برچسب ها بـ ‘نوزاد’

سواد زندگی 4

یکشنبه, 17 مارس, 2019

اینک می خواهیم بدانیم مکانیزم کنترل دیگران چگونه در ما ایجاد می شود و رشد می یابد؟

اولین تجربه انسان در کنترل دیگران به دوران نوزادی اش می رسد. زمانی که با نخستین مشکلات زیستی اش مواجه می شود، مانند گرسنگی،دل درد،خیس کردن لباس و … .
نوزاد نمی تواند رأساً نیازهای خود را برآورده کند. بنابراین می کوشد که دیگران را وادار کند به کمکش بیایند. تنها سلاح او ، گریه است که به اعتقاد دکتر گلاسر، نوعی بیان بدوی خشم است.

نوزاد اندک اندک در می یابد که با گریه کردن خود، دیگران را وامی دارد که از جای خود برخیزند و هر کاری که دارند زمین بگذارند و به سویش بیایند و مشکل او را حل کنند. این تجربه جالبی برای یک انسان تازه تولد یافته است که می تواند با ابراز خشم اولیه (گریه) دیگران را به گونه ای کنترل کند که به خدمت او بیایند.
تئوری انتخاب ؛ علت اصلی ناخشنودی انسان ها چیست؟ و چه باید کرد؟
کودک، هر چه بزرگ تر می شود، مکانیزم های پیچیده تری را برای کنترل دیگران (در وهله اول والدین) در پیش می گیرد. به عنوان مثال، کودکی که نسبت به برادر یا خواهر کوچک ترش حسادت می کند، ممکن است با لج بازی هایی مانند خیس کردن عمدی شلوارش، بخواهد رفتار والدین خود را تحت کنترل خود در آورد.
البته با بالا رفتن سن، نوزاد یاد می گیرد که برخی از کارهایش را خودش انجام دهد تا نیازی به اعمال کنترل بر دیگران نباشد.

بنابراین، تمایل به کنترل دیگران از همان اول زندگی در وجود هر یک از ما شکل می گیرد. البته اگر بخواهیم باز هم به قبل تر برگردیم، به ژن هایی می رسیم که هر کدام از ویژگی های ما را مشخص می کنند و در این میان، برخی افراد به صورت ژنتیکی، تمایل بیشتری به کنترل دیگران دارند.

علاوه بر ژنتیک و تجربیات نخستین دوران نوزادی، فضای فرهنگی که هر یک از ما در آن بزرگ می شویم و زندگی می کنیم به ما می آموزد که تا چه حد کنترلگر باشیم.

کسانی که علاقه شدیدی تحمیل اجباری اراده خود دارند، از نظر رشد اجتماعی در مرحله نوزادی باقی مانده اند؛ چه آن که نوزادان نیز وقتی در مسیر رشد قرار می گیرند، اندک اندک در می یابند که نمی توانند همه نیازهای خود را با کنترلگری دیگران تأمین کنند و باید خودشان هم دست به کار شوند. مثلا نوزادی که تا یک سال پیش، نمی توانست بدون کمک مادرش ، شیشه شیرش را به دهان بگیرد و ناگزیر بود با گریه و زاری ، مادرش را وادار به رفتار خاصی به نام غذا دادن به او بکند، اینک می داند که باید خود دست به سمت غذا ببرد و آن را در دهانش بگذارد.

کوچه مردها 73

چهار شنبه, 25 جولای, 2012

در روستای چهارباغ خوانسار اینگونه مرسوم بود که صبح روز بعد از رسیدن خانواده میهمان به آنجا همه زنهای روستا به دیدن زن میمان می آمدند و هنگامه پر سرو صدایی برای دو سه ساعت راه می افتاد و این بهترین فرصت بود تا من هم با پسرخاله ها بیرون روم.در میان پنج پسرخاله ام یکی از من بسیار بزرگتر بود و یکی بسیار کوچکتر(نوزاد)

