برچسب ها بـ ‘نسیم’

آموزگار عشق 3

شنبه, 20 اکتبر, 2018

قطار که در دل تونل بعدی گم می‌شود ما می‌مانیم و دشت و کوه و آسمانی که پرده‌ای نازک از غبار روی پوستش نشسته است. فقط هرازگاهی صدای جیغ جیغ صبحگاهی ساری است یا پرستویی و نسیمی که تن ترد کنارها و پرزین و بهمن‌ها و شقایق‌ها را می‌رقصاند. آقا‌معلم کفش‌هایش را درمی‌آورد و پوتین‌های کرم‌رنگ‌اش را می‌پوشد، بندهای کوله‌اش را روی تخته‌سنگی محکم می‌کند و می‌زند به دل کوه و می‌رود و می‌رود و می‌رود؛ «راه زیاده، زود خسته نشینا، عمیق نفس بکشین تا جون بالا اومدن داشته باشین.» پیش روی‌مان لنگرکوه بود و کمی جلوتر از آن اشترانکوه، آن یکی مانند دژی محکم مرز بین دو استان است و این یکی مثل پسری جوان زیر چتر پدر محکم ایستاده. آقامعلم سبک و چابک از روی تخته‌سنگ‌های بزرگ می‌پرد، از تپه‌ها بالا می‌رود و گاهی اوقات به نقطه‌ای در دست راست خود نگاه می‌‌کند؛ «‌الان که خوبه، شما هستین، هوا خوبه، روزه، شده که شب رسیده‌م، هیچکی هم نبوده، با نور مهتاب و ستاره‌ها راه‌و پیدا کرده‌م، شده که بارون اومده مثل موش آب کشیده شد‌ه‌م، شده که یکه و تنها حیوون دیده‌م و وحشت‌کرده‌م، الان بهشته ترس نداره که.» راه طولانی است شاید یک ساعت، بدون هیچ مسیر هموار و پا خورده‌ای، بکر بکر؛ انگار که ما نخستین رهگذرانش باشیم. بعد از اینکه صورت‌هایمان حسابی از این همه پستی و بلندی گر گرفت و از پیاده‌روی بی‌وقفه، نفس‌هایمان به شماره افتاد دز خود را نمایان می‌کند. آقامعلم می‌رود به همان نقطه که به آن خیره شده بود؛ روی تخته‌‌سنگ پهن و دست‌هایش را حلقه می‌کند دور دهانش: «برااااااااااااااار هووووی برااااااااااااار». صدایش از دز پرخروش رد می‌شود می‌خورد به کوه پهلوی، می‌رسد به گوش پسران خان‌مندلی، آنها آقامعلم را می‌بینند و دوان دوان می‌آیند.

من و استاد!

دوشنبه, 28 سپتامبر, 2015

حتما همه شما این شعر معروف استاد شفیعی کدکنی را خوانده اید:
به کجا چنین شتابان؟
گون از نسیم پرسید
دل من گرفته زینجا
هوس سفر نداری
زغبار این بیابان؟
همه آرزویم اما
چه کنم که بسته پایم
به کجا چنین شتابان؟
به هرآن کجا که باشد به جز این سرا،سرایم
سفرت به خیر!اما تو و دوستی خدا را
چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها به باران
برسان سلام ما را
آن قدر این شعر ایشان را دوست دارم و همیشه با خود زمزمه می کنم که ناگهان امروز این پاسخ به ذهنم آمد:
گونی اسیر بودم
چو شنیدم این پیامت
ره خود نمودم آغاز
به امید و از دل و جان
و برون کشیده خود را
ز غبار آن بیابان
به بسی مرارت و رنج
ز هزارجا گذشتم
به هزار کس رسیدم
همه جا ندا یم این بود
دل من پیام دارد
ز سلام نازنینی
به کجاست صاحب آن؟
ولی از ورای ایام
پی سال ها دویدن
به خیالی ساده و خام
چه بگویمت ز فرجام؟
دل آن ندارم اما
ای عزیز بهتر از جان
به هرآن کجا که رفتم
نه شکوفه بود نه باران
همه عالم اینچنین است
همه جا نمین و سرد است
همه ناامید و نالان
ز غبار این بیابان

