برچسب ها بـ ‘ناموس’

کوچه مردها 84

چهار شنبه, 17 اکتبر, 2012

محله آباد شده بود و پر رونق.به همین دلیل زمین های بی ارزش خیابان هاشمی هم حالا برای خود ارزش و قیمتی پیدا کرده بودند و برای همین هم صاحبان این زمین ها –که معمولا یزدی هایی بودند که معماری هم می دانستند-به خوبی قدرشان را می دانستند و از یک مترش هم نمی گذشتند.

تا حالا محله ما از دو طرف به خیابان راه داشت.از یکطرف به خیابان دامپزشکی و از طرف دیگر به خیابان هاشمی.

یک روز صبح زود دیدیم که مردی با لهجه غلیظ یزدی مشغول دستور دادن به کارگران ساختمانی خود برای کندن زمین مقابل خانه ما می باشد.پدرم سوال کرد :آقا چه خبره؟ و معمار با همان لهجه قشنگ یزدی جواب داد که:اگر خدا بخواهه،می خواهیم اینجا را بسازیم.

پدرم گفت:اما اگر اینجا را بسازید  راه کوچه به خیابان هاشمی بسته می شه. و معمار با سادگی جواب داد:خوب از خیابان دامپزشکی رفت و آمد کنید.تازه برای پیاده ها هم که جا برای کوچه می گذاریم.

در عرض نبم ساعت مردهای کوچه قید سرکار رفتن را زدند و جلسه اضطراری تشکیل دادند و نتیجه این شد که نباید بگذارند این راه مسدود شوند.حسین آقا رفت سراغ معمار و با استدلال سعی کرد منصرفش کند،اما بیفایده بود.معمار می گفت یا این قطعه زمین را به قیمت روز از من بخرید و هر کار می خواهید بکنید یا آن را می سازم.

چون حرف فایده نکرد،حسین آقا برگشت و حدود نیم ساعت بعد حدود بیست نفر از جوانهای محل ناگهان با فریاد و سر و صدا داخل زمین شدند و آنقدر کارگرها را زدند که همگی فرار کردند و معمار حیران و سرگردان و تنها وسط زمین باقی ماند.بیل و کلنگ و فرغون و وسایل دیگر هم نابود وشکسته و بی فایده در همه جا به چشم می خوردند.

کار به شکایت و کلانتری کشید.چند مامور برای امنیت کاری کارگران به سر زمین فرستادند و این مقدمه ای شد برای خلق یک حماسه کوچک محلی.ابتدا زن های محل خود را جلو انداختند و مانع کار کارگران شدند اما مامور ها با باتوم حسابی زنها را زدند و این صحنه چنان دیگ غیرت مردها و جوانان محله و حتی ما بچه ها را به جوش آورد که با حالتی جنون آمیز و بی اختیار چنان به سمتشان هجوم بردیم که در عرض تنها یکی دو دقیقه ده ها کارگر و مامور شهربانی ،زخمی و خون آلود و نالان با لباسهای پاره پاره داشتند زیر دست و پای مردم التماس می کردند که:غلط کردیم.نزنید.ببخشید ما را ! و اگر نبود پادر میانی و التماسهای حسین آقا و آقای شهیدی ،شاید قتلی هم اتفاق می افتاد.خون جلوی چشم همه را گرفته بود.تعرض به ناموس مردها هرگز قابل بخشش و گذشت نبود.

معمار یزدی همان لحظه اول فرار کرده بود و بقیه هم لنگان لنگان رفتند و بعضی ها را هم برای معالجه و بستن زخم هایشان به درمانگاه محل بردند.

آن روز غروب مردها دور هم جمع شدند و زنها چنان قشقرق و ناله هایی کردند و حتی خدیجه خانم (یکی از همسایه ها)کبودی های روی کتفش را به همه نشان داد!و همانجا از حال رفت که همه تصمیم گرفتند پای این مسئله حتی به قیمت جانشان بایستند و از فردا سر کار نروند.

فردا کسی نیامد و خبری نشد.روز بعد حسین آقا با لباس پاسبانی اش به کلانتری محل رفت و وقتی برگشت با خوشحالی زاید الوصفی اعلام کرد که :معمار گفته که من دیگر آن زمین را نمی خواهم و کلانتری هم گفته اگر رضایت ماموران مجروحش را اخذ کنید،کاری به شما نداریم!

می توانید حدس بزنید که چه شادی و غوغایی محله را در بر گرفت؟

حماسه کوچک محله ما تا سالها مثل و روایت محلات غرب تهران بود.

