برچسب ها بـ ‘مکتب’

دین پرستی و بت پرستی 1

چهار شنبه, 22 نوامبر, 2017

دین راهی است برای رسیدن به «خدا» و ابزاری است برای پاکسازی درون از رذایل نفسانی و دستیابی به یک زندگی مسالمت آمیز با خود،مردم و طبیعت.
خوبی دین در ان است که به ادمی راهکار می دهد،سلوک او را منظم می کند و نوعی انضباط شخصی به او ارزانی می دارد. بی گمان چنین چیزی می تواند بسیار سودمند باشد و همهٔ زندگی شخص دیندار را در چارچوبی دقیق، منسجم و منظم قرار دهد.
مشکل از آنجا آغاز می شود که دین قداست یابد و از درجهٔ «ابزار» به مرتبهٔ «هدف» بر کشیده شود. بی گمان به محض اینکه دین به هدف تبدیل شود، تمام سودمندیهای خود را از دست می دهد و بلکه به ضد خودش بدل میگردد. گفتنی است که این امر اختصاصی به دین ندارد و هر برنامه و راهکاری که به هدف تبدیل شود، شخص را از دستیابی به هدف اصلی خود بازمی دارد؛ برای نمونه توقف کردن در نسخهٔ پرشک مانع بهبودی یافتن می شود. به همین منوال، هر دین و مذهب و مکتب و مسلک و فرقه و مرامی اگر به هدف شخص تبدیل شود، او را به کلی از مقصد و مقصود خود دور می کند. همهٔ کسانی که دین خود را به هدف خود تبدیل کرده و در آن متوقف شده اند، ناخواسته به دام بت پرستی افتاده اند؛ چراکه هر چیزی که ما را از خداوند غافل کند، بت است، خواہ یک سنگ و چوب باشد، خواہ یک پیامبر و امام و خواہ یک مسلک و مذھب.

مقالات 21

یکشنبه, 27 سپتامبر, 2015

عرفان غرب و عرفان شرق 1

در این مطلب سعی داریم مقایسه ای بین عرفان غربی و شرقی داشته باشیم،اما برای اینکار باید ابتدا در مورد علم روانشناسی در غرب نکاتی مطرح گردد زیرا به نظر اینجانب ریشه عرفان غربی، در علم روانشناسی و مفروضات این علم در مورد انسان قرار دارد.
در فرهنگ و بینش غربی از جهان هستی ،همیشه و اکثرا عقیده بر این بوده که جهان برای خوشی و لذت بردن انسان خلق شده است و هرکس حق دارد به آنچه که او را به این خوشی و لذت می رساند، دست یازد. به تدریج و با توجه به تجاوز به حقوق دیگران برای لذت بیشتر ،پایه های مکتب لیبرالیسم برای حداکثر لذت از زندگی و با توجه به حریم آزادی دیگران ،ریخته شد و قواعد و قوانینی بر این اساس وضع گردید که مجموعه آن را “دموکراسی” نامیدند و این مکتب را برای سعادت و رستگاری بشریت به همه دنیا عرضه نمودند.
در فضای چنین جهان بینی و تفکری بود که روانشناسانی همچون”فروید” و “یونگ”و …..ظهور کردند و هریک سعی نمود با تعمق در رنج ها و نگرانی های انسان غربی و موانعی که بر سر راه کام گرفتن او از زندگی قرار داشت،راه حل های خود را ارائه دهند.اما در سال ها و دهه های اخیر دانشمندان و روانشناسانی ظهور کردند که بر خلاف این رویه می اندیشند،مثل “دکتر ویکتور فرانکل” که نظریات او اکنون در اروپا و آمریکا بسیار مورد توجه قرار گرفته است.
او مردی است که پس از اخذ دکترای خود در رشته روانشناسی طی جنگ جهانی دوم به اسارت نازی های آلمانی درآمد و طی چند سال زندگی در اردوگاه های وحشتناک آلمانی مانند “آشویتس” تجربیات بسیار وحشتناک و طاقت سوزی داشته و اینکه نهایتا توانسته از این اردوگاه ها در پایان جنگ زنده بیرون بیاید،علاوه بر هشیاری و استفاده از آنچه که از تخصصش داشته،به معجزه هم شباهت دارد.

