برچسب ها بـ ‘نوازش’

زیارت صحرا

دوشنبه, 11 آگوست, 2014

اگر زیارت صحرا نصیب روی تو شد
وقطره قطره شبنم مِیِ سبوی تو شد
اگر به چشمه تورا چشم مهربان افتاد
به عطر تازه گلی قسمت وضوی تو شد
نفس چو تازه کنی از هوای کوهستان
و دست بید و صنوبر همه بسوی تو شد
به لاله بوسه بزن از نوازش نگهت
بگو که که دلم، مست رنگ و بوی تو شد
همیشه دامن خود را بگو که بر گیرد
نگار در طلب چهره نکوی تو شد
زشرم چهره خود را به زیر می دوزی
ببین که بلبل خسته اسیر کوی تو شد
سرود رود ز نای نسیم بر خوانید
هزار چلچله اینک مدیحه گوی تو شد
به کوه ؛ رسم ادب کن ؛سلام ما برسان
بگو که قطره اشکم چو آب جوی تو شد
بهشت آمده اینک تو را بیاراید
و غنچه زینت و زیور به تار موی تو شد
ستیغ کوه اگر غلغلک دهد پایت
بگو که همت ما آمده هَوُیِ تو شد

شعر از یونس تقوی

کوچه مردها 102

چهار شنبه, 20 فوریه, 2013

معلم کلاس اول من نامش خانم”فرخنده” بود و هرگز او را فراموش نمی کنم.نمی خواهم بگویم که خیلی مهربان بود و یا…….از همین تعارفی که همه در مورد معلمشان می کنند.نه،خانمی بود سالخورده و زحمتکش و با جدیت به ما درس می داد و جز این هیچ.اما امر آموزش ما را بسیار اهمیت می داد و کم فروشی نمی کرد.مثلا به خاطر دارم که روزی از من خواست کلمه”سماور” را به اصطلاح بکشم.نتوانستم و او از این بابت خیلی غصه خورد و اظهار تاسف کرد.همین کار او و برخورد مادرانه اش باعث شد که آن روز من بسیار ناراحت شدم و خود را شماتت کردم و تمام بعد از ظهر تا شب را با کمک دوستم شروع کردم به تمرین کشیدن کلمه سماور ،تا خوب یاد گرفتم.

فردا صبح سر کلاس و پس از ورود خانم معلم و برپا و برجا گفتن مبصر ،دستم را بالا گرفتم و قبل از اینکه ایشان به من اجازه بدهد فریاد زدم که:خانم اجازه،من کشیدن “سماور” را یاد گرفتم و از همانجا(پشت نیمکت) که ایستاده بودم آن کلمه را برایش کشیدم و همراه کشیدن حروف این کلمه دستم را در هوا مثل هواپیما هم به آرامی در حرکت آوردم:سسسسسسس ////////مممممممممممممم ااااااااااااا ووووووووووووو////////////////////رررررررررررررررررر،و فاتحانه نگاهش کردم که ببینم خوشحال شد یا نه؟

با مهربانی به سمتم آمد و دست نوازشی به سرم کشید و به بچه ها گفت:برایش دست بزنید.امروز شاگرد اول کلاس اوست،چون چیزی را که دیروز بلد نبود یاد گرفت و امروز درستش را گفت.

بچه برایم دست زدند و هورا کشیدند اما من نه چیزی می دیدم و نه چیزی می شنیدم.سرمست از خوشحالی و راضی بودن خانم معلمم بودم که دیروز ناراحتش کرده بودم.

بعد از تعطیلی کلاس دوان دوان به سمت خانه دویدم و از همان در حیاط که وارد شدم خطاب به مادرم که روز بخاری علائ الدین در حال پختن غذا بود ،فریاد زدم که: مامان،مامان ،من امروز تو کلاس شاگرد اول شدم و همه برای من دست زدند.

مادرم لبخندی زد و از زیر فرشی که رویش نشسته بود یک یک ریالی درآورد و بعنوان جایزه به من داد.با ناباوری نگاهش می کردم و او هم تجلی آرزوهایش را در من می دید.

شب هم هم من و هم مادرم قضیه را با آب و تاب برای پدرم تعریف کردیم و در عین ناباوری او هم دو ریال به من داد.اولین جوایز عمرم بودند و برای من ثروتی بود!

