برچسب ها بـ ‘نسيم’

دعايت مي كنم(2)

دوشنبه, 25 جولای, 2011

دعايت مي كنم

روزي خودت را گم كني

پيدا شوي در او

دو دست خالي ات را پركني از حاجت و با او بگويي

بي تو اين معناي بودن،سخت بي معناست

دعايت مي كنم

روزي نسيمي خوشه انديشه ات را گرد و خاك غم بروباند

كلام گرم محبوبي تو را عاشق كند پرنور

دعايت مي كنم

وقتي به دريا مي رسي

با موج هاي آبي دريا به رقص آيي

و از جنگل،تو درس سبزي و رويش بياموزي

بسان قاصدك ها،با پيامي نور اميدي بتاباني

لباس مهرباني بر تن عريان مسكيني بپوشاني

به كام پرعطش ،يك جرعه آبي بپوشاني

دعايت مي كنم

روزي بفهمي،درميان هستي بي انتها بايد تو مي بودي

بيابي جاي خود را در ميان نقشه دنيا

برايت آرزو دارم كه يك شب،يك نفر با عشق در گوش تو

اسم رمز بگذشتن زشب،ديدار فردا را به ياد آرد

دعايت مي كنم

عاشق شوي روزي

بگيرد آن زبانت،دست و پايت گم شود

رخساره ات گلگون شود

آهسته زير لب بگويي،آمدم

به هنگام سلام گرم محبوبت

و هنگامي كه مي پرسد زتو،نام و نشانت را

نداني كيستي

معشوق عاشق ؟

عاشق معشوق؟

آري،بگويي هيچكس

دعايت مي كنم

روزي بفهمي اي مسافر

رفتني هستي،ببندي كوله ات را

تو را در لحظه هاي روشن با او

دعايت مي كنم اي مهربان همراه

تو هم اي خوب من

گاهي دعايم كن

                                                                                                                                                       كيوان شاه بداغي

راز شقايق

یکشنبه, 6 مارس, 2011

شقایق گفت  با خنده ؛ نه تب دارم ، نه بیمارم

اگر سرخم چنان آتش ، حدیث دیگری دارم 
گلی بودم به صحرایی ، نه با این رنگ و زیبایی
نبودم آن زمان هرگز ، نشان عشق و شیدایی

یکی از روزهایی ، که زمین تب دار و سوزان بود
و صحرا در عطش می سوخت ، تمام غنچه ها تشنه
و من بی تاب و خشکیده ، تنم در آتشی می سوخت
ز ره آمد یکی خسته ، به پایش خار بنشسته 

و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود

ز آنچه زیر لب می گفت : شنیدم ، سخت شیدا بود

نمی دانم چه بیماری به جان دلبرش

افتاده بود ، اما طبیبان گفته بودندش 

اگر یک شاخه گل آرد ، ازآن نوعی که من بودم
بگیرند ریشه اش را ، بسوزانند
شود مرهم برای دلبرش ، آندم شفا یابد

چنانچه با خودش می گفت ، بسی کوه و بیابان را

بسی صحرای سوزان را ، به دنبال گلش بوده
و یک دم هم نیاسوده ، که افتاد چشم او ناگه به روی من

بدون لحظه ای تردید ، شتابان شد به سوی من

به آسانی مرا با ریشه از خاکم جدا کرد و
به ره افتاد و او می رفت ، و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را رو به بالاها
شکر می کرد ، پس از چندی

هوا چون کوره آتش ، زمین می سوخت
و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت
به لب هایی که تاول داشت گفت : چه باید کرد؟

در این صحرا که آبی نیست
به جانم ، هیچ تابی نیست
اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من
برای دلبرم ، هرگز دوایی نیست

واز این گل که جایی نیست ، خودش هم تشنه بود اما
نمی فهمید حالش را ، چنان می رفت و
من در دست او بودم ، و حالا من تمام هست او بودم

دلم می سوخت ، اما راه پایان کو ؟
نه حتی آب ، نسیمی در بیابان کو ؟

و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت
که ناگه روی زانوهای خود خم شد ، دگر از صبر او کم شد
دلش لبریز ماتم شد ، کمی اندیشه کرد ، آنگه 

مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت
نشست و سینه را با سنگ خارایی
زهم بشکافت ، زهم بشکافت

اما ! آه صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد
زمین و آسمان را پشت و رو می کرد
و هر چیزی که هرجا بود ، با غم رو به رو می کرد

نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب ، خونش را
به من می داد و بر لب های او فریاد
بمان ای گل ، که تو تاج سرم هستی
دوای دلبرم هستی ، بمان ای گل

و من ماندم نشان عشق و شیدایی
و با این رنگ و زیبایی

و نام من شقایق شد

گل همیشه عاشق شد

دانه را درست بكار!

یکشنبه, 30 ژانویه, 2011

 

  سالها پیش، به هنگام نسیم

 در میان دل خاک، دانه ای کاشته ام

 سالها کوشیدم،

 تا جوانه بزند، رشد کند

   شیوه من، این بود

 تا سقایت بکنم، من با اشک

 تا نوازش کنمش، من با آه

  بسیار جهد نمودم،

 هر آن دانه ام رشد نمود

 شد، نهالی موزون

  این به تکرار، مکرر شده بود

 بهار و تابستان، زرد و زمستان

 سالها زود گذشت

   به فروش نقدی تار سیاه

 به چروک ابرو

 شد نهالم، بزرگتر ز خودم

  آرزویم این بود

 از همان، وقت حضورش در دل

 از همان، لحظه بذرافشانی

 در کنارم باشد

 تا به او تکیه کنم تکیه گاهم باشد،

 در مسیر کولاک

 جان پناهی باشد

به میان تپش وسوسه ها

نام این سنگین دل

این درخت کاهل

 توبه از نسیان بود،

توبه از نسیانها

 از فراموشی الطاف خدا

 از فراموشی الطاف خدا

  من به او دل دادم

 من به او بالیدم

 من به او غره شدم

   لیک، امروز پس از، این همه سال

 این همه خون جگر خوردن و عصیان کردن

   نیک چون می نگرم می بینم

 گرچه سخت است، برایم گفتن

 گرچه صعب است، برایم دیدن

 این نهال دیروز این درخت امروز

 که خوش، تن و برگی دارد،در ظاهر

علیرغم دلم بار، نداشت

 سیب، نداشت

  باغبانی خسته می نالد

 می جوشد

 می گوید

 من چه کردم، مگر ای دهر

 و چرا ای آفاق

 دست پرورده من

 این درخت توبه

 سیب نداشت

 سیب نداد

 

    علی اکبر صابری