برچسب ها بـ ‘میدان هاشمی’

کوچه مردها 110

چهار شنبه, 3 جولای, 2013

کلاس چهارم دبستان بودم که کتابی را دست یکی از دوستان خود دیدم به نام”سه یار دبستانی”.وقتی از ایشان خواستم که کتاب را ببینم و پس از تورقی در آن،متوجه شدم داستان دوستی و زندگی سه دوست زمان بچگی به نام های حسن صباح و خواجه نظام الملک و عمر خیام است.خیلی علاقه مند شدم و از دوستم یوسف خواستم که وقتی آن را خواند،مدتی هم به من قرض دهد تا من هم بخوانمش.

اما دوستم گفت که نمی تواند،چون این کتاب را از کتابخانه قرض گرفته و چند روز بعد باید آن را پس دهد.راست می گفت،چون داخل صفحه آخر کتاب کارتی وجود داشت که روی آن تاریخ پس دادن کتاب قید شده بود.

برای اولین بار از وجود جایی به اسم کتابخانه مطلع شدم و از یوسف پرسیدم که من هم می توانم عضو شوم.پاسخ مثبت بود و قرار شد که دفعه بعد که می رود من هم با یک عکس و معرفی نامه مدرسه همراهش بروم.

در روز موعود من و یوسف سوار اتوبوس های میدان هاشمی به پارک شهر شدیم و ایستگاه “باغ شاه” پیاده شدیم و با کمی پیاده روی در خیابان اکبر آباد وارد یکی از کتابخانه های کانون پرورش فکری کودکان شدیم و من با دادن معرفی نامه و عکس در عرض دو سه دقیقه عضو شدم و کارتم را گرفتم.

عظمت سالن کتابخانه که همه باید به شدت سکوتش را رعایت می کردند و وجود آن همه کتاب در قفسه ها حسابس مرا مجذوب کرده بود.حکم ماهی را پیدا کرده بودم که یکباره از رودی کوچک وارد اقیانوس شده بود.از ذوق نمی دانستم چه کتابی را بردارم.بالاخره من هم جلدی دیگر از همان کتاب سه یار دبستانی را گرفتم و اولین کتاب غیر درسی عمرم را مطالعه کردم.

کوچه مردها(55)

چهار شنبه, 22 فوریه, 2012

در آن روزگار بیماری های واگیر دار مانند آبله،وبا،سل و…..زیاد شیوع داشت و گاه بصورت اپیدمی در جامعه بروز می کرد و کشتار میکرد.

به همین دلیل دولت اقدام به تاسیس درمانگاه های دولتی در مناطق مختلف شهر تهران نموده بود و یکی هم در میدان هاشمی تاسیس نمود و هرگاه که یکی از این بیماری ها شیوع پیدا می کرد با اعلام قبلی شروع به واکسیناسیون عمومی می نمود که هم فال بود و هم تماشا یعنی هم بر علیه بیماری واکسینه می شدیم و هم چند روز شاهد ماجراهای زیادی بودیم که کلی ما را سرگرم می نمود(البته وقتی بزرگتر شدیم واکسن های لازمه را در مدرسه به ما می زدند و دیگر ما دانش آموزان به درمانگاه نمی رفتیم).

صف های طویل و طولانی همراه با بی انضباطی و عجله برای زودتر واکسن زدن صحنه های بدیع و گاه خنده آور و گاه دردآور ایجاد می نمود.انگار که اگر دقیقه و ساعتی دیرتر واکسن بزنند،بیماری به سراغشان می آید و جانشان را می گیرد!مثلا دعوای بین عروس و مادر شوهر در صف زنانه بسیار خنده آور بود که عروس خطاب به مادر شوهر با عصبانیت می گفت:تو که عمرتو کردی،چرا انقدر عجله داری زودتر از من واکسن بزنی!؟ و مادر شوهر با مظلوم نمایی به پسرش در صف مردانه اشاره می کرد و داد می زد که:انقدر بهت می گم جلوی این…… رو بگیر.حالا خوب شد جلوی این همه مردم و همسایه ها آبروی مرا می برد؟دلت خنک شد؟

یا اینکه در صف مردانه گاها از روی غرور یا هر علت دیگری اختلافاتی پیش می آمد که به درگیری فیزیکی می رسید و جراحت هایی پدید می آمد که دکتر و پرستاران مجبور بودند کار واکسن زدن را تعطیل کنند و به بخیه کردن زخم ها و گچ گرفتن شکستگی ها بپردازند و این موارد هم در باور نزاع کنندگان و هم تماشا چیان موارد مهمی نبودند و جزئی از طبیعت کار محسوب می شدند!نهایتا هم کار به دخالت “ممد سیاه” و نوچه هایش می کشید که همه را با توسری و ترساندن به صف کنند .

