي علومي كه براي كنترل و مديريت انسان هستند و يكي هم علمي كه براي هدايت و كمال انسان مي‌باشد.

وي در ادامه خطاب به حاضران گفت: تمام انسان‌هاي روي كره زمين را مرور كنيد، اگر رنگ، نژاد، زبان، مرزهاي جغرافيايي و تمايلات و برخي خصوصيات آن‌ها را از آنها بگيريم، ديگر ميان آنها تفاوتي وجود نخواهد داشت و به حقيقت انسان مي‌رسيم. حقيقت انسان نازل شده خداست، چرا كه انسان جانشين خداوند در زمين است. خداوند وقتي كه انسان را خلق كرد به خود تبريك گفت، در واقع مي‌خواست عظمت انسان را معرفي كند.

وی در ادامه با طرح اين سوال كه انسان بايد به كجا برود؟ افزود: خداوند انسان را در دل پيرايه‌ها و در پايين‌ترين سطح و در قفل و زنجير آفريده است تا تمام اين پيرايه‌ها را باز كند و به سوي خدا برگردد. براي بازگشت به خدا، بشر بايد جامعه‌اي سعادتمند داشته باشد و جامعه سعادتمند، وقتي محقق مي‌شود كه اول حقيقت انسان را بشناسيم و تلاش كنيم اين حقيقت در زمين متجلي شود.

او گفت: براي تحقق اين حقيقت و اين ماموريت نيازمند الگو هستيم و الگو بايد حقيقت عيني داشته باشد و تجلي عيني حقيقت انسان همانا انسان كامل است كه بزرگترين تجلي فطرت الهي است.

وي در ادامه سخنان خود تصريح كرد: همه انبياي الهي ما را به يك موعود دعوت كرده‌اند، موعودي كه جامعه سعادتمند را به وجود مي‌آورد و قفل و زنجير را از پاي انسان باز مي‌كند. راه رسيدن به جامعه‌ي سعادتمند، بندگي خدا و تلاش براي اجراي عدالت و مبارزه با ظلم است.

اگر به سمت اجراي عدالت نرويم، هزاران نسل ديگر هم اگر در جامعه بشري تلاش و كوشش كنند به جايي نخواهيم رسيد. او همچنين تصريح كرد:عدالت گام اول است و به همين دليل پيامبران الهي همه مامور به اجراي عدالت بودند و بايد بدانيم كه اجراي عدالت بدون حاكميت يك حاكم عادل امكان‌پذير نخواهد بود، حاكمي كه در درون خود به عدالت رسيده باشد، همانا انسان كامل است.

وي در ادامه سخنان خود بر عشق و محبت تاكيد كرد و گفت: سوخت حركت انسان در طي مسير به سوي خدا، عشق و محبت است. اگر عشق به خوبي‌ها و حقيقت انسان كامل در بشر وجود نداشته باشد، حركت به سوي كمال محال است. هر كمالي زاييده عشق است و هر عشقي عميق‌تر باشد به كمال بالاتري مي‌رسد.

وي گفت: بگذاريد در محضر شما بزرگواران اين را هم بگويم؛ كمال عقل، عشق است و وقتي عقل به بالاترين مرتبه برسد به عشق تبديل مي‌شود.

او تاكيد كرد: علوم انساني، شرقي و غربي ندارد، هر انساني به نسبتي كه از قيد و بندها آزاد شود، بزرگ و خدايي مي‌شود.

وي در بخش ديگري از سخنان خود با قرائت اشعاري از غزليات حافظ ، گفت: حافظ مي‌خواهد بگويد كه هر چه دنبالش هستيد، در درون خودتان وجود دارد و انسان بزرگتر از عالم مادي است.

وی در پايان سخنانش با قرائت شعري از وحشي بافقي گفت: اگر عشق در انسان نباشد، از حيوان هم بدتر مي‌شود. به عنوان مثال تاكنون كسي نشنيده است كه يك گرگ، يك ميليون گرگ را دريده باشد؛ اما در 10 سال گذشته كسي آمد كه براي استيلاي حاكميت خود يك ميليون انسان را كشت، چنين انساني در درون خود از عشق خالي است.