زیارت صحرا

دوشنبه, 11 آگوست, 2014

اگر زیارت صحرا نصیب روی تو شد
وقطره قطره شبنم مِیِ سبوی تو شد
اگر به چشمه تورا چشم مهربان افتاد
به عطر تازه گلی قسمت وضوی تو شد
نفس چو تازه کنی از هوای کوهستان
و دست بید و صنوبر همه بسوی تو شد
به لاله بوسه بزن از نوازش نگهت
بگو که که دلم، مست رنگ و بوی تو شد
همیشه دامن خود را بگو که بر گیرد
نگار در طلب چهره نکوی تو شد
زشرم چهره خود را به زیر می دوزی
ببین که بلبل خسته اسیر کوی تو شد
سرود رود ز نای نسیم بر خوانید
هزار چلچله اینک مدیحه گوی تو شد
به کوه ؛ رسم ادب کن ؛سلام ما برسان
بگو که قطره اشکم چو آب جوی تو شد
بهشت آمده اینک تو را بیاراید
و غنچه زینت و زیور به تار موی تو شد
ستیغ کوه اگر غلغلک دهد پایت
بگو که همت ما آمده هَوُیِ تو شد

شعر از یونس تقوی

از استاد شفیعی کدکنی

دوشنبه, 30 ژوئن, 2014

به پایان رسیدیم اما نکردیم آغاز
فرو ریخت پرها نکردیم پرواز
ببخشای ای روشن عشق بر ما ببخشای
ببخشای اگر صبح را به مهمانی کوچه دعوت نکردیم
ببخشای اگر روی پیراهن ما نشان سحر نیست
ببخشای اگر از حضور فلق روی فرق صنوبر خبر نیست
نسیمی گیاه سحرگاه را در کمندی فکنده است
و تا دشت بیداری اش می کشاند
و ما کمتر از آن نسیمیم
در آن سوی دیوار بیمیم
ببخشای این روشن عشق
بر ما ببخشای
به پایان رسیدیم اما نکردیم آغاز
فرو ریخت پرها اما نکردیم پرواز

شفیعی کدکنی

کوچه مردها 117

چهار شنبه, 16 اکتبر, 2013

قبل از اینکه سال آخر دبستان را شروع کنم ،تابستان گرمی را تجربه کردیم.آن موقع کولر و پنکه و….نداشتیم.همه اهالی محل پنجره های خانه را باز می گذاشتند و با ریختن آب روی حصیرهایی که جلوی پنجره آویزان بود،هم مانع دید غریبه ها می شدند و هم با وزیدن نسیم روی حصیر های خیس هوای خنکی را روی پوست خود احساس می کردند!

در یکی از این بعدازظهرهای گرم که من از خواب بعدازظهری برخاستم،با کمال تعجب متوجه کاغذ بزرگی که روی آن عکسهایی بود و مطالبی روی آن نوشته شده بود،شدم که کنارم روی قالی افتاده بود.با دقت نگاهش کردم.دیدم آیه ای از قزان در بالا نوشته شده و عکسی از یک آقای عینکی هم زیرش چاپ کرده اند و زیر عکس نوشته اند شهید………. و در ادامه اشاره کرده بودند که این فرد در مبارزه با رژیم شاهنشاهی به شهادت رسیده است و در نهایت قسم خورده بودند که انتقام خون او را خواهند گرفت و با یقین پیش بینی کرده بودند که رژیم سلطنتی ظالم سقوط خواهد کرد و همه جنایتکاران در دادگاه های خلقی به سزای اعمالشان خواهند رسید.