داخل درمانگاه هم که می شدیم تازه برای ما بچه ها اول عذاب و ترس بود.با دیدن صحنه واکسن زدن به دیگران در صف داخلی درمانگاه چند بار می مردیم و زنده می شدیم تا نوبت ما بشود و خیلی از ما بچه ها از قبل از زدن واکسن شروع به گریه می کردیم و این گریه تا هنگامی که واکسن ما را می زدند و با دعوا و تحقیر بیرونمان می کردند،ادامه داشت.در این میان چند نفری که مثل مرد می ایستادند و با تحمل درد و غلبه بر ترس،بدون گریه کردن واکسنشان را می زدند و بیرون می آمدند،در میان سایر بچه ها احترام زیادی کسب می کردند که باعث می شد در بازی های جمعی نقش های فرماندهی و سر تیمی پیدا کنند!

درمانگاه میدان هاشمی هنوز هم فعال است و در حال خدمت به مردم آن منطقه.

کوچه مردها(47)

یکشنبه, 29 ژانویه, 2012

در این بخش بد نیست کمی از مستاجران خانه مان یاد کنم:

اولین مستاجری که در یاد دارم اشرف خانم و همسرش(که نامش یادم نیست) همراه با پدر و مادر و خواهر همسرش (که اکرم نام داشت) بودند که هردو اتاق طبقه پایین را اجاره کرده بودند. مرد خانواده در میدان هاشمی بستنی فروشی داشت و تابستان ها مغازه اش پر از مشتری بود که دور میزها نشسته و در حال بستنی خوردن بودند و یا ایستاده بستنی نانی می خریدند و به راه خود ادامه می دادند.

هنوز هم در تهران فروشگاه هایی هست که می توان در آنها بستنی و فالوده سنتی خورد و بسیار هم لذتبخش و خوشمزه هستند.به هر حال با توجه به رونق کارشان خیلی زود موفق به خرید خانه و نقل مکان شدند.این ها از اهالی خوانسار (روستای مادرم)بودند.

مستاجر بعدی ما هم اهل خوانسار و فامیل مادرم بودند.آقا درویش و ملوک خانم،زن و شوهری بسیار مذهبی و زحمتکش،آقادرویش با چرخ طوافی خود روزها در اطراف میدان هاشمی ،میوه و اجناس مورد نیاز روز را می فروخت و ملوک خانم طی روز روی دار قالی خانه ما(که در قسمت بعدی داستانش را خواهم نوشت) کار می کرد و روزی ده تا پانزده ریال-بستگی به تعداد رج های بافته شده- دستمزد دریافت می کرد.سه پسر داشتند که فرزند بزرگشان (حسن) اکنون خیاط است و دو فرزند دیگرش (حسین و محمد)در جنگ تحمیلی به شهادت رسیدند.یادشان گرامی.

چند سالی این خانواده با ما بودند و تقریبا یکی شده بودیم که بالاخره آنها هم در نزدیکی خانه ما،خانه کوچک و محقری خریدند و رفتند.

مستاجر بعدی ما پیرزن و پیرمردی بودند که ما به آنها”ننه” و “بابا پیری” می گفتیم.اهل تاکستان قزوین بودند و پیرزن در خانه های مردم کارگری می کرد و غروبها هم “روشور یا سفیداب” درست می کرد که در حمام برای کیسه کشیدن استفاده می کردند و باباپیری هم بساط اجناس ریز فلزی دست دوم(مثل زنجیر و قفل و سیخ و میخ و…..)در میدان هاشمی پهن می کرد.ما با این دو نفر خیلی راحت بودیم و برای ما بچه ها این دو نفر حکم مادربزرگ و پدر بزرگ را داشتند.خیلی از غروبها ننه مرا صدا می کرد و یکی دو بادمجان سرخ کرده را داخل نان می گذاشت و به من می داد که همانجا پهلوی خودش می خوردم و تشکر می کردم.ننه هم مرا خیلی دوست داشت.

