برچسب ها بـ ‘نقاش’

پاییز آمد

شنبه, 24 سپتامبر, 2016

پاییزی دیگر از راه رسید
و نقاش معجزه گر طبیعت قلم مویش را در دست گرفت
معجزه طبیعت
رنگ و مرگ
شاید می خواهد زیبایی پیری و مرگ را به یاد ما آورد
سرما و زیبایی
شاید می خواهد بگوید پیری هم عالمی دارد زیبا و تماشایی
پاییز را با دقت تماشا کنیم و عبرت بگیریم که گفته اند:
“پاییز بهار عارفان است”

کوچه مردها 138

چهار شنبه, 25 ژوئن, 2014

قبلا برایتان توضیح داده بودم که اکثریت قریب به اتفاق بچه های دبیرستان کیهان نو از قشر مرفه و پولدار بودند.
من “بچه کارگر” در میان این بچه ها گل کرده بودم و از همان اول هم نشان داده بودم که به دو چیز بسیار حساسیت دارم:
یکی اشاره به نقاش بودن و کارگر بودن پدرم که اگر در این مورد حرفی یا گفته ای را تحقیر آمیز حس می کردم ،دهان طرف مقابلم را پرخون می کردم و دوم اینکه بچه ها بدانند آدرس خانه ما کجاست؟!
خانه های اغلب آنها در مناطق خوب شهر بود و با راننده یا پدر و مادرشان به مدرسه می آمدند و موقع نهار هم غذای گرم از خانه برایشان می آوردند و به همین دلایل من با تفکر بچه گانه خود ،دیدن محل زندگی ام در خیابان هاشمی با مناظر فقیرانه و تاسف برانگیزش را یک نوع سرشکستگی برای خود می دانستم و به همین دلیل به شدت در مورد دادن آدرس به بچه ها مقاومت می کردم.
یک روز موقع برگشتن به خانه و در اتوبوس متوجه شدم که سه نفر از دوستانم که عضو گروه “زنپشیل” هم بودند – در مورد این گروه قبلا برایتان توضیح دادم – در حالی که سعی دارند بین مسافران خود را پنهان کنند ،مرا تعقیب می کنند.شستم خبردار شد که هدفشان چیست؟
در ایستگاه دانشگاه صنعتی آریا مهر(دانشگاه شریف فعلی) طبق معمول پیاده شدم و پیاده به سمت خیابان هاشمی(سمت جنوب دانشگاه) راه افتادم.نزدیکی های دبیرستان دکتر هوشیار با توجه به آشنایی با کوچه های اطرافم،ناگهان بصورت دو سریع به داخل کوچه ای پیچیدم و با عوض کردن پی در پی کوچه ها و دویدن مداوم تا نزدیکی های خیابان طوس و اطمینان از اینکه مرا گم کرده اند،بالاخره ایستادم و نفس تازه کردم و در عین حال با رصد کردن اطرافم اطمینان دوباره حاصل کردم که مرا گم کرده اند!
هیچکدام از بچه ها جرئت نکردند که بگویند روز قبل مرا تعقیب کرده اند و من هم اصلا به روی خود نیاوردم و در عین حال اشتیاق و اصرار آنها هم به دانستن آدرس من از بین رفت و تا پایان دبیرستان به این خواسته من احترام گذاشتند.
اکنون از این اصرار بی مورد خود در مخفی نگه داشتن آدرسم پشیمانم اما چه سود؟!
یاد باد آن روزگاران یاد باد

مادر

شنبه, 26 می, 2012

در دنیا دو تصویر برای من زیباست، تصویر گل و تصویر مادرم. (بالزاک)

 

**********

 

تار و پود روح مادر را از مهربانی بافته اند(امرسون)

 

**********

 

مادر شاهکار طبیعت است. (گوته)

 

***********

مادر سازنده جهان و تابلوی آفریدگار است(بتهوون)

 

************

یک بوسه مادر من بود که مرا نقاش کرد. (رافائیل)

 

************

شاید یک مادر بتواند با فرزند بالغ خود مخالفت کند اما هرگز نمی تواند در برابر فرزند خردسالش که بازوان کوچکش را سویش دراز کرده تا او را درآغوش بگیرد مخالفت کند. (ماریا فون تراپ)

 

*************

وقتی مردم از شغلم می پرسند می گویم: قبل از هر چیز من یک مادرم

 

************

فرزندان شما نماینده افکارتان هستند آنان در حکم جملاتی هستند که عقاید شما را بیان می کنند.(ژاکلین جکسون)

 

************

یادم می آید وقتی ساعت دو نیمه شب با صدای کودک گرسنه ام از خواب برمی خواستم از دیدار دوباره اش وجودم لبریز از شادی و عشق میگشت .(مارگارت درابل)

 

 

 

 

 

کوچه مردها(35)

یکشنبه, 11 دسامبر, 2011

پدرم چند ماهی بود که با یکی دیگر از دوستان نقاشش در بندر بوشهر کار نقاشی بزرگی را کنترات کرده بودند و چند تا از همکاران دیگر را هم با خود به اونجا برده بودند و به همراه ده پانزده کارگر بومی حدود یک سال طول کشید تا آن کار را تمام کنند.پول خیلی خوبی برایش مانده بود و همه خوشحال بودیم.

