برچسب ها بـ ‘ناخدا’

مقالات 92

یکشنبه, 7 می, 2017

انسان و تنهاییش 14

 

آقای نوربخش،عارف و محقق عرفانی دوران معاصر در ابیاتی ،عشق را اینگونه توصیف می نماید:
ماییم در سراچه هستی گدای عشق
خدمتگزار عالم و آدم برای عشق
از پا فتاده ایم،مگر حق مدد کند
تا طی کنیم راه وصالش به پای عشق
در مردم زمانه،صفایی ندیده ایم
خو کرده ایم از دل و جان با صفای عشق
با پای بی نشانی و با حال بیخودی
شاید رسیم در حرم کبریای عشق
در کشتی امید به گرداب حیرتیم
ما را مگر نجات دهد،ناخدای عشق
از ما مپرس مسئله کفر و دین دگر
کفر است در طریقت ما،ماسوای عشق
از ملک عقل خیره به شدت دلم گرفت
ای بخت همتی،تا پرم در هوای عشق
در خانه من و تو به جز دردسر نبود
باید پناه برد به دولت سرای عشق
ای نوربخش،گوش سر خویش را ببند
تا بشنوی به گوش دل خود،ندای عشق

عشق یا محبت؛ مراتبى دارد. کم‏ترین مرتبه آن، محبت‏هاى ظاهرى و معمولى برآمده از امورى چون همانند شکل و رنگ و چهره اشخاص است. هنگامى که انسان ظاهر چیزى یا کسى را مى‏بیند و آن را با خواسته‏ هاى خویش متناسب مى‏یابد، توجهش به او معطوف مى‏گردد. در این‏جا فردِ داراى جمال، به واسطه جمال یا کمالش، جاذبه‏اى دارد که دل را متوجه خویش مى‏سازد و کششى دارد که حواس و عواطف انسان را به سوى خود جلب مى‏کند. مرتبه بالاتر و عالى محبت، جایى است که متعلق علاقه انسان، امور معنوى و غیر محسوس باشد؛ مانند این‏که انسان به وجود صفاتى مانند شجاعت، غیرت یا عدالت و سخاوت در وجود کسى پى‏برد. از آن‏جا که این صفات کمالى، مطلوب هر انسانى است و با فطرت کمال طلب انسان همخوانى دارد، جاذبه آن، دل انسان را متوجه خود مى‏کند. هر چه معرفت انسان بیش‏تر شود، محبت انسان، کامل‏تر و ارزشمندتر مى‏شود تا جایى که دل انسان به موجودى که منشأ همه کمالات و زیبایى‏ها است، توجّه مى‏کند و عشق به معناى حقیقى و واقعى‏ اش تحقق مى‏یابد و انسان، به آفریدگار کمال و جمال دل مى‏سپارد. این عشق نیز مراتبى دارد و هر کس به اندازه معرفتش به اسما و صفات الاهى از آن بهره مى‏برد.

کوچه مردها 124

چهار شنبه, 29 ژانویه, 2014

مدرسه،مدرسه بچه اعیان ها بود.

از این جهت که از جنس من نبودند،چندان خوشحال نبودم.با بچه محل های من خیلی فرق داشتند،اما به همین خاطر که آنها نازپرورده و اطو کشیده بودند و من بی تکلف و شیطان و بدون ترس از دورو برم(همانگونه که در محله هاشمی بزرگ شده بودیم)،خیلی زود جلب توجه کردم و داوطلبان زیادی برای دوستی با من پیدا شد که دردسرهایی هم برایم به همراه داشت .از جمله اینکه:

-خانه همه آنها در محلات خوب تهران بود و من در محله ای فقیر و شلوغ،به همین خاطر امکان رفت و آمد به خانه همدیگر وجود نداشت.(به سن و سال من و میزان عقلم توجه فرمایید).

– پدر و مادر آنها با سواد و شیک و مهم بودند اما پدر و مادر من بی سواد و با لباس های ارزان بودند.(مثل همه محله)

-همکلاسی ها همیشه پول زیادی در کیف خود داشتند،اما من با توجه به دریافت روزانه پنج ریال و اجبار به هزینه کرد چهار ریال آن برای بلیط اتوبوس تنها یک ریال برای خرج کردن در جیبم داشتم.

– برای خیلی از همکلاسی ها ظهرها با ماشین نهار می آوردندو بقیه از صبح ظرف غذا با خود می آوردند و فراشهای مدرسه ظهر ها غذایشان را گرم می کردند،اما من می رفتم پیش فامیل خودم که همان نردیکی در یک تعمیرگاه ،مکانیک بود و نهار را در قهوه خانه می خوردیم.