با مرگ بابا پیری ،پسر ارشدش از تاکستان آمد و با اصرار مادرش را با خود برد.

 مستاجر بعد،آقای مسنی بود به نام آقای اکبریان و خانمش که ما او را دختردایی صدا می کردیم.آقای اکبریان در شهرداری و در پارک شهر تهران کار می کرد و بنا بود.مرد بسیار آرام و خوش صحبتی بود.شوهر دوم دختردایی بود و این خانم از شوهر اولش پسری داشت به نام “احمد” که هم سن و سال من بود و آنقدر دوستی ما قوی شد که تا بزرگسالی ادامه داشت و هرکدام از ما در عروسی دیگری کارگردان جشن و مراسم بودیم.

 

 

مستاجر بعدی ما آقا خلیل و همسرش کلثوم خانم بودند که اهل بابل بودند و آقا خلیل پیش بابا شاگرد نقاشی می کرد و خانمش نیز پای دار قالی مادرم ،قالی بافی یاد گرفت و کار می کرد.

آن ها هم با اختلافاتی که بین ما پیش آمد،از خانه ما رفتند و بعد از آنها هم یک روستایی دیگر بابلی به نام ابراهیم و همسرش صفیه چند سالی مستاجر بودند و ابراهیم هم پیش پدرم نقاشی آموخت و برای خود استادی شد و همسرش هم پای دارقالی مادرم کار می کرد.

علاوه بر این افراد هم ،دو پسر جوان بودند که هر یک شش هفت سالی در خانه خود ما و در بین افراد خانواده زندگی می کردند و با ما بزرگ شدند و پس از سر و سامان گرفتن ،به دنبال زندگی خود رفتند.نام یکی “صمد” بود و نام دیگری”عزت”.هردو بابلی بودند و اکنون صمدآقا در تهران تعمیرگاه خودرو دارد و آقا عزت،معلم مدرسه است.

کوچه مردها(29)

یکشنبه, 20 نوامبر, 2011

دور میدان هاشمی،همانطور که قبلا هم توضیح دادم،مغازه ها و فروشگاه ها و به اصطلاح امروز مراکز تجاری بودند.

داروخانه ای هم وجود داشت به اسم”داروخانه سودمند” و کنار داروخانه هم راه پله هایی بود که به مطب دکتری به نام”دکتر بهرامی “منتهی می شد.سه اتاق داشت که یکی برای تزریقات بود و یکی هم برای نشستن و انتظار بیماران و یکی هم مطب و اتاق معاینه دکتر بود.منشی در این مطب وجود نداشت و خود بیماران حساب نوبت رفتن پیش دکتر را داشتند.

دکتر جوانی بسیار خوش چهره و متناسب اندام بود و اهالی محله هم اعتقاد عجیبی به سبک بودن دستش و با یک نسخه معالجه شدنش داشتند و خلاصه دکتر بهرامی شخصیت منحصر بفردی در محله بود که دیدنش باعث افتخار اهالی می شد و بخشی از مراجعینش هم دختران دم بختی بودند که به دروغ خود را به مریضی می زدند تا دکتر را ببینند و دلبری کنند و بخت خود را بیازمایند!