حقیقت آدمی

یکشنبه, 10 آوریل, 2011

حقیقت آدمی چیزیست ورای نژاد، جغرافیا، آئین و فرهنگ؛ اینها وطن حقیقی ما نیستند، منزل ما کبریاست.

هیچ کس مسلمان، ترک، هندو، مسیحی و… به دنیا نمی‌آید؛ اما همه انسان زاده می‌شوند با نفخه‌ای از روح الهی در جان خویش.

آنچه شایسته‌ٔ تقدیس و احترام است، همین نفخه است، باقی همه اعتبارات و وهم و خیال.

ستاره می‌درخشد و حداقل یک نفر هست که سرش را بالا بگیرد و به آن نگاه کند.!!

ما اینجا نیستیم که به امور پیش‌پا افتاده‌ بپردازیم، ما بخشی از یک پروژه عظیم هستیم؛ همهٔ هستی در ما پیچیده است.

 فراموش کرده‌ایم که دنیا چیزی نیست جز یک مدرسهٔ بزرگ فراموش کرده‌ایم که آمده‌ایم تا چیزی را تجربه کنیم و برویم، عشق را.

پیشه اصلی همهٔ من و ما عاشقی بوده، نه گدایی، ما امپراطور اقلیم وجودیم، گاهی از خود بپرسیم در این مقام چه می‌کنیم

 یادمان باشد گنج‌های بزرگ، دادنی نیستند، برداشتنی‌اند

رسالت بشري از ديد من(2)

جمعه, 11 مارس, 2011

با توجه به مطالب قبلی معلوم می گردد که:

1 – انسان تنها موجود دارای اختیار در مخلوقاتی است که ما می شناسیم.

2 – هرکس مجبور به انتخاب برای “خوب بودن” یا “بد بودن” در طول زندگی خود است.

نادر ابراهیمی در کتاب “ابوالمشاغل” خود آورده است که:

“روزی، در مجلس ختمی، مرد متین و موقری که در کنارم نشسته بود و قطره اشکی هم در چشم داشت، آهسته به من گفت: آیا آن مرحوم را از نزدیک می شناختید؟
گفتم: خیر قربان! خویشِ دور بنده بوده و به اصرار خانواده آمده ام، تا متقابلا در روز ختم من، خویشان خویش، به اصرار خانواده بیایند.
حرفم را نشنید، چرا که می خواست حرفش را بزند. پس گفت: بله… خدا رحمتش کند! چه خوب آمد و چه خوب رفت. آزارش به یک مورچه هم نرسید. زخمی هم به هیچکس نزد. حرف تندی هم به هیچکس نگفت. اسباب رنجش خاطر هیچکس را فراهم نیاورد. هیچکس از او هیچ گله و شکایتی نداشت. دوست و دشمن از او راضی بودند و به او احترام می گذاشتند… حقیقتا چه خوب آمد و چه خوب رفت….
گفتم: این، به راستی که بیشرمانه زیستن است و بیشرمانه مردن. با این صفات خالی از صفت که جنابعالی برای ایشان بر شمردید، نمی آمد و نمی رفت خیلی آسوده تر بود، چرا که هفتاد سال به ناحق و به حرام، نان کسانی را خورد که به خاطر حقیقت می جنگند و زخم می زنند و می سوزانند و می سوزند و می رنجانند
و رنج می کشند… و این بیچاره ها که با دشمن، دشمنی می کنند و با دوست دوستی، دائما گرسنه اند و تشنه، چرا که آب و نان شان را همین کسانی خورده اند و می خورند که زندگی را “بیشرمانه مردن”تعریف می کنند.
آخر آدمی که در طول هفتاد سال عمر، آزارش به یک مدیر کلّ دزد یک چاقو کش باج بگیر محله هم نرسیده، چه جور جانوری است؟ آدمی که در طول هفتاد سال، حتی یک شکنجه گر را از خود نرنجانده و توی گوش یک خبرچین خودفروش نزده است، با چنگ و دندان به جنگ یک رباخوار کلاه بردار نرفته، پسِ گردن یک گران فروش متقلب نزده، و تفی بزرگ به صورت یک سیاستمدار خودباخته ی وابسته به اجنبی نینداخته، با کدام تعریفِ آدمیت و انسانیت تطبیق می کندو به چه درد این دنیا می خورد؟ آقا ی محترم!ما نیامده ایم که بود و نبودمان هیچ تاثیری بر جامعه بر تاریخ، بر زندگی و بر آینده نداشته باشد. ما آمده ایم که با دشمنان آزادی دشمنی کنیم و برنجانیم شان، و همدوش مردان با ایمان تفنگ برداریم و سنگر بسازیم، و همپای آدمهای عاشق، به خاطر اصالت و صداقت عشق بجنگیم. ما امده ایم که با حضورمان، جهان را دگرگون کنیم، نیامده ایم تا پس از مرگمان بگویند: از کرم خاکی هم بی آزارتر بود و از گاو مظلومتر، ما باید وجودمان و نفس کشیدنمان، و راه رفتنمان، و نگاه کردنمان،و لبخند زدنمان هم مانند تیغ به چشم و گلوی بدکاران و ستمگران برود… ما نیامده ایم فقط به خاطر آنکه همچون گوسفندی زندگی کرده باشیم که پس از مرگمان، گرگ و چوپان و سگ گله، هر سه ستایشمان کنند……..
گمان می کنم که آن آقا خیلی وقت بود که از کنارم رفته بود، و شاید من هم، فقط در دل خویش سخن می گفتم تا مبادا یکی از خویشاوندان خوب را چنان برنجانم که در مجلس ختمم حضور به هم نرساند.”