-همه آنها لباس های رنگارنگ و شیک داشتند و من فقط یک دست کت و شلوار که داستانش را برایتان نوشتم.

همه این ها باعث شده بود که علیرغم استقبال بچه ها و مسابقه در دوستی با من،و با وجود احساس عزت و خوشحالی که در من ایجاد شده بود،در انتخاب دوستان صمیمی دقت زیادی به خرج دهم که نهایتا منجر به انتخاب چهار نفر از آنها بعنوان دوستان صمیمی شد که نام آنها،احمد،شهرام،وحید،وفرزان بود و باهم گروهی تشکیل دادیم که نام این گروه را “زنپشیل”گذاشتیم !این اسم را از اول و آخر کلمات زنبور و پشه و شپش و فیل گرفته بودیم و این ها القابی بود که بر اساس سایز هیکلمان تهیه کرده بودیم و معلوم است که فیل،من بودم!

احمد بسیار جسور و شجاع بود و پدرش ناخدای یک کشتی بین المللی بود و من او را مثل “سند باد”می دیدم و از آنچه که از او می شنیدم بسیار لذت می بردم.او هم بخاطر اینکه حال درس خواندن نداشت به کمک های من در حل مسائل و ….نیاز داشت.خلاصه هردو به یکدیگرنیاز داشتیم.

شهرام و وحید و فرزان را هم به این دلیل پذیرفته بودم که خانه آنها در خیابان آزادی بود و اگرچه در محلات شیکی بودند اما نزدیکترین خانه ها را به محل زندگی من داشتند و در نتیجه امیدوار بودم به استاندارد های زندگی من نزدیکتر باشند!

حالا این گروه در مدرسه چه می کردند،بماند برای بخش های بعدی!

کمی بیاندیشیم 28

سه شنبه, 2 اکتبر, 2012

وقتي زندگي برايت خيلي سخت شد يادت باشه که درياي آروم ناخداي قهرمان نميسازه

هر انديشه ي شايسته اي به چهره انسان زيبائي ميبخشد

قابل اعتماد بودن ارزشمند تر از دوست داشتني بودن است

نگو: شب شده است…: بگو صبح در راه است

 

کمی بیاندیشیم 27

سه شنبه, 25 سپتامبر, 2012

 

هوس بازان کسي را که زيبا ميبينند دوست دارند… اما عاشقان کسي را که دوست دارند زيبا ميبينند

وقتي تو زندگي به يک در بزرگ رسيدي نترس و نا اميد نشو… چون اگه قرار بود در باز نشه جاش ديوار ميذاشتن

آنچه که هستي هديه خداوند است و آنچه که ميشوي هديه تو به خداوند… پس بي نظير باش

شريف ترين دلها دلي است که انديشه آزار ديگران در آن نباشد

بدبختي تنها در باغچه اي که خودت کاشته اي ميرويد

تذکراتی به خودم!

یکشنبه, 10 آوریل, 2011

به چشمی اعتماد کن که به جای صورت به سیرت تو می نگرد… به دلی دل بسپار که جای خالی برایت داشته باشد… و
دستی را بپذیر که باز شدن را بهتر از مشت شدن بلدباشد.

. هوس بازان کسی راکه زیبا می بینند دوست دارند… اما عاشقان کسی را که دوست دارند زیبا می بینند

 وقتی در زندگی به یک در بزرگ رسیدی نترس و نا امید نشو… چون اگه قرار بود درباز نشود جای آن دیوار می گذاشتند

آنچه که هستی، هدیه خداوند است و آنچه که خواهی شد، هدیه تو به خداوند… پس بی نظیر  باش

 شریف ترین دل ها دلی است که اندیشه آزار دیگران در آن نباشد

 بدبختی تنها در باغچه ای که خودت کاشته ای می روید
وقتی زندگی برایت خیلی سخت شد به یاد بیاور که دریای آرام، ناخدای قهرمان نمیسازد
 هر اندیشه ی شایسته ای، به چهره انسان زیبائی می بخشد
 قابل اعتماد بودن ارزشمند تر از دوست داشتنی بودن است
 نگو: شب شده است. .. : بگو صبح در راه است

سعدي و فردوسي

یکشنبه, 30 ژانویه, 2011

آورده اند که روزی سعدی بیتی سرود و پس از آن به خود بالید که بی شک من برترین شاعر ایران زمینم،وبیت این بود:

 

خدا خواهد آنجا که کشتی برد

اگر ناخدا جامه از تن درد

نیمه شب حکیم ابوالقاسم فردوسی به خواب وی می آید و می گوید:

 

برد کشتی آن جا که خواهد خدای

اگر جامه از تن درد ناخدای

 

و سعدی صبح از سخن خود شرمنده گشته و اعتراف به برتری حکیم ابوالقاسم نمود!