برچسب ها بـ ‘نوح’

از مولانا

دوشنبه, 4 فوریه, 2019

عشق اکنون مهربانی می‌کند
جانِ جان امروز جانی می‌کند

در شعاع آفتاب معرفت
ذره ذره غیب دانی می‌کند

کیمیای کیمیا ساز است عشق
خاک را گنج معانی می‌کند

گاه درها می‌گشاید بر فلک
گه خِرَد را نردبانی می‌کند

گه چو صهبا بزم شادی می‌نهد
گه چو دریا دُر فشانی می‌کند

گه چو روح الله طبیبی می‌شود
گه خلیلش میزبانی می‌کند

اعتمادی دارد او بر عشق دوست
گر سماع لن ترانی می‌کند

اندر این طوفان که خون است آب او
لطف خود را نوح ثانی می‌کند

بانگ انا نستعین ما شنید
لطف و داد و مستعانی می‌کند

چون قرین شد عشق او با جان‌ها
مو به مو صاحب قرانی می‌کند

ارمغان‌های غریب آورده است
قسمت آن ارمغانی می‌کند

هر که می‌بندد ره عشاق را
جاهلی و قلتبانی می‌کند

سرنگون اندر رود در آب شور
هر که چون لنگر گرانی می‌کند

تا چه خورده ست این دهان کز ذوق آن
اقتضای بی‌زبانی می‌کند

غمگنانه

یکشنبه, 6 فوریه, 2011

 

امروز ناله عزيزي ،دلم را به آتش كشيد،و من بي اختيار تا لحظاتي پيش اين شعر قشنگ معيني كرمانشاهي را پي در پي زمزمه مي كردم كه:

خانمانـسوز بود آتـــــش آهـــــی گاهـــــی         

 ناله ای میشکند پشت سپاهی گاهی

گر مقـدّر بشود سـلک ســــلاطــین پویـــد 

         سالک بی خــــبر خفـته براهــی گاهی

قصه یوسف و آن قوم چه خوش پنـدی بود  

        به عزیزی رسد افتـــاده به چاهی گاهی

هستی ام سوختی از یک نظر ای اختر عشق

    آتـــش افروز شود برق نگــــاهی گاهی

روشنی بخش از آنم که بسوزم چون شمع  

       رو سپیدی بود از بخت سیاهی گاهی

عجبی نیـست اگر مونس یار است رقـیب  

        بنشـیند بر ِ گل، هرزه گیــــاهی گاهی

چشـم گریـــــان مرا دیدی و لبخـــــند زدی  

        دل برقصد به بر از شوق گنـاهی گاهی

اشک در چشـم ، فریبـــنده ترت میـــبینـم  

        در دل موج ببـــــین صورت ماهی گاهی

زرد رویــــی نبــــود عیـــــب، مرانم از کوی  

        جلـــوه بر قریه دهد، خرمن کاهی گاهی

دارم امیّـــــد که با گریه دلــت نرم کنـــــم   

       بهرطوفانزده، سنگی است پناهی گاهی

 

تحملم به سر آمد.چاره اي جز مراجعه به زبان غيب،حافظ شيرين سخن نداشتم و باز هم به يقين رسيدم كه اين حكيم دل تنها شفا دهنده بيقراري هاي دلهاست.چنينم گفت:

يوسف گم گشته باز آيد به كنعان غم مخور

كلبه‏ء احزان شود روزي گلستان غم مخور
اي دل غمديده حالت به شود دل بد مكن

  وين سر شوريده باز آيد به سامان غم مخور
گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمن

 چتر گل در سركشي اي مرغ خوشخوان غم مخور
دور گردون گر دو روزي بر مراد ما نرفت

 دائما يكسان نباشد حال دوران غم مخور
هان مشو نوميد چون واقف نئي از سر غيب

 باشد اندر پرده بازيهاي پنهان غم مخور
در بيابان گر به شوق كعبه خواهي زد قدم

 سر زنشها گر كند خار مغيلان غم‏
اي دل ار سيل فنابنياد هستي بر كند

 چون ترا نوح است كشتي‏بان ز طوفان غم مخور
حال ما در فرقت جانان و ابرام رقيب

 جمله ميداند خداي حال گردان غم مخور
گر چه منزل بس خطرناك است و مقصد بس بعيد

هيچ راهي نيست كانرا نيست پايان غم مخور
حافظا در كنج فقر و خلوت شبهاي تار

تابود وردت دعا و درس قرآن غم مخور