جشن های نیمه شعبان نزدیک می شد و پدرم تصمیم گرفت آن سال هزینه های چراغانی و شربت و شیرینی جلوی مغازه رنگ فروشی داییم را در خیابان فروردین بعهده بگیرد.

شب نیمه شعبان او مادرم و ما سه برادر را هم برای تماشا با خود به آنجا برد.من بعد از دو سه سال و بعد از مدتها به آنجا رفتم.آخر تا سه سالگی همیشه پدرم مرا از کوچه غروغ که خانه ما بود به آنجا که دویست متر بالاتر می برد و من با همه کسبه و افراد آنجا دوست صمیمی بودم و پیش همه آنها سهمیه ای داشتم.نبات علی که کیوسک چوبی بستنی فروشی کنار پیاده رو داشت ،همیشه مرا به یک بستنی نانی کوچک مهمان می کرد و کلی قربان صدقه ام می رفت.کاظم،شاگرد چاق و شیرین عقل قهوه خانه دوست صمیمی من بود.نمی دانستم چطوری آن همه استکان و نعلبکی چای را با یک دستش جابجا می کند و به هرکس رسید یک چای جلویش می گذاشت.کار خیلی اعجاب انگیزی در نظرم می آمد.تا مرا می دید یک حبه قند از کیسه آویزان به کمرش در می آورد و در دهانم می گذاشت.عباس آقا کبابی همیشه با رفتن من به داخل مغازه اش یک سیخ کوبیده را روی آتش می گذاشت و برایم کباب می کرد و داخل نان می پیچید و بعد از کلی ناز و نوازش من به من می داد که بیشترش بیرون مغازه نصیب پدرم یا داییم می شد!اما از همه خوشمزه تر نان شیرمالی بود که آقا شعبان نانوا داغ داغ از تنور در می آورد و به من می داد.با گذشت حدود پنجاه سال هنوز مزه شیرین و طعم زعفرانش را فراموش نکرده ام.

دوستان دیگری هم داشتم.پیرمردی که همه او را وکیل صدا می کردند و در گوشه انبار رنگ فروشگاه دایی ننویی پارچه ای به دو سمت دیوار آویخته بود و همانجا می خوابید و عصر ها هم با صدای بلند برای همه روزنامه می خواند.صدای بسیار رسا و قوی داشت.هیچکس نمی دانست از کجا آمده و گذشته اش چیست اما همه دوستش داشتند.مردم خیلی خیلی راحت تر از حالا به یکدیگر اطمینان می کردند و پناه می دادند.

حالا که بعد از دوسال شبی به آنجا برگشته بودم،همه دورم جمع شده بودند و با تعجب از این که چقدر بزرگتر شده ام و دیگر مردی شده ام باهم صحبت می کردند و هر یک به شکلی مرا مورد لطف و نوازش قرار می دادند.شیرینی و شربت هم که فراوان بود و چراغهای مهتابی رنگی که سه تا سه تا وسط خیابان به هم تکیه داده بودند و در سه رنگ بودند و هر ده متر تکرار شده بودند،منظره بسیار زیبایی به خیابان داده بود و همه شاد و خندان بودند.

آن شب کاظم شاگرد قهوه چی بخاطر من حسابی رقصید و مایه شادی همه اهالی و کسبه آنجا شد.آنقدر خندیدم و دست برای کاظم زدم تا از خستگی در میان آن همه سروصدا خوابم برد و صبه در خانه خودمان در خیابان هاشمی چشم باز کردم.

اگر من……..بودم

سه شنبه, 27 سپتامبر, 2011

اگر من یک نقاش بودم،

تمامی هنر خود را در نشان دادن “عشق” در تابلوهایم به کار می گرفتم،

در نگاه یک باغبان به نهال تازه رسته اش،

به دست نوازش مادری به سر فرزندش،

به تلاش صمیمانه پدری هنگام آموزش دوچرخه سواری به کودک خردسالش،

به شوق بی حد کودکی که بادبادکش را به پرواز درآورده است،

به سر آرام گرفته معشوقی بر روی شانه عاشقش،

به نگاه مشتاقانه گرسنه ای به یک قرص نان داغ و کمی سبزی،

در تکاپوی باربری در بازار برای رساندن باری به صاحبش و دریافت دستمزد ناچیز خود،

در دقت فوق العاده هنرمند کاشی کاری برای ساختن گنبد نیلگون یک مسجد،

و هرگز تصویری از “نا امیدی” به مردم ارائه نمی دادم ،چرا که این برخلاف مرام عشق به آنهاست.