از ترس نفسم بند آمده بود.نه دلم می آمد که آنرا نخوانده رها کنم و نه جرئت می کردم که بخوانمش. تصور می کردم که این را یک ساواکی(مامور وزارت اطلاعات زمان شاه) از پنجره به داخل خانه انداخته و الان هم از گوشه ای دارد عکس العمل من را تماشا می کند!؟

با ترس و لرز از اتاق به داخل حیاط رفتم و از آنجا وارد محوطه انبار و حمام طرف دیگر خانه شدم و بدون اینکه چراغی روشن کنم،اعلامیه را تا آخر خواندم و بعد هم با کبریت آن را آتش زدم و خاکسترش را هم داخل چاه حمام ریختم.با این وجود تا دوسه روز نگران بودم و در خانه و کوچه مراقبت می کردم که گیر ماموران ساواک نیفتم!! 

نکردیم پرواز……

دوشنبه, 19 آگوست, 2013

به پایان رسیدیم اما نکردیم آغاز

فرو ریخت پرها نکردیم پرواز

ببخشای ای روشن عشق بر ما ببخشای

ببخشای اگر صبح را به مهمانی کوچه دعوت نکردیم

ببخشای اگر روی پیراهن ما نشان سحر نیست

ببخشای اگر از حضور فلق روی فرق صنوبر خبر نیست

نسیمی گیاه سحرگاه را در کمندی فکنده است

و تا دشت بیداری اش می کشاند

و ما کمتر از آن نسیمیم

در آن سوی دیوار بیمیم

ببخشای این روشن عشق

بر ما ببخشای

به پایان رسیدیم اما نکردیم آغاز

فرو ریخت پرها اما نکردیم پرواز

 

شفیعی کدکنی

 

خدایا……

دوشنبه, 8 جولای, 2013

با تنی خسته

نهالی بید مجنون کاشتم و گفتم:

بسی ایام که تو باشی و من در زیر خاک سرد.

تو می رویی،

بزرگ و سبز و زیبا می شوی،اما

نصیحت می کنم با تو:

فقیران را بده سایه،

رفیق دردمندان باش.

همیشه خدمت طفلان بکن با شاخه های سبز و پرزورت،

برای تاب دادن ها و بازی ها.

برای لانه مرغان بی خان و آواره،

مهیا باش.

وگر دیدی کسی نامردمی با مردمان کرده،

صدا کن آن نسیم مهربانی ها،

بگو پیغام برد بهر خدای قادر و عادل،

از او خواهد که داد دردمندان را ستاند باز،

و گر خواهد به روز عدل موعود انتقامش را به یاد آرد،

نهد بر زخم دل های پر از خون ستمدیده،

ز لطفش،مرهمی کاری،

که شاید اندکی از بار مسکینان،

شود کمتر.

خدایا با فقیران و ستمکش ها

از این ها مهربانتر باش.

باز هم از حافظ

دوشنبه, 27 می, 2013

امروز چه حال خوشی دارم!

به سراغ همدم تنهایی هایم”حافظ شیرین سخن “می روم،

می گویدم که:

هر آنكه جانب اهل خدا نگه دارد

خداش در همه حال از بلا نگه دارد

گرت هواست كه معشوق نگسلد پيوند

نگه دار سر رشته تا نگه دارد

حديث دوست نگويم مگر به حضرت دوست

كه آشنا سخن آشنا نگه دارد

سر و زر و دل جانم فداي آن محبوب

كه حق صحبت مهر و وفا نگه دارد

صبا در آن سر زلف اردل مرا بيني

ز روي لطف بگويش كه جا نگه دارد

دلا معاش چنان كن كه گر بلغزد پاي

فرشته ات به دودست دعا نگه دارد

چو گفتمش كه دلم را نگه دار چه گفت

ز دست بنده چه خيزد، خدا نگه دارد

غبار راهگذارت كجاست تا حافظ

به يادگار نسيم صبا نگه دارد