برچسب ها بـ ‘نصیحت’

تکه های ناب 39

چهار شنبه, 6 فوریه, 2019

یک عمل درست، بهتر از هزار نصیحت است.

دکتر محمود حسابی

مقالات 70

یکشنبه, 23 اکتبر, 2016

اکنون تو باید از شاهراه”شریعت” وارد بزرگراه “طریقت” شوی،اما این را بدان که در همین آغاز این مرحله به دستگیری و مدد یک “راهنما” برای ادامه راه محتاجی.
او به تو خواهد گفت که:
بشوی اوراق اگر همدرس مایی
که درس عشق در دفتر نباشد
همچنین تو را نصیحت خواهد نمود که:
گر مرد نام و ننگی،از کوی ما گذر کن
ما ننگ خاص و عامیم،از ننگ ما حذر کن
سرگشتگان عشقیم،نه دل نه دین نه دنیا
گر راه بین راهی،در حال ما نظر کن
تا کی نهفته داری در زیر دلق زنار
تا کی ز رزق و دعوی،شو خلق را خبر کن
ای مدعی زاهد،غره به طاعت خود
گر سر عشق خواهی،دعوی زسر بدر کن
در نفس سرنگون شو،گر می شوی کنون شو
وز آب و گل برون شو،در جان و دل سفر کن
جوهر شناس دین شو،مرد ره یقین شو
بنیاد جان و دل را، از عشق معتبر کن
از رهبر الهی،عطار یافت شاهی
پس گر تو مرد راهی،تدبیر راهبر کن

خدایا،مهربانتر باش!

دوشنبه, 6 اکتبر, 2014

با تنی خسته نهالی بید مجنون کاشتم و گفتم:

بسی ایام که تو باشی و من در زیر خاک سرد.

تو می رویی، بزرگ و سبز و زیبا می شوی،

اما نصیحت می کنم با تو:

فقیران را بده سایه، رفیق دردمندان باش.

همیشه خدمت طفلان بکن با شاخه های سبز و پرزورت،

برای تاب دادن ها و بازی ها.

برای لانه مرغان بی خان و آواره، مهیا باش.

وگر دیدی کسی نامردمی با مردمان کرده،

صدا کن آن نسیم مهربانی ها،

بگو پیغام برد بهر خدای قادر و عادل،

از او خواهد که داد دردمندان را ستاند باز،

و گر خواهد به روز عدل موعود انتقامش را به یاد آرد،

نهد بر زخم دل های پر از خون ستمدیده،

ز لطفش،مرهمی کاری، که شاید اندکی از بار مسکینان، شود کمتر.

خدایا با فقیران و ستمکش ها از این ها مهربانتر باش.

کوچه مردها 142

چهار شنبه, 27 آگوست, 2014

 

یکی دیگر از خاطرات رفت و آمد بین مدرسه و تعمیرگاه را برایتان بگویم.
در یکی از بعداز ظهرها در حال رفتن به مدرسه از تعمیرگاه برای نوبت دوم کلاسها بودم و هوا بارانی بود. کتابهای زیادی هم زیر بغلم بود و در سربالایی هن و هن کنان مشغول قدم زدم بودم و سرم هم بیشتر پایین بود که باران جلوی دیدم را نگیرد و فقط هر چند ده قدم یک بار سرم را بالا می گرفتم تا جلویم را ببینم و ادامه دهم.
چشمتان روز بد نبیند،در یکی از دفعاتی که سرم را بالا گرفتم،ناگهان جریان شدیدی را همراه با لرزش های زیاد در بدنم حس کردم که قدرت این جریان در یک نقطه مرا به دور خود مثل فرفره می چرخاند . همه کتابها هم در این دوران اجباری از دستم به اطرافم ریختند.
ناگهان لگدی خوردم و به روی زمین افتادم.
چشم هایم را باز کردم و پیرمردی را بالای سرم دیدم که می پرسید:حالت خوبه بچه جون؟!
و من پی در پی می پرسیدم:چی شده؟
بعد از دقایقی پیر مرد سیم برقی را که از بالکن یک خانه آویزان بود و سرش هم لخت بود نشانم داد و گفت:داشتی راه می رفتی که این سیم به زیر چونه تو خورد و شروع کردی دور خودت چرخیدن!فهمیدم سیم برق داره و تو را برق گرفته.هلت دادم تا از سیم جدا شی.خدا را شکر که زنده ای.
با عصبانیت به سمت درب چوبی آن خانه دویدم و با مشت و لگد در می زدم و فحش می دادم.قصد داشتم اگر کسی در را باز کرد ،حسابی بزنمش،حالا چه مرد باشد و چه زن.کسی در را باز نکرد و پیر مرد هم شروع کرد به نصیحت من که: حالا که به خیر گذشته.تو هم برو به درست برس.
با دلخوری تمام کتابهای خیس و گلی شده را جمع کردم و سیم برق را هم کشیدم تا از بالا پاره شد و یک لگد محکم دیگر هم به درب چوبی زدم و رفتم.
یادم رفت از پیرمرد هم تشکر کنم!