ایران و ایرانی 57

سه شنبه, 24 دسامبر, 2013

امیدوارم که همه شما خوانندگان محترم که تابحال این بحث را دنبال نموده اید،تصدیق فرمایید که از دایره یک تحقیق بیطرفانه و منصفانه خارج نشده ایم.در ادامه به ارائه راه حل هایی از منظر توان و وسع فکری و تجربی خود خواهم پرداخت.
اما می توان نتیجه گیری کرد که مجموعه موارد توضیح داده شده ما را در تارو پود فرهنگی پیچیده و هزار لایه قرار داده که در تاریکی بخش های از آن به سختی صدمه خورده ایم و اکنون نیز از آنها سخت در رنج و عذابیم.
وقت آن رسیده که ببینیم چاره چیست؟
من در کتاب “در جستجوی خویش” به شرح بازدیدها و مشاهدات خود از سی کشور دنیا پرداخته ام و علل موفقیت و انحطاط فرهنگی آنها را از دید خویش شرح داده ام و از این گذرگاه نسخه ای برای کشور و مردم عزیزم نوشته ام که در اینجا ،بخشی از آن مطالب را دوباره بازگو خواهم نمود.
بر اساس تجربیات و دیدگاه های من ، ما باید در زمینه عیوب فرهنگی زیر بازنگری و چاره اندیشی داشته باشیم:
اول – دروغ
تمامی مصلحین اجتماعی و پیشوایان تمامی ادیان و عقاید و مکتب ها دروغ را مادر همه گناهان دانسته اند و در دین ما این امر تا بجایی زشت و ناپسند شمرده شده است که پیام آور خداوند دروغگو را دشمن خدا دانسته است.در ایران باستان نیز چون به نیایش داریوش بزرگ با خدای خود می نگریم درخواست او را از اهورامزدایش می بینیم که می خواهد کشورش را از سه بلا دور نگه دارد:دروغ و خشکسالی و دشمن.
بسیار مایه تاسف من است که بعنوان یک ایرانی بنویسم که کشور من از این پدیده در رنج است و به اشکال مختلف از این موضوع در حال لطمه خوردن می باشیم و حتی وقوع یک انقلاب بزرگ در سی سال گذشته هم نه تنها این پدیده را تضعیف و سست نکرد بلکه شدت هم یافته است و یک بار دیگر این موضوع ثابت می گردد که هنگامی یک انقلاب تبدیل به یک جریان پیش برنده امور می گردد که در نهاد تک تک ایرانیان جای گیرد و نه تعداد ی محدود. این پدیده به اشکال مختلف در جامعه بروز نموده است و از پایین ترین سطوح مردم را در بر گرفته تا بالا.
به یقین شما هم این دعوای بعضی زن و شوهر را را شنیده اید که چرا راستش را گفتی که مثلا دیشب شام چه خورده ایم و با ابن حرف آبروی خانوادگی ما را بردی.باید می گفتی فلان چیز را خوردیم.یعنی باید یک دروغ مصلحتی می گفتی تا آبروی خانوادگی حفظ گردد!یا پدری که به فرزند خود می گوید به مراجه کننده یا تلفن کننده بگو پدرم در خانه نیست !اینگونه امور به حدی فراوان و عادی شده اند که به هیچ وجه هم ناپسند به شمار نمی آیند و حتی به عنوان زرنگی و کاردانی افراد محسوب می گردد.

اگر من……بودم

سه شنبه, 4 اکتبر, 2011

اگر من یک معلم بودم

در مهر با مهر از مهر سخن می گفتم

به همه ثابت می کردم که :

درس معلم ار بود زمزمه محبتی

جمعه به مکتب آورد طفل گریزپای را

عشق را تدریس می کردم،عشق به همنوع را،عشق به طبیعت را و عشق به همه خوبی ها را

به شاگردانم می آموختم که زندگی به دنبال لقمه ای نان دویدن نیست

زندگی تلاش در جهت کم کردن بار غم دیگران است

به آنها می گفتم:هیچ چیز با ارزش تر از محبت نیست

و هیچ چیز بهتر از لذت لبخند دردمندی پس از رفع مشکلش نیست

یاری به همنوعان و ناامید نشدن در مقابله با مشکلات را درس می دادم

با عشق آغاز می کردم و با عشق درس را به پایان می بردم