برچسب ها بـ ‘مژگان’

از رهی معیری

چهار شنبه, 1 فوریه, 2012

 

همه عمر برندارم سر از این خمار مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد
دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی
چه حکایت از فراقت که نداشتم ولیکن
تو چو روی باز کردی در ماجرا ببستی
نظری به دوستان کن که هزار بار از آن به
که تحیتی نویسی و هدیتی فرستی
دل دردمند ما را که اسیر توست یارا
به وصال مرهمی نه چو به انتظار خستی
نه عجب که قلب دشمن شکنی به روز هیجا
تو که قلب دوستان را به مفارقت شکستی
برو ای فقیه دانا به خدای بخش ما را
تو و زهد و پارسایی من و عاشقی و مستی
دل هوشمند باید که به دلبری سپاری
که چو قبله ایت باشد به از آن که خود پرستی
چو زمام بخت و دولت نه به دست جهد باشد
چه کنند اگر زبونی نکنند و زیردستی
گله از فراق یاران و جفای روزگاران
نه طریق توست سعدی سر خویش گیر و رستی

نه دل مفتون دلبندی نه جان مدهوش دلخواهی
نه بر مژگان من اشکی نه بر لبهای من آهی
نه جان بی نصیبم را پیامی از دلارامی
نه شام بی فروغم را نشانی از سحرگاهی
نیابد محفلم گرمی نه از شمعی نه از جمعی
ندارم خاطرم الفت نه با مهری نه با ماهی
بدیدار اجل باشد اگر شادی کنم روزی
به بخت واژگون باشد اگر خندان شوم گاهی
کیم من؟ آرزو گم کرده‌ای تنها و سرگردان
نه آرامی نه امیدی نه همدردی نه همراهی
گهی افتان و حیران چون نگاهی بر نظرگاهی
رهی تا چند سوزم در دل شب‌ها چو کوکب‌ها
به اقبال شرر تازم که دارد عمر کوتاهی

 

به که دل بندم؟

یکشنبه, 1 می, 2011

سينه ها جاي محبت، همه از كينه پر است .

هيچكس نيست كه فرياد پر از مهر تو را

 گرم، پاسخ گويد

 نيست يكتن كه در اين راه غم آلوده عمر

 قدمي، راه محبت پويد

 خط پيشاني هر جمع، خط تنهائيست

 همه گلچين گل امروزند

 در نگاه من و تو حسرت بيفردائيست .

به كه بايد دل بست ؟

 به كه شايد دل بست ؟

 نقش هر خنده كه بر روي لبي ميشكفد

نقشه يي شيطانيست

 در نگاهي كه تو را وسوسه عشق دهد

 حيله پنهانيست .

زير لب زمزمه شادي مردم برخاست

 هر كجا مرد توانائي بر خاك نشست

 پرچم فتح بر افرازد در خاطر خلق

 هر زمان بر رخ تو هاله زند گرد شكست

 به كه بايد دل بست؟

 به كه شايد دل بست؟

خنده ها ميشكفد بر لبها

تا كه اشكي شكفد بر سر مژگان كسي

 همه بر درد كسان مينگرند

ليك دستي نبرند از پي درمان كسي

  از وفا نام مبر، آنكه وفاخوست، كجاست ؟

 ريشه عشق، فسرد واژه دوست، گريخت

 سخن از دوست مگو، عشق كجا ؟ دوست كجاست ؟

دست گرمي كه زمهر

بفشارد دستت

در همه شهر مجوي گل اگر در دل باغ

بر تو لبخند زند بنگرش، ليك مبوي

 لب گرمي كه ز عشق

ننشيند به لبت

به همه عمر، مخواه

 سخني كز سر راز

 زده در جانت چنگ

بلبت نيز، مگو

  چاه هم با من و تو بيگانه است

 ني صد بند برون آيد از آن

 راز تو فاش كند

 درد دل گر بسر چاه كني

 خنده ها بر غم تو دختر مهتاب زند

 گر شبي از سر غم آه كني

درد اگر سينه شكافد، نفسي بانگ مزن

 درد خود را به دل چاه مگو

 استخوان تو اگر آب كند آتش غم

آب شو، « آه » مگو

ديده بر دوز بدين بام بلند

 مهر و مه را بنگر

 سكه زرد و سپيدي كه به سقف فلك است

 سكه نيرنگ است

 سكه اي بهر فريب من و تست

 سكه صد رنگ است

 ما همه كودك خرديم و همين زال فلك

 با چنين سكه زرد

و همين سكه سيمين سپيد

ميفريبد ما را

 هر زمان ديده ام اين گنبد خضراي بلند

گفته ام با دل خويش: مزرع سبز فلك ديدم و بس نيرنگش

 نتوانم كه گريزم نفسي از چنگش

 آسمان با من و ما بيگانه

 زن و فرزند و در و بام و هوا بيگانه

 « خويش » در راه نفاق

« دوست » در كار فريب

« آشنا » بيگانه

 شاخه عشق، شكست

 آهوي مهر، گريخت

 تار پيوند، گسست

 به كه بايد دل بست ؟

 به كه شايد دل بست ؟

  ازکتاب طلوع محمد مهدی سهیلی

شعری از دکتر رفیع در مورد بایزید بسطامی

چهار شنبه, 26 ژانویه, 2011

بایزیدا آمدم کز باده‌ات ساغر زنم

 از شرار جذبه‌ات بر جان خود آذز زنم


خاک کویت را که هست آئینه‌ی صاحبدلان

 با سر مژگان بروبم طعنه بر گوهر زنم


ساز فطرت در دلم آهنگ شیدائی زند

 کی توانم این نوا در پرده‌ی دیگر زنم


مسلک عرفان ز کردار تو والائی گرفت

 سالک این ره شدم تا خیمه در اختر زنم


معنی معراج روحت «حکمت اشراق» بود

 ز اشتیاق است اینکه در کوی تو بال و پر زنم


قبله‌ی اهل خرد بسطام آتش سینه است

 آمدم تا بوسه بر آن خاک پر زیور زنم


پهنه‌ی اندیشه‌ام روشن‌ شد از انوار آن

 چشم دل روشن شود گر سر بر آن مجمر زنم


سرزمین «کومش» از فیض وجودت شد بهشت

 سر بدرگاه تو سایم کز فلک سر بر زنم


شعله‌ها خیزد ز جانم در