 

به نظر من و با توجه به مطالبی که گفته شد،انسان ایرانی در جهان بینی خود،باید به چهارعامل که در ذات هر ایرانی بصورت بنیادین وجود دارد،توجه،تعمق، تدبر و تصمیم گیری نماید:

1 – دین

2 – عرفان

3 – ملیت

4 –هنر

و البته هر چهار موضوع،حول محور “عشق به انسان و انسانیت” بعنوان امانت خدا نزد انسان و نخ تسبیح هر چهار دانه فوق!می توانم ادعا کنم که در این سایت هرچه آورده ام و ارائه کرده ام در مورد یکی یا چندتا از موضوعات پنج گانه نام برده شده بوده است.

توضیح در مورد هریک از چهار عامل فوق می تواند بسیار به درازا بکشد،اما همینقدر می توان گفت که در مطالعه رفتار ایرانیان در طول تاریخ،همواره این چهار عنصر روحی را در وجود او دیده ایم و هرگاه احساس ضعف در یکی از موارد چهارگانه فوق در عصری و زمانه ای احساس شده،جامعه به سرعت و به شدت به سمت پر کردن خلا پیش آمده و جبران برآمده است.مطالعه دوران و مقاطع تاریخی ایران بهترین گواه من هستند.

بسیار خوب!تا کنون به این نتایج رسیده ایم:

1 – این جهان خالقی دارد،”خداوند”نام.

2 – او انسان را به عنوان تنها موجود صاحب اختیار در بین مخلوقات خود آفرید.

3 – هریک از ما مجبور به انتخاب راه زندگی خود در طول عمر(دین)،نوع نگاه خود به جهان هستی و همنوعان خود(عرفان)،استفاده از فرهنگی که در آن رشد کرده ایم،برای دو انتخاب قبلی(ملیت) به عنوان ابزاری برای قدم زدن در راه زندگی و نهایتا نحوه بیان عقاید و مطالب خود(هنر)می باشیم.

