برچسب ها بـ ‘نفس’

مقالات 69

یکشنبه, 16 اکتبر, 2016

6 – کشتن نفس
خوشا به سعادتت ای عزیز که تا بدین مرحله طی طریق کرده ای، اگر ترا چشمی غیربین مانده باشد و به اطرافت نگاهی بیندازی، خواهی دید که از آن انبوه بی حد همراهان در آغاز راه زندگی،اندکی تا بدینجا رسیده اند و ما بقی در مراحل و ایستگاه های قبلی به دلایل و انگیزه های مختلف مانده اند و ترجیح داده اند که همان “آدم”بمانند و قید انسان شدن را زده اند!
شریعتی که هدف آن رسیدن به مقام قرب جانان است،ایجاد شایستگی در وجود انسانها می کند تا برای قرار دادن و گذاشتن در معنی و گوهر معرفت در دلهایشان آماده شوند به همان گونه ای که صدف برای جای گرفتن در،آمادگی و استعداد و لیاقت لازم را دارد.
اکنون باید راه”طریقت”در پیش گیری.
طریقت از قرارگاه و جای پنهانی آن در آگاه است و نشانی آن را می داند و می شناسد و راه اقیانوسی را که آن در یعنی”حقیقت” در دامانش نهفته است به عاشقان واقعی و آماده شدگان حقیقی یعنی به صدف های آماده شده و پرداخته شده نشان می دهد و آنان را به طرف هدف،هدایت می کند و حقیقت دری است که در دریای بیکران حق تعالی جای دارد.
در شریعت ساختن باشد هدف
می کند آماده بهر در،صدف
چون طریقت دارد از آن در نشان
می برد با خود صدف را سوی آن
در حقیقت باشد ای جویای در
تا سبوی جان کنی زان بحر پر
هست اقیانوس عشق ذوالجلال
غرق شو در آن که تا یابی کمال
باشد آن دریا عظیم و بیکران
هرچه خواهی معرفت بینی در آن

چگونه زندگی می کنی؟

شنبه, 28 می, 2016

باید دنیا را کمی بهتر از آنچه تحویل گرفته ای،تحویل دهی
خواه با فرزندی خوب
خواه با باغچه ای سرسبز
خواه با اندکی بهبود شرایط اجتماعی
خواه با حل مشکلی هرچند کوچک از بنده ای
و اینکه بدانی
حتی فقط یک نفر با بودن تو ساده تر نفس کشیده است
این یعنی:
تو موثر بوده ای!

ماجرای پایان ناپذیر حافظ 7

سه شنبه, 16 ژوئن, 2015

دو رکن اصلی فکر حافظ “عشق” است و “می”. از طریق این دو انسان تصفیه می شود،از پای بندی ها رهایی می یابد،به تعالی می رسد،شاهباز سدره نشین می گردد.در مقابل، از نظر او “نفس” و “ریا” دو پتیاره اند،برای فرد و اجتماع.
منظور از عشق و می چیست؟
اگر مقصود تنها برخورداری جسمانی و آب انگور باشد،کتاب حافظ به میدان بی عرصه ای بدل می گردد،وعده گاه یک حرکت دورانی مداوم و مکرر،پیوسته بازگشت به سر همان نقطه،که البته ملال آور و بی معنی خواهد بود.ولی چنین نیست.
هردو کلمه علاوه بر معنی اصلی خود بار سنگینی در پشت دارند.البته پیش از حافظ نیز،مفهوم پیچیده کنایه ای از این دو عنصر گرفته شده بود،ولی آنها در نزد حافظ دامنه دیگری می یابند. تاک او از خاک جمشید و زرتشت پیر ریشه می گیرد،و شاخه اش که پیچ و تاب بسیار دارد و از بریدگیش اشک می ریزد،مسیر درازی را می پیماید.
در باره عشق ،موضوع قابل فهم تر است که به آن پرداخته ایم و باز هم خواهیم پرداخت.

با اجازه آقای آذرشاهی

دوشنبه, 27 آوریل, 2015

یک نفس در خانه بودی،خانه بوی گل گرفت
گیسوانت شانه کردی،شانه بوی گل گرفت
یاد تو از دل گذشت و این دل شوریده ام
شد زیارتگاه واین دیوانه بوی گل گرفت
سر نمودم من درون چاه و از تو گفتمش
آب آن شیرین شد و شیرابه بوی گل گرفت
از تو با مجنون نمودم شمه ای،خندید و گفت
ای دریغا زین حکایات ،عشق بوی گل گرفت
آمدی،رامم نمودی،رفتی و یادم نکردی و کنون
هیچ می دانی که جانم عطر وبوی گل گرفت؟

بازهم محصول مشترک

دوشنبه, 9 مارس, 2015
تو مرا یاد کنی یا نکنی
باورت گر بشود یا نشود
حرفی نیست
اما
نفسم می گیرد
در هوایی که نفس های تو نیست
تا اینجا از سهراب سپهری بود و از این به بعد از سرمدی زنجانی  :
با چه زبان،با چه دلی
به همه عالم و آدم گویم
تو که رفتی
من هنوز عطر تو را می بویم
من هنوز در شعرم
رد تو را می جویم
گرچه سخت است ولی
من فقط
یاد تو را می خواهم

آتش بدون دود 19

یکشنبه, 7 دسامبر, 2014

ارزش درد،هزاران بار بیش از ارزش همدردی است
درد حالتی است مردمی،اما همدردی،خصلتی است اشرافی و بزرگ منشانه
درد را هرگز همسنگ همدردی ندان!
***********************************
ما هرگز به خاطر عاشقان نجنگیدیم،به خاطر عشق جنگیدیم
ما هرگز به خاطر خوبان روزگار نجنگیدیم،به خاطر نفس خوبی جنگیدیم
ما به خاطر آرمان خواهان نجنگیدیم،به خاطر ذات آرمان جنگیدیم
*************************************
عزیز من
نترس
با صدای بلند گریه کن
شاید همسایه ات با صدای گریه تو،از خواب بیدار شود

عارفانه ها 32

چهار شنبه, 28 نوامبر, 2012

حکیمی گفت:

قبح باشد که سوار،اسب را تدبیر نکند و اسب او را تدبیر کند

و از آن قبح تر آن باشد که شخص،تدبیر نفس نکند و نفس او را تدبیر کند.

 

محمد صالح قزوینی

خاك

دوشنبه, 1 آگوست, 2011

همه از خاكيم

به خاك مي آييم

با خاك بازي مي كنيم

روي خاك خانه مي سازيم

با خاك بزرگ مي شويم

با خاك زندگي مي كنيم

به خاك انس مي گيريم

در خاك نفس مي كشيم

به خاطر خاك مي ميريم

و سرانجام اين زندگي خاكي

بازگشت به خاك است

نسترن زاهديان