برچسب ها بـ ‘نمسه چی’

کوچه مردها 146

چهار شنبه, 8 اکتبر, 2014

شاگرد بعدی که از شهرستان به مدرسه ما آمده بود،آقایی بود به نام زرکشوری که از رشت ،به علت خوب درس خواندن مثل آقای نمسه چی برای شکوفایی استعدادش به تهران فرستادندش!
این یکی بر خلاف آقای نمسه چی فوق العاده شیطان و زرنگ بود.چاق هم بود و وقتی که با لهجه شیرین گیلکی اش آهنگ های مرحوم پوررضا را می خواند،همه به وجد و پایکوبی درمی آمدند.
روزی با ابتکار یکی از بچه ها،در پنج دقیقه بین دو زنگ درسی که معلمی می رفت و معلمی می آمد از فرصت استفاده کردیم وآقای زرکشوری آهنگ فوق العاده شاد و معروف”دیشو بوشوم کونوس مله” از آن مرحوم را خواند و ما همه در حالی که به شدت دست می زدیم و پا می کوبیدیم ،در پایان هر مصرع شعر فریاد می زدیم”ایشاله” و در عرض یک دقیقه بچه های دو کلاس بغلی هم با ما بودند و مثل ما فریاد می زدند.یکی از بچه های کلاس هم که بسیار زیبا می رقصید روی میز معلم هنرنمایی می کرد.
در و دیوار کلاس می لرزید.ناگهان دیده بان ها خبر آوردند که مدیر و ناظم در حال دویدن به سمت کلاس ما هستند.
خدا می داند که در عرض حداکثر سی ثانیه همه در جای خود نشسته بودند و صدا از کسی در نمی آمد،فقط صدای نفس نفس زدن آقای زرکشوری بود که به هن و هن کردن افتاده بود.
مدیر و ناظم بدون اینکه بفهمند باعث و بانی این کارها که بوده با تهدید و داد و بیداد دو سه نفر را تنبیه کردند و رفتند اما این تجربه ای برای روزهای تحصیلی بعد از نوروز ما شد که چگونه به معلم های خود تبریک بگوییم که در جای خود گفتنی است.

کوچه مردها 144

چهار شنبه, 24 سپتامبر, 2014

یکی دیگر از این بچه ها،نامش آقای زرکشوری بود(خاطرش گرامی و وجودش به سلامت انشالله)،اهل رشت بود و با لهجه غلیظ و شیرین گیلکی .چاق بود و این یکی بر خلاف آقای نمسه چی که بسیار باوقار و با ادب بود،تا بخواهید شیطان بود و حاضر به همکاری برای هر آتش سوزاندنی!
اصلا هم درسخوان نبود.یک روز یکی از معلم ها او را برای درس پرسیدن پای تخته برد و هر سوالی کرد،آقای زرکشوری نتوانست جواب بدهد.معلم با عصبانیت سرش داد زد و پرسید:برای چی بلند شدی اومدی تهران مدرسه؟
و زرکشوری با لهجه شیرین و با معصومیت و خجالت گفت:آقا اجازه؟ما توی رشت شاگرد اول شدیم،بابامون بعنوان تشویق ما را فرستاد تهران!
کلاس منفجر شد و به هم ریخت.
از سرگرمی های ما این بود که در آنتراکت های پنج دقیقه ای بین هر ساعت جابجایی معلم ها و تغییر موضوع درسی،از آقای زرکشوری درخواست می کردیم برای ما بخواند و او هم با کمال میل یکی از آهنگ های شاد مرحوم پوررضا را می خواند و ما هم همگی دست می زدیم و هرچند ثانیه یک بار فریاد می زدیم”ایشاله”و یکی هم جلوی کلاس رقص بسیار زیبایی می کرد و به محض اینکه نفر کشیک اطلاع می داد که معلم یا آقای مدیر در حال بالا آمدن از پله ها هستند، کلاس کاملا ساکت می شد و همه دست به سینه می نشستیم و آنها حیران که پس این همه سروصدا از چه بود؟!

کوچه مردها143

چهار شنبه, 10 سپتامبر, 2014

در دبیرستان،یکی از رایج ترین تفریحات،اذیت کردن دانش آموزان تازه اضافه شده به جمع بقیه بود،حالا اگر طرف شهرستانی هم بود که دیگر نور علی نور!
در کلاس ما دو مورد اینچنینی داشتیم که از آنها برایتان خواهم نوشت:
یکی پسر ساده و صمیمی بود به اسم آقای نمسه چی(هر کجا هست برایش آرزوی سلامتی و بهروزی دارم)،برای اینکه دانشگاه قبول شود،پدر شهرستانی پولدارش ترتیبی داده بود که او در تهران دوران دبیرستان را طی کند،اما نمی دانست که با چه آدم های مردم آزاری برخورد خواهد داشت!؟
مثلا در کلاس دائما دستهایمان را در کنار صورتش که در ردیف کناری ما نشسته بود پرواز می دادم و او تکان نمی خورد و من با اعجاب می گفتم:بابا عجب پسر شجاعیه این آقای نمسه چی!او هم خیلی خوشش می آمد و لبخند رضایتی صورتش را پر می کرد و هربار که من اینکار را تندتر و ترسناکتر انجام می دادم ،او محکم تر می نشست تا عاقبت در یکی از این دفعات چک محکمی به صورتش می زدم و فرار می کردم و او حیران و درمانده صورتش را می مالید و به دنبال ناظم می گشت تا از من شکایت کند که بقیه دوستان به هرشکل راضیش می کردند!
فهمیدم که آقای نمسه چی از هورت کشیدن غذا خیلی بدش می آید و همین دستمایه خوبی شد برای اینکه من در زنگ تفریح لوبیای مجانی بخورم!آن موقع در بوفه مدرسه یک کاسه لوبیا با یک نان بولکی را پنج ریال می فروختند.از دوستم احمد خواهش کردم که لوبیایش را کنار آقای نمسه چی بیاورد و اولین قاشق را به شدت هورت بکشد!همین عمل باعث شد تا آقای نمسه چی هنوز لوبیایش را نخورده با عصبانیت نان را در ظرفش بیاندازد و آنجا را ترک کند.حالا من هم یک ظرف لوبیا و یک نان بولکی داشتم!