خدایا……

دوشنبه, 8 جولای, 2013

با تنی خسته

نهالی بید مجنون کاشتم و گفتم:

بسی ایام که تو باشی و من در زیر خاک سرد.

تو می رویی،

بزرگ و سبز و زیبا می شوی،اما

نصیحت می کنم با تو:

فقیران را بده سایه،

رفیق دردمندان باش.

همیشه خدمت طفلان بکن با شاخه های سبز و پرزورت،

برای تاب دادن ها و بازی ها.

برای لانه مرغان بی خان و آواره،

مهیا باش.

وگر دیدی کسی نامردمی با مردمان کرده،

صدا کن آن نسیم مهربانی ها،

بگو پیغام برد بهر خدای قادر و عادل،

از او خواهد که داد دردمندان را ستاند باز،

و گر خواهد به روز عدل موعود انتقامش را به یاد آرد،

نهد بر زخم دل های پر از خون ستمدیده،

ز لطفش،مرهمی کاری،

که شاید اندکی از بار مسکینان،

شود کمتر.

خدایا با فقیران و ستمکش ها

از این ها مهربانتر باش.

واگویه ها 35

سه شنبه, 4 دسامبر, 2012

بزرگی نصیحتمان کرده که:هر شب با خود خلوت نمایید

و خود را ارزیابی نمایید

اما مدتهاست که می ترسیم با خود خلوت نماییم

ترس از آنچه که با خود و دیگران نموده ایم

پس به دیگران پناه می بریم و هیاهو و غوغا می کنیم

آنقدر که از خستگی از پا بیافتیم و صبح بیدار شویم

و خوشحال از اینکه شبی دیگر این کار را به تاخیر انداختیم!

سر عشق

دوشنبه, 24 سپتامبر, 2012

هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم
نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم

به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم
شمایل تو بدیدم نه صبر ماند و نه هوشم

حکایتی ز دهانت به گوش جان  آمد
دگر نصیحت مردم حکایت است به گوشم

مگر تو روی بپوشی و فتنه باز نشانی
که من قرار ندارم که دیده از تو بپوشم

من رمیده دل آن به که در سماع نیایم
که گر به پای درآیم به  سر  برند به دوشم

بیا به صلح من امروز در کنار من امشب
که دیده خواب نکرده است از انتظار تو دوشم

مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم
که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم

به زخم خورده حکایت کنم ز دست جراحت
که تندرست ملامت کند چو من بخروشم

مرا مگوی که سعدی طریق عشق رها کن
سخن چه فایده گفتن چو پند می ننیوشم

به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل
که  گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم

شعر از : سعدی شیرازی

 

خاطر حزین

دوشنبه, 17 سپتامبر, 2012

خاطر حزینت کرده ام،جانم به لب آورده ای

ای مالک روح و روان،اینجا رهایم کرده ای؟

آورده ای در این جهان،بی قوت و بی جا و مکان

وانگه دمادم بنده را،پند و نصیحت کرده ای

من در عدن سرخوش بدم،در عیش و ناز زندگی

گر باب من خبطی نمود،با من چرا بد کرده ای؟

خود آوری،خود می بری،چندی اسیرم این میان

در کنج زندان جهان،سیل بلا ره کرده ای

این سرزمین درد را،از من بگیر و هبه کن

آن وعده آرام دل،کز روز اول کرده ای