شاد گردان

دوشنبه, 11 فوریه, 2013

چو دیدی آدمی غرق در اندوه

نمی داند ره پیش و پس خود

به دلجویی روانش شاد گردان

 

چو دیدی مادری زنبیل در دست

به دنبال بهین روزی خانه است

به تخفیفی تو روحش شاد گردان

 

چو دیدی مرد وامانده ز خرجها

دو دستش زانوی ماتم گرفته

به ایثاری دلش را شاد گردان

 

چو دیدی طفل بی بابا و مامان

که حسرت می برد بر طفل دیگر

نوازش کن تو او را شاد گردان

 

خلایق در جهان ارباب مایند

امانتهای خالق نزد مایند

تلاش بنما و دلها شاد گردان

واگویه ها 19

سه شنبه, 14 آگوست, 2012

باران که می آید

بر سر همه میبارد

کار ندارد چه کسی تشنه است و چه کسی نیست

کار ندارد جه کسی دوستش دارد و چه کسی ندارد

معنی حریم شخصی و رعایت حقوق دیگران را هم نمی فهمد

او صورت همه را نوازش می کند و

هم رنگها را از روی صورت ها پاک می کند و چهره ها را واقعی می کند

و هم اشک ها را از رخساره ها می شوید و پاکشان می کند

باران رحمت است

دوستش داشته باشیم

گاهی لازم است……

سه شنبه, 28 فوریه, 2012

 

گاه می رویم تا یرسیم.کجایش را نمیدانیم.فقط میرویم تا برسیم

بی خبر از آن که همیشه رفتن راه رسیدن نیستگاه برای رسیدن باید نرفت.باید ایستاد و نگریست

باید دید. شاید رسیده ای و ادامه دادن فقط دورت می کند

باید ایستاد و نگریست به مسیر طی شده 

گاه رسیده ای و نمی دانی

و گاه در ابتدای راهی و گمان می کنی رسیده ای

مهم رسیدن نیست.مهم آغاز است

 که گاهی هیچ وقت نمی شود

 و گاهی می شود بدون خواست تو 

پدرم می گفت تصمیم نگیر.اگر گرفتی شروع را به تاخیر انداختن

 نرسیدن است

اما 

گاهی  آغاز نکردن یک مسیر بهترین راه رسیدن است


گاه حتی  لازم است  بعد از نمازت فکر کنی  و ببینی پشت سر

اعتقادت چه می بینی ترس یا حقیقت؟  

گاهی هم درختی، گلی را آب بدهی، حیوانی را نوازش کنی

 غذا بدهی ببینی هنوز از طبیعت چیزی در وجودت هست یا نه؟

 
یا پای کامپیوترت نباشی، گوگل و ایمیل و فلان را بی‌خیال شوی

 با خانواده ات دور هم بنشینید ، یا گوش به درد دل رفیقت بدهی و

 ببینی زندگی فقط همین آهن‌پاره‌ی برقی است یا نه؟


شاید هم  بخشی از حقوقت را بدهی به یک انسان محتاج تا ببینی

 در تقسیم عشق در نهایت تو برنده ای یا بازنده؟

 
لازم است گاهی عیسی باشی

ایوب باشی

 انسان باشی ببینی می‌شود یا نه؟

 
و بالاخره لازمست گاهی از خود بیرون آمده و

 از فاصله ای دورتر به خودت بنگری و از خود بپرسی که

 سالها سپری شد تا آن شوم که اکنون هستم آیا ارزشش را داشت؟

 

سپس کم کم یاد میگیری

که حتی نور خورشید هم میسوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری

باید باغ خودت را پرورش دهی به جای اینکه

منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد.

یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی

که محکم باشی پای هر خداحافظی
 

و یاد می گیری که خیلی می ارزی
 
 
زیرا گاهی پروانه ها هم به اشتباه عاشق میشوند

 و به جای شمع ، گرد چراغهای بی احساس خیابان می میرند

لازم است گاهی….

دوشنبه, 14 نوامبر, 2011

لازم است گاهی از مسجد ، کلیسا و … بیرون بیایی و ببینی پشت سر اعتقادت چه میبینی ترس یا حقیقت ؟!

 

لازم است گاهی از ساختمان اداره بیرون بیایی ، فکر کنی که چه‌قدر شبیه آرزوهای نوجوانیت است ؟

 

لازم است گاهی درختی ، گلی را آب بدهی ، حیوانی را نوازش کنی ، غذا بدهی ببینی هنوز از طبیعت چیزی در وجودت هست یا نه ؟!

 

لازم است گاهی پای کامپیوترت نباشی ، گوگل و ایمیل و فلان و بهمان را بی‌خیال شوی ، با خانواده ات دور هم بنشینید ، یا گوش به درد دل رفیقت بدهی و ببینی زندگی فقط همین آهن‌پاره‌ی برقی است یا نه ؟!

 

لازم است گاهی بخشی از حقوقت را بدهی به یک انسان محتاج ، تا ببینی در تقسیم عشق در نهایت تو برنده ای یا بازنده ؟!

 

لازم است گاهی عیسی باشی ، ایوب باشی ، انسان باشی ببینی می‌شود یا نه ؟!

 

و بالاخره لازم است گاهی از خود بیرون آمده و از فاصله ای دورتر به خودت بنگری واز خود بپرسی که سالها سپری شد تا آن بشوم که اکنون هستم… آیا ارزشش را داشت …؟!

کوچه مردها(22)

سه شنبه, 25 اکتبر, 2011

حدود ده تا دوازده خانه در محله وجود داشت و بقیه هنوز بیابان و گندمزار بود.

شبی با صدای پریدن و دویدن و بگیر و ببند شدیدی از خواب پریدم.برادرهای کوچکترم هم بیدار شده بودند و هیچکدام رنگ بصورت نداشتیم.

همه در کوچه داد می زدند:بگیرش.نگذار فرار کنه و حرفهایی از این قبیل.بله،دزد آمده بود خانه حسین آقا ،همسایه دیوار به دیوار ما که پاسبان شهربانی هم بود!

آن شب حسین آقا و پدرم و بقیه همسایه ها موفق شدند دردها را دستگیر کنند.یکی را در بیابان و در حال فرار و دیگری را روی خرپشته بام خانه حسین آقا.

همان اطلاع از آمدن دزد باعث شده بود که ما بچه ها رنگ بصورت نداشته باشیم و واقعا و بدون اغراق زبانمان از ترس بند آمده بود.در نظر من دزد موجود وحشتناکی بود که صورتش به حدی وحشتناک است که نمی توان به آن صورت و چشمانش نگریست.از نظر جثه هم آنان را موجوداتی تصور می کردم که قادرند به راحتی ده نفر را ناکار کنند.

می ترسیدیم از خانه خارج شویم و دور مادرمان جمع شده بودیم.مادرم برای دلجویی و رفع ترس ما در حالی که حلقه ازدواج خود را در لیوانی انداخته بود و لیوان را پر از آب قند کرده بود با دادن جرعه جرعه این معجون،به ما گفت که دزد ها را به تیر چوبی چراغ برق سر کوچه بسته اند.با اصرار ما را به کوچه برد تا ببینیم که خطری نیست و دزد ها هم مثل ما آدم معمولیند.بعدا در کوچه به فرخنده خانم(همسر حسین آقا)گفت:می ترسم بچه ها زهره ترک شده باشند!

دزدها مثل ما آدم های معمولی بودند و آنقدر ترسیده بودند که از ما بچه ها رنگشان زرد تر شده بود.حسین آقا و پدرم و جناب سروان با شلاق  و کمربنددر حال زدن دزدهای بسته شده به تیر بودند و آنها هم از درد فریاد می زدند و طلب بخشش می کردند.تا صبح همین بساط بود و بر بدن دزدها از شلاق ها خط های سیاهی نقش بسته بود.صبح جناب سروان و حسین آقا به پاسگاه ژاندارمری محل رفتند(محله ما هنوز جزئ شهر تهران محسوب نمی شد و به همین خاطر به جای کلانتری تحت حفاظت ژاندارمری بود) و با مامور برگشتند و آنها را تحویل دادند و استشهاد محلی هم تهیه شد.

از قزار این بخت برگشته ها در ژاندارمری هم مورد نوازش اساسی واقع شدند و تحویل دادسرا شدند.بعدش چه شد،نمی دانم اما تا مدتها نه از دزدی خبری بود و نه از پاک شدن این خاطره وحشتناک از ذهن ما بچه ها.

اگر من……..بودم

سه شنبه, 27 سپتامبر, 2011

اگر من یک نقاش بودم،

تمامی هنر خود را در نشان دادن “عشق” در تابلوهایم به کار می گرفتم،

در نگاه یک باغبان به نهال تازه رسته اش،

به دست نوازش مادری به سر فرزندش،

به تلاش صمیمانه پدری هنگام آموزش دوچرخه سواری به کودک خردسالش،

به شوق بی حد کودکی که بادبادکش را به پرواز درآورده است،

به سر آرام گرفته معشوقی بر روی شانه عاشقش،

به نگاه مشتاقانه گرسنه ای به یک قرص نان داغ و کمی سبزی،

در تکاپوی باربری در بازار برای رساندن باری به صاحبش و دریافت دستمزد ناچیز خود،

در دقت فوق العاده هنرمند کاشی کاری برای ساختن گنبد نیلگون یک مسجد،

و هرگز تصویری از “نا امیدی” به مردم ارائه نمی دادم ،چرا که این برخلاف مرام عشق به آنهاست.