پس من می ماندم و آن سه تای دیگر.”احمد”تقریبا همسن من بود و معمولا به چرای گاو و گوسفندان می پرداخت.گاهی با او به صحرا می رفتم.”کمال” دوسه سالی از من بزرگتر بود اما از نظر روحی به هم نزدیکتر بودیم  و معمولا مرا با خود به میان دوستانش می برد که مصاحبت با آنان بسیار شیرین و لذت بخش بود.بچه های بسیار پرشر و شور و شیرین زبانی بودند.بعضی از مشغولیات همراه آنان را برایتان خواهم نوشت. هرچه بزرگتر شدیم من و کمال بیشتر یکدل و صمیمی شدیم.”اصغر” هم دو سه سالی از من کوچکتر بود و همراه ما همه جا بود.این پسرخاله ها پسرعمویی داشتند به نام “جمال” که اکنون در قید حیات نیست اما تا بود در چهارباغ نزدیک ترین دوست من بود و همیشه باهم بودیم.

در روزهای بعد مادرم باید بازدید یک به یک آنان که پیشش آمده بودند می رفت و من هم آنجاهایی را که دوست داشتم،با او همراه می شدم.مثلا یکی از پسرعموهایش خانه ای داشت که به یکی از اتاقهایش کاملا سنتی و فوق العاده زیبا بود.اکثر مساحت دیوارهای اتاق مثل صحن مقدسین آینه کاری بود و دربها و پنجره هایش چوبی و همراه با صدها منفذ که با شیشه های مختلف رنگی پر شده بودند،چشم را خیره می کرد.همیشه دوست داشتم به دلایل مختلف به این اتاق بروم و بنشینم و سیر نقطه به نقطه اش را عمیقا نگاه کنم.

یا مثلا یکی از دخترخاله هایم که خیلی مسن بود و شوهر و چند بچه داشت،آنقدر خودش و بچه هایش به من محبت می کردند و به اشکال مختلف مرا مورد لطف خود قرار می دادند که همیشه از بودن با آنان لذت می بردم.

خانه ها اکثرا گلی بودند و طبقه پایین طویله و محل نگهداری دام و احشام بودند و طبقه بالا محل زندگی خانواده که معمولا از دو سه اتاق و یک ایوان کاهگلی خیلی بزرگ تشکیل می شدند که این ایوان در مهمانی ها محل پذیرایی بود و غالبا باغچه پر درخت و بزرگی هم روبروی ایوان قرار داشت که پر از درختهای سیب و زردآلو و گردو بودند و تاک های انگور هم در میانشان در کنار بوته های مختلف گل خودنمایی می کردند.

گندم زار ها و مزرعه سیب زمینی هم در جای جای روستا خودنمایی می کردند که در ایام تابستان و پس از درو گندم و جو تا یک ماهی بیشتر خانواده ها در کنار محصول چیده شده خود به سر می بردند که در این مورد بیشتر خواهم نوشت.

من زنم!

دوشنبه, 19 دسامبر, 2011

من زنم…

بی هیچ آلایشی… بی هیچ آرایشی!

او خواست که من زن باشم…

که بدوش بکشم بار تو را که مردی

و برویت نیاورم که از تو قویترم…

من زنم…

من ناقص العقلم…

با همین عقل ناقصم

از چه ورطه هایی که نجاتت نداده ام

و تو عقلت کاملتر از من بود!!!

من زنم…

یاد گرفته ام عاشقت بمانم

و همیشه متهم به هرزگی شوم…

حال آنکه تو بی آنکه عاشقم باشی

تظاهر کردی با من خواهی ماند!

من زنم…

کوه را حرکت میدهم

بدون اینکه کلمه ای از خستگی و دلسردی به زبان آرم

و تو همواره ناراضی و پرصدا سنگریزه ها را جابجا میکنی

چرا که تو نیرومند تری!!!

من زنم…

وقت تولد نوزاد …

تلخی بیداری شبها بر بالین فرزندمان…

سکوت و صبر در زمان خشم تو مال من،

لذتهای شبانه…

خوابهای شیرین و افتخار مردانگی مال تو!

عادلانه است نه؟؟؟

من زنم…

آری من زنم…

او خواست که من زن باشم …

همچنان به تو اعتماد خواهم کرد…

عشق خواهم ورزید…

به مردانگی ات خواهم بالید …

با تمام وجود از تو دفاع خواهم کرد…

پشتیبانت خواهم بود…

و تو مرد بمان!

این راز را که من مرد ترم به هیچ کس نخواهم گفت!!!

 

کوچه مردها(33)

یکشنبه, 4 دسامبر, 2011

از خانه آقای دربندی(همسایه دیوار به دیوار آقای فروزنده)صدای شیون و زاری بلند شد.همه بطرف آن خانه دویدند.نوزاد چند روزه مستاجر آقای دربندی که خیلی هم زار و ضعیف بود،مرد.در گوشه ای از اتاق یک برآمدگی کوچک را می شد دید که یک پتوی نوزاد رویش افتاده بود و آقا اسدالله (پدر بچه)دو زانو روی زمین نشسته بود و خیره پایین پایش را نگاه می کرد و مادر بچه زنجموره می کرد.

زن های همسایه به دست و پا افتادند و یکی آب قند آورد و دیگران دسته جمعی شروع به همدردی و دلجویی و دلداری دادن کردند و دائما تکرار می کردند که:عمرش به دنیا نبود و جاش تو بهشته و….. و از طرف دیگر یادآوری می کردند که شما جوانید و چند تای دیگه جاش می آرید1

مردن نوزاد ها تا چند ماهگی در آن زمان اتفاق عجیبی نبود و همه پدر مادرهای جوان می دانستند که این اتفاق هر لحظه ممکن است بیفتد.

دو سه تا از مردهای محل شروع کردند با آقا اسدالله صحبت کردن و سوال و جواب و به زودی معلوم شد که هنوز برای بچه شناسنامه نگرفته اند.به سرعت شورای خود جوش محله تشکیل شد و ده دوازده تا از مردها در خانه ما دور هم جمع شدند و شروع کردند به صلاح و مشورت و مادرم هم بالاجبار به خانه آمد تا با چای از مردان محله پذیرایی شود.

آقای شهیدی (که در دادگستری کار می کرد)متفکرانه گفت:بدون شناسنامه نمی توانیم میت را ببریم مسگرآباد دفن کنیم(آن وقت ها قبرستان تهران در مسگرآباد بود)،باید فکر دیگری بکنیم.آقای شیرخانلو پیشنهاد داد بچه را شبانه و در بیابان دفن کنیم.حسین آقا(که پاسبان شهربانی بود)مخالف بود و این کار را خلاف قانون می دانست،اما نهایتا همین کار تصویب شد.صلواتی فرستادند و منتظر تاریکی شب شدند و تا آن موقع پی در پی چای می خوردند و صلوات میفرستادند و حمد و سوره می خواندند و از بی وفایی دنیا و بی ارزش بودن زندگی حرف می زدند.

با تاریکی شب بسم اللهی گفتند و آقای شهیدی و آقای شیرخانلو و یکی دیگر از همسایه ها جسد نوزاد کوچک را که حالا دیگر حسابی بقچه پیچش کرده بودند برداشتند و در سیاهی شب گم شدند و دو ساعتی بعد برگشتند و اعلام کردند کار تمام شد.

هرچه هم مادر بچه اصرار کرد که بفهمد کجا دفنش کردند،نگفتند و نهایتا با تشر مادر بچه را از ژاندارمری ترساندند و ساکتش کردند اما در گوشی گزارش کامل کا را به آقا اسدالله دادند.گفتند چون نوزاد و معصوم بود نیازی به شستن و کفن کردن هم نداشت.روحانی و مسجد که نداشتیم،به فتوای جمعی عمل می شد!

شكل خدا

جمعه, 1 جولای, 2011

يكي بود،يكي نبود

يه روزي روزگاري يك خونواده سه نفري بودند.پسري كوچولو با پدر و مادرش.

بعد از مدتي خدا يك داداش كوچولوي خوشگل به پسر داستان ما مي ده.

بعد از چند روز كه از تولد نوزاد گذشت،پسر كوچولو دائما به پدر و مادرش اصرار مي كنه كه او را با نوزاد تنها بگذارند.

اما پدر و مادرش مي ترسيدند كه او حسودي كنه و بلايي سر نوزاد كوچولو بياره.اصرارهاي پسر كوچولو انقدر طول كشيد تا پدر مادر تصميم گرفتند كه اين كا را بكنند ،اما از پشت در مواظب باشند.

پسر كوچولو با برادرش تنها شد.خم شد روي سرش و در گوش برادر نوزادش گفت:

داداش كوچولو،تو تازه از پيش خدا اومدي!به من مي گي قيافه خدا چه شكليه؟!آخه من كم كم داره يادم ميره!

 

خداحافظي يك نابغه

شنبه, 12 فوریه, 2011

 

آقاي گابريل گارسيا ماركز،نويسنده بزرگ آمريكاي لاتين از زندگي اجتماعي خود،بواسطه عوارضي در مزاج و سلامتيش(سرطان لنفاوي)خدا حافظي كرده است.

او نامه اي به دوستانش فرستاده است و با سپاس از اينترنت كه همگي ما را قادر ساخته است تا آن را باهم تسهيم كنيم.من خواندن آن را به شما توصيه مي كنم،چرا كه اين متن كوتاه توسط درخشانترين آمريكايي لاتين تبار از سالها پيش نگاشته شده است كه حقيقتا الهام بخش است.او مي نويسد:

اگر براي نمونه خدا فراموش كند كه من فقط يك عروسك خيمه شب بازيم و به من تكه بيشتري از زندگي بدهد،من از همه آن زمان سود برده و استفاده خواهم كرد.بهترين كارهايي كه مي توانم انجام دهم:

-شايد نگويم هرچه را كه مي انديشم،اما در باره هرچه مي گويم انديشه مي كنم.

-به هرچيزي ارزش مي نهم.نه فقط براي اينكه باارزشند،بلكه براي آنچه آنها ارائه مي كنند و بيان مي دارند.

-كمتر خواهم خوابيد و بيشتر رويا خواهم ديد.براي هر دقيقه اي كه چشمانمان را روي هم مي گذاريم، به مدت شصت ثانيه نور و روشنايي را از دست خواهيم داد.

-ادامه مي دادم از آنجايي كه ديگران متوقف شده اند و برمي خاستم،وقتي ديگران مي خوابند.

-اگر خدا تكه بيشتري از زندگي به من مي داد،ساده تر لباس مي پوشيدم،در نور آفتاب غوطه مي خوردم،برهنه خود را رها مي كردم،نه فقط جسمم را،بلكه روحم را نيز.

-به مردم ثابت مي كردم كه چقدر در اشتباهند كه فكر مي كنند،چونكه پيرتر شده اند،عاشق شدن را قطع كرده اند،چرا كه آنها عملا از همان زماني كه عاشق شدن را متوقف كرده اند،شروع به پير تر شدن كرده اند.

-به كودكان دو بال مي دادم،اما آنها را به تنهايي رها مي كردم تا هركدام بياموزدكه چگونه با تكيه برخود،پرواز كند.

-به فرد سالخورده نشان مي دادم كه آنها چگونه مي ميرند.نه با فرايند مسن شدن،بلكه با غفلت كردن.

-چيزهاي زيادي از شما ياد گرفته ام………….

-من ياد گرفته ام كه هركس مي خواهد بالاي كوه زندگي كند،اما فراموش مي كند كه اصل مطلب همان چگونگي راه پيمودن است.

-من ياد گرفته ام كه وقتي نوزادي تازه تولد يافته،انگشت شست پدرش را چنگ مي اندازد،براي هميشه در قلب او جا گرفته است.

-من ياد گرفته ام كه يك فرد،تنها موقعي مي تواند به فردي ديگر از بالا نگاه كند كه بخواهد به او در برخاستن كمك كند.

-مطالب زيادي را از همه شما آموخته ام.هميشه بيان كن،آنچه را احساس مي كني و انجام بده آنچه را كه فكر مي كني.

– اگر من مي دانستم كه امروز آخرين وقتي است كه شما را خواهم ديد،شما را قويا در آغوش خواهم گرفت تا نگهبان روحتان باشم.

-اگر من بدانم كه اين دقايق،آخرين دقايقي هستند كه شما را خواهم ديد،به شما مي گفتم:”عاشقتان هستم” و به اين فرض بسنده نمي كردم كه شما خود آن را مي دانيد.

-هميشه صبحگاهي هست كه در آن زندگي به ما فرصتي دوباره مي دهد تا كارهاي خوبي انجام دهيم.

-به خودتان نزديك باشيد،به عزيزانتان،و به آنها بگوييد كه چقدر به آنها نياز داريد و چقدر عاشقشان هستيد و چه قدر به آنها توجه داريد.زماني را براي بيان اين مطالب بگذاريد:”متاسفم”،”مرا ببخش”، “لطفا”،”متشكرم” و همه كلمات قشنگ و دوست داشتني كه شما بلديد.

-هيچكسي شما را به خاطر نخواهد آورد،اگر شما افكارتان را پيش خود بصورت راز نگه داريد.خودتان را وادار كنيد تا آنها را بيان و ابراز نماييد.

-به دوستان و عزيزانتان نشان دهيد كه چقدر به آنها علاقمنديد.

آموخته هاي زندگي

جمعه, 28 ژانویه, 2011

سخنان جالب و آموزنده از گابریل گارسیا مارکز
در 15 سالگی آموختم که مادران از همه بهتر می دانند ، و گاهی اوقات پدران هم
در 20 سالگی یاد گرفتم که کار خلاف فایده ای ندارد ، حتی اگر با مهارت انجام شود
در 25 سالگی دانستم که یک نوزاد ، مادر را از داشتن یک روز هشت ساعته و پدر را از داشتن یک شب هشت ساعته ، محروم می کند
در 30 سالگی پی بردم که قدرت ، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن
در 35 سالگی متوجه شدم که آینده چیزی نیست که انسان به ارث ببرد ؛ بلکه چیزی است که خود آن را می سازد
در 40 سالگی آموختم که رمز خوشبخت زیستن ، در آن نیست که کاری را که دوست داریم انجام دهیم ؛ بلکه در این است که کاری را که انجام می دهیم دوست داشته باشیم
در 45 سالگی یاد گرفتم که 10 درصد از زندگی چیزهایی است که برای انسان اتفاق می افتد و 90 درصد آن است که چگونه نسبت به آن واکنش نشان می دهند
در 50 سالگی پی بردم که کتاب بهترین دوست انسان و پیروی کورکورانه بدترین دشمن وی است
در 55 سالگی پی بردم که تصمیمات کوچک را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب
در 60 سالگی متوجه شدم که بدون عشق می توان ایثار کرد اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید
در 65 سالگی آموختم که انسان برای لذت بردن از عمری دراز ، باید بعد از خوردن آنچه لازم است ، آنچه را که میل دارد نیز بخورد
در 70 سالگی یاد گرفتم که زندگی مساله در اختیار داشتن کارتهای خوب نیست ؛ بلکه خوب بازی کردن با کارتهای بد است
در 75 سالگی دانستم که انسان تا وقتی فکر می کند نارس است ، به رشد و کمال خود ادامه می دهد و به محض آنکه گمان کرد رسیده شده است ، دچار آفت می شود
در 80 سالگی پی بردم که دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا است
در 85 سالگی دریافتم که همانا زندگی زیباست

هنوز خدا یادتونه؟

سه شنبه, 14 دسامبر, 2010

یکی بود،یکی نبود.

یه روزی روزگاری یه خونواده سه نفره بودند.یه پسر کوچولو بود با پدر و مادرش،بعد از مدتی خدا یه داداش کوچولوی خوشگل به پسر کوچولوی داستان ما می ده.

بعد از چند روز که از تولد نوزاد گذشت،پسر کوچولو هی به پدر و مادرش اصرار می کنه که اونو با نوزاد تنها بگذارند.اما مامان و باباش می ترسیدند که پسرشون حسودی کنه و یه بلایی سرداداش کوچولوش بیاره.اصرارهای پسر کوچولوی قصه انقدر زیاد شد که پدر و مادرش تصمیم گرفتند اینکارو بکنند اما پشت در اتاق مواظبش باشند.

پسر کوچولو با برادرش تنها شد……

خم شد روی سرش و گفت:

دادش کوچولو،تو تازه از پیش خدا اومدی!به من می گی قیافه خدا چه شکلیه؟آخه من کم کم داره یادم میره!؟