تزریقاتچی هم مرد میانسال و آبله رویی بود که با دیدن صورتش ،ما بچه ها وحشت زده می شدیم،چه برسد به عملیات آماده سازی سرنگ برای تزریق که دیگر قالب تهی می کردیم!آخر آن وقت ها مثل حالا سرنگ ها یک بار مصرف نبودند.سرنگ از جنس شیشه بود و درون یک ظرف کوچک از جنس استیل قرار داشت.هر بار که می خواستی آمپولی تزریق کنی،این آقا دو تکه سرنگ را از هم جدا می کرد و همراه سوزنش دوباره در ظرف فلزی اش می گذاشت و بعد ظرف را پر از الکل صنعتی می کرد و با کبریت درون ظرف را روشن می کرد و بعد از سوختن کامل الکل ها ،قطعات داغ را که حالا دیگر از میکروب عاری شده بودند دوباره روی هم مونتاژمی کرد و آمپول را از شیشه دارو به سرنگ منتقل می کرد و بعد از نمایش این کلیپ وحشتناک از همراه ما می خواست که ما را روی تخت بخوابانند تا او تزریق را انجام دهد.شکنجه ای وحشتناک تر از این سراغ دارید؟

عمل ختنه کردن مرا هم دکتر بهرامی و همین آقا انجام دادند که جداگانه برایتان شرح خواهم داد.

داروخانه سودمند هم علاوه بر اینکه محل مراجعه بیمارانی بود که نسخه های خود را بدهند و داروهای نسخه را حداکثر و در بالاترین قیمت پانزده ریال بخرند،پاتوقی هم برای چند نفر از پیران با سواد محل بود که غروبها آنجا جمع می شدند و آقای رودی با صدای بلند برای بقیه خبرهای روزنامه عصر را می خواند و بقیه با علاقه گوش می کردند.

صدای خبر خواندن آقای رودی همراه با صدای آه و ناله بیماران آمیزه ای بود که بعدا در طول زندگیم هرگز نشنیدم و تکرار نشد اما همیشه در گوشم هست.

کوچه مردها(12)

دوشنبه, 19 سپتامبر, 2011

در محوطه باز میدان هاشمی،علاوه بر آنچه که توضیح دادم بساط های دیگری هم برپا بودند و آن هم چیزی نبود جز انواع خوراک های آماده یا به قول امروزی ها فست فود!

اولین بساطی که یادم می آید”جغول بقول”بود.مخلوطی از جگر سیاه و جگر سفید و کمی خوشگوشت و چربی که با پیاز و….در یک ظرف بزرگ می پختند و در تمام مدت فروش هم زیر دیگ چراغی روشن بود و به این ترتیب مشتری می توانست با یک یا دوریال(بستگی به میزان گرسنگی)کاسه ای از این غذا همراه با یک برش نان بربری میل نماید.آبلیمو و نمک هم روی چرخ طوافی برای چاشنی دارکردن غذا موجود بود.

غذای دیگری که در خاطر دارم که در گفتن نامش معذوریت دارم وحدس زدن آن را به خود شما واگذار می کنم!مخلوطی از گوشت کوبیده و پیاز و سبزی که بصورت سوسیس های کوچک درمی آوردند و روی یک سینی فلزی شیاردار کبابش می کردند.دانه ای یک ریال بود.تعدادی که می خواستی درون برشی از نان لواش قرار می دادند و روی آن هم سماق و سبزی خرد شده می پاشیدند و آن را لوله می کردند و به شما می دادند.غذای بسیار خوشمزه ای بود.

از غذاهای دیگری هم که در تمام طول سال عرضه می شد،خوراک باقالی پخته همراه با گلپر و آبغوره بود که این هم بسیار خوشمزه و پر طرفدار بود.

ساندویچ تخم مرغ در نان سفید های معروف به “نان بولکی”همراه با مقدار زیادی گوجه فرنگی برش خورده و خیار شور دانه ای سه ریال فروخته می شد.

در بهار و تابستان هم بساط بستنی و فالوده شیرازی همراه با آبلیمو و شربت قرمز زنگی به راه بود که طالب های زیادی داشت و در پاییز و زمستان هم لبو و خوراک شلغم و سیب زمینی آب پز هم مشتریان خاص و همیشگی خود را داشت.

اما پرطرفدارترین بساط ها جگرکی ها بودند.سیخ های کوچک و نازک جگر سیاه و دل و قاوه و خوشگوشت که پی درپی آماده می شدند و روی منقل کباب می شدند و به مشتریان همراه نان سنگک عرضه می شدند.همیشه دور این بساط شلوغ بود.

می توانید خوراک های آماده آن زمان را با فست فودهای فعلی مقایشه کنید.کدام یک خوشمزه ترند؟

 

کوچه مردها(11)

شنبه, 17 سپتامبر, 2011

در کنار معرکه ها و نمایش هایی که در محوطه باز میدان هاشمی برگزار می شد،بساط های دیگری هم بودند که بعضی از آنها حالت قمار را داشتند و زمینه ساز انحرافات بزرگتر بعدی می توانستند باشند و فقط لطف خدا و مواظبت خود انسان می توانست نجات دهنده باشد.

یکی از این سرگرمی ها تخم مرغ بازی بود.یک چرخ طوافی بزرگ پر از تخم مرغ که بصورت تپه ای روی هم چیده شده بودند در میان جمعیت زیادی بود و هر یک از افرادی که مایل بودند با خریدن تخم مرغ دانه ای یک ریال،به جنگ دیگری می رفت،به این صورت که یکی سر یا ته تخم مرغ را در مشتش نگه می داشت و دیگری با سر یا ته تخم مرغ خود روی آن می زد.هر کدام که تخم مرغش می شکست باید آن تخم مرغ شکسته را به دیگری می داد.به این ترتیب در پایان کار هر یک با تعداد زیادی تخم مرغ شکسته به خانه می رفتند و از همه راضی تر هم تخم مرغ فروش.

یکی دیگر از این سرگرمی ها ،مسابقه پیش بینی بود.فرد معرکه گیر فرفره ای چهار پهلو و از جنس چوب داشت که هر پهلو به یک رنگ بود و جلوی او هم مقوای بزرگی بود که چهار قسمت شده بود و هر قسمت به یکی از رنگهای موجود فرفره رنگ شده بود.صاحب معرکه فرفره را می گرداند و هرکس که مایل بود یک ریال روی یکی از رنگهای روی مقوا می گذاشت.بعد از اتمام گردش فرفره و افتادن روی پهلو و عیان شدن رنگ سمت بالای فرفره،کسانی که روی همان رنگ پول گذاشته بودند سه ریال می گرفتند و پول های روی رنگ های دیگر مال صاحب معرکه می شد.

نوع دیگر این مسابقه ،سه لیوان سروته شده بوذ که زیر یکی از آنها مهره ای بود.صاحب معرکه اول مهره زیر لیوان را نشان می داد و بعد با سرعت اقدام به جابجایی لیوان ها می کرد و بیننده ای که مایل بود ریالی می داد و لیوانی را نشان می داد.اگر مهره زیر آن لیوان بود ،سه ریال می گرفت و اگر نبود ریالی که داده بود مال صاحب معرکه می شد.

تیراندازی هم یکی دیگر از مسابقات بود که روی تخته بزرگی به عرض نیم متر و طول یک متر عکس بزرگی از یک خانم عشوه گر بود که روی نقاط مختلف بدنش ترقه هایی گذاشته بودند و شما می توانستید با تفنگ بادی صاحب معرکه سه تیر دارتی در مقابل یک ریال پرتاب کنید و اگر با هر شلیک یکی از ترقه ها را منفجر می کردید،سه تیر مجانی چایزه داشتید.

بساط جالب دیگر این محوطه هم دو بساط “شانسی”بود.چرخ های بزرگی که پر از اجناس مختلف بودند که از دهشاهی تا بیست ریال می ارزیدند.از تخمه آفتابگردان و راحت الحلقوم های رنگی نشاسته ای کوچک گرفته تا خودنویس و چراغ قوه و ده ها چیز دیگر.یک ریال می دادی و از درون نایلونی پر از کاغذ کوچک یکی را برمی داشتی.هرچه روی کاغذ نوشته بود مال تو بود.نود و نه درصد اوقات یا یک استکان تخمه آفتابگردان بود یا یک راحت الحلقوم که دهشاهی می ارزید!

حالا در ذهن خود ترکیب دکه های میوه فروشی و پارچه فروشی و وسایل پلاستیکی و سایر مایحتاج زندگی را در کنار بساط نمایشی مختلف و بساط های مسابقات و قمارهای مختلف در کنار بساط های غذاهای آماده که در بخش بعدی توضیح خواهم داد،تجسم بفرمایید.در زمان حاضر هرگز نمی توان چنین کارناوال های ارزان و زیبا را پیدا نمود.