دمی با حافظ

چهار شنبه, 7 مارس, 2012

خيز تا خرقه صوفی به خرابات بريم
شطح و طامات به بازار خرافات بريم
سوی رندان قلندر به ره آورد سفر
دلق بسطامی و سجاده طامات بريم
تا همه خلوتيان جام صبوحی گيرند
چنگ صبحی به در پير مناجات بريم

با تو آن عهد که در وادی ايمن بستيم
همچو موسی ارنی گوی به ميقات بريم
کوس ناموس تو بر کنگره عرش زنيم
علم عشق تو بر بام سماوات بريم
خاک کوی تو به صحرای قيامت فردا
همه بر فرق سر از بهر مباهات بريم
ور نهد در ره ما خار ملامت زاهد
از گلستانش به زندان مکافات بريم
شرممان باد ز پشمينه آلوده خويش
گر بدين فضل و هنر نام کرامات بريم
قدر وقت ار نشناسد دل و کاری نکند
بس خجالت که از اين حاصل اوقات بريم
فتنه می بارد از اين سقف مقرنس برخيز
تا به ميخانه پناه از همه آفات بريم
در بيابان فنا گم شدن آخر تا کی
ره بپرسيم مگر پی به مهمات بريم
حافظ آب رخ خود بر در هر سفله مريز
حاجت آن به که بر قاضی حاجات بريم

 

کوچه مردها(43)

چهار شنبه, 11 ژانویه, 2012

می گفتند در همه محله های دیگر هم همینطور است.من نمی دانستم.به هر حال در محله ما که حالا دیگر کلی شلوغ شده بود و تقریبا منطقه آبادی را تشکیل داده بود و ساکنان زیادی در آنجا حضور داشتند،دسته ای بودند که اولا جوان و قوی هیکل بودند و ثانیا بیکار بیکار بودند و نهایتا اینکه خیلی هم وضع مالی آنها خوب بود!

این ها دسته لات ها یا “داش”های محله بودند که سرکرده ای داشتند به اسم ممد سیاه و کاملا مطیع و نوچه او بودند.این ممد سیاه آدم فوق العاده قلچماق و به وقت خود شروری بود که ظاهرا با ژاندارمری محل هم کنار آمده بود و بساط خاص خود را در محل داشت.مثلا در یکی از تعزیه ها که من هم حضور داشتم ،شاهد بودم که به دلیلی بین او و یک جوان غریبه دعوایی درگرفت که منجر به زدو خوردی شد که تعزیه به هم ریخت و تعطیل شد و بدن بیهوش مرد غریبه در وسط میدان افتاده بود و ممد سیاه قصد داشت چاقویش را در بدن او فروکند که مادرش سراسیمه رسید و به دستهای او آویزان شد و آنقدر گریه کرد و به سرو صورتش زد تا ممد سیاه مرد جوان را به مادرش بخشید و به نوچه های خود دستور داد که :این کثافت و آشغال را جمع کنید و بندازید بیرون محل!

ممد سیاه و نوچه هایش خود را روسای محل می دانستند و برای خود حق و حقوق و در عین حال وظایفی قائل بودند،مثلا خود را حافظ ناموس محل در مقابل غریبه ها و بچه های دیگر محله ها می دانستند یا اینکه ناظر جریان امور کسب و کار محل بودند و یا اینکه در همه مراسم محرم و سینه زنی ها و دسته ها این افراد میداندار بودند و ترتیب امور را می دادند.

از کسی هم در مورد این نظارت نظر نمی خواستند و مردم محل یا از روی ترس و یا از روی علاقه به مرام آن ها این امر را پذیرفته بودند.

در مقابل این خدمات اجباری،برای خود حقوق و دستمزدی هم قائل بودند!بارها شاهد بودم که اول هر صبح یکی از نوچه های ممد سیاه به درب تک تک مغازه ها و دکه ها مراجعه می کند و حق و حساب روزانه را که بین دو تا پنج تومان بود جمع می کند.در قمارها هم نماینده ممد سیاه حضور داشت و “شیتیل”خود را در هر بار برد از برنده می گرفت.روی شیره کش خانه ها هم نظارت داشتند و حق خود را از آنها هم می گرفتند و همه اینگونه درآمدها تقدیم ممدآقا می شد تا او آنگونه که صلاح می داند بین نوچه های خود یا فقیران و مستمندان محل توزیع کند.خودش آدم چندان مادی نبود و فقط از این پولها نیاز غذا و میگساری روزانه اش را برمی داشت.بقول نوچه هایش:ممد آقا خیلی لوطی بود!؟

ژاندارمری هم اعتراضی به این امر نداشت،هرچه بود هم سهم ایشان پابرجا بود و هم خیلی از وظایف و زحماتی که آنها باید می کشیدند،توسط ممد سیاه و نوچه هایش انجام می شد و آنها راحت تر بودند.