برچسب ها بـ ‘نعره’

عاشقانه ها 45

سه شنبه, 9 جولای, 2013

من خود سخن از سِرِّ عشق چه گویم، از معنی این حدیث چه اثر جویم، که از معنی این حدیث خبر این است که:

;ای بی خبر از سوخته و سوختنی

;عشق آمدنی بود نه آموختنی

دفترها در شرح عشق چون زلف معشوق و گلیم عاشقان سیه کردند. هنوز این نعره به گوش هوش می رسد که:

;مشکل عشق ترا تفسیر چیست؟

;خواب سودای مرا تعبیر چیست؟

 

دیده ای؟

دوشنبه, 14 ژانویه, 2013

تاکنون مرغی اسیر دام صیاد دیده ای؟

هیچ آیا گوشه ای مرد غریبی دیده ای؟

در میان صدهزاران غافل و لولی و مست

عاقلی،فرزانه ای،تنها و بیکس دیده ای؟

دیده ای رندان چه مکری می کنند با مردمان؟

سبحه در دستی و دستی جیب یاران دیده ای؟

در کنار نعره مستانه وبیدردی این ناکسان

ناله رنجور و پردردی ز بیمار دیده ای؟

گر رفیقی می کند دست نیازش را دراز

بهر خود عزمی برای خدمت او دیده ای؟

کوچه مردها(34)

چهار شنبه, 7 دسامبر, 2011

قبلا نوشته بودم که در خانه آب انبار داشتیم و ماهی یک بار آن را از آب پر می کردیم و با تلمبه ای که در حوض روی آب انبار نصب شده بود از آب انبار آب می کشیدیم و برای شستشو و همه مصارف دیگر غیر از خوردن و نوشیدن استفاده می کردیم.

روی آب انبار و درون حیاط یک درب کوچک فلزی بود که ابعادش حدود هفتاد در هفتاد سانتی متر بود و هم از آنجا سطح آب کنترل می شد و هم اگر لازم بود با سطل هم از همین جا از آب انبار آب بیرون می کشیدیم.

این درب فلزی همیشه بسته بود.روزی یکی از جلسات محلی در خانه ما برپا شده بود و خیلی شلوغ بود و مطابق معمول بعضی از پدرها بچه خود را هم آورده بودند و همین یعنی آتش سوزاندن ما بچه ها در حیاط و محوطه جلوی خانه!

درست به یاد ندارم که چه بازی می کردیم اما ظاهرا مثل همه بازی های دیگر یک دسته به دنبال دسته دیگر بود که در حال فرار و گریز بودند.در یکی از این گریزها من با سرعتی وارد خانه خودمان شدم و راهرو را طی کردم و به حیاط وارد شدم که هیچ چیز را جلوی خودم به خوبی نمی دیدم.انگار لحظاتی از زندگی من در عالم هستی گم شد.چیزی را به یاد ندارم جز اینکه در آب انبار در میان آب ها که تا کمرم می رسید نشسته ام و در حالی که فقط سرم از آب بیرون بودم به شدت گریه می کردم و نعره می زدم.

ظاهرا برای آب کشیدن با سطل از آب انبار در آن را باز کرده بودند و هنوز نبسته بودند و من هم در حال دویدن داخل آن افتادم .خوشبختانه آب انبار تقریبا خالی بود و من غرق نشدم اما به همین خاطر سرم به شدت با کف بتنی آنجا برخورد کردم و برای لحظاتی بیهوش شدم اما به خاطر آب خوردن به سرم به سرعت به هوش آمدم و توانستم روی کف آب انبار بنشینم.بچه ها بسرعت بزرگتر ها را صدا کردند و پدرم پرید داخل آب انبار و من را که بشدت ترسیده بودم و نعره می کشیدم به دست مردانی که بیرون آب انبار بودند،داد و مادرم طبق معمول اینگونه موارد فوری حلقه ازدواج خود را در یک لیوان انداخت و در آن لیوان آب قند به من داد تا زهره ترک نشوم و بعد هم خشکم کردند و لباس هایم را عوض کردند و من که حالا از سلامت خودم مطمئن شده بودم،باز هم گریه می کردم و پدرم را قسم می دادم که به خاطر من امشب مادرم را کتک نزند!

از شفیعی کدکنی

یکشنبه, 19 ژوئن, 2011

مرثیه ی دوست

سوگواران  تو  امروز  خموش اند  همه
که دهان های وقاحت به خروش اند همه

گر خموشانه  به  سوگ تو  نشستند، رواست
زان که وحشت زده ی حشر وحوش اند همه

آه از این قوم ریایی که در این شهر دوروی
روزها  شحنه  و  شب  باده فروش اند  همه

باغ را این تب روحی به کجا برد که باز
قمریان از همه سو خانه به دوش اند همه

ای هرآن قطره ز آفاق هرآن ابر، ببار
بیشه و باغ به آواز تو گوش اند همه

گرچه  شد میکده ها بسته  و یاران امروز
مهر بر لب زده وز نعره خموش اند همه،

به  وفای  تو که رندان بلاکش  فردا
جز به یاد تو و نام تو ننوش اند همه

محمد رضا شفیعی کدکنی