اکنون و در انتهای بحث،می پردازم به ارائه راه حل ها و پیشنهادات خود برای انتخاب بهترین رسالت و تکلیف:

الف – به نظر من ،هرکس با توجه به اینکه کامل ترین موجود عالم هستی و مطلق هر نیکویی”خداوند سبحان”می باشد،باید سعی نماید ویژگی ها و صفات الهی را در خود تا حد ممکن و در طول زندگی ایجاد و نهادینه نماید.

ب – سه جزئ اصلی این صفات و ویژگی ها را ،سه مطلب زیر می دانم:

1 – همیشه سعی نماییم جز به خوبی ها و نیکی ها،فکر نکنیم.

2 – در بیان مطالب و گفته های خود،جز سخن حق و آن هم به نیکوترین طرز بیان،چیزی بر زبان نیاوریم.

3 – و در اعمال خویش،همیشه به دنبال جواب این سوال باشیم که “خداوند در این مورد چگونه رفتار می نماید؟”و ما نیز به همان گونه عمل نماییم.

(به مطالب فوق در مقاله”عرفان فردی و عرفان اجتماعی”مفصلا پرداخته ام.)

ج – خروجی های حاصل از نهادینه کردن نظریه ها و رفتارهای فوق در خود،منجر به نتایج زیر خواهد گردید:

1 – حاکمیت شایسته سالاری در جوامع و در نتیجه تلاش و سعی هر فرد در اجتماع برای کسب شایستگی هرچه بیشتر در زمینه علایق خود و صلاح مردم.

2 – رفتار و اعمالی منطقی و خردگرا در طول زندگی(اندیشه و رفتار منطقی و علمی)

3 – صبوری و تحمل و سختکوشی در برخورد با ناملایمات و نادانی ها و مظالم(همچون خداوند بزرگ) و تلاش در راستای نشان دادن تبعات منفی آنان و هدایت نادانان و بدکاران به سمت اعمال ارزش های مثبت زندگی و جامعه.

4 – عیب پوشی از گناهکاران و نادانان تا حد ممکن و سعی در حفظ آبرو و اعتبار آحاد جامعه.(با توجه به بزرگترین ویژگی خداوند یهنی”ستارالعیوب “بودن او)

در انتها می خواهم همه گفته های خود را با این سوال به پایان ببرم که:

آیا هر یک از ما،تکه ها و ذراتی از وجود خدا نیستیم که او در جهان هستی پراکنده تا به سایر همنوعان و موجودات دیگر،ارزش و برکت دهیم و باعث تکاملشان گردیم و با کسب این شایستگی خدا گونه،به سوی او باز گردیم و جزئی از پیکره الهی شویم؟

هر کسی کو دور ماند از اصل خویش

بازجوید روزگار وصل خویش

به عنوان حسن ختام این بحث فوق العاده مهم،شعری از “حاج میرزا حبیب خراسانی” را تقدیم می نمایم:

 

گوهر خود را هویدا کن،کمال این است و بس

خویش را در خویش پیدا کن،کمال این است و بس

سنگ دل را سرمه کن در آسیای رنج و درد

دیده را زین سرمه بینا کن،کمال این است و بس

همنشینی با خدا خواهی اگر در عرش رب

در درون اهل دل جا کن،کمال این است و بس

هر دو عالم را به نامت یک معما کرده اند

ای بشر حل معما کن،کمال این است و بس

دل چو سنگ خاره شد،ای پور عمران با عصا

چشمه ها زین سنگ خارا کن،کمال این است و بس

پند من بشنو به جز با نفس شوم بدسرشت

با همه عالم مدارا کن،کمال این است و بس

ای معلم زاده از آدم اگر داری نژاد

چون پدر تعلیم اسما کن، کمال این است و بس

چند می گویی سخن از درد و رنج دیگران

خویش را اول مداوا کن،کمال این است و بس

سوی قاف نیستی پرواز کن بی پر و بال

بی محابا صید عنقا کن،کمال این است و بس

چون به دست خویشتن بستی تو پای خویشتن

هم به دست خویش واکن،کمال این است و بس

کوری چشم عدو را روی در روی حبیب

خاک ره بر فرق اعدا کن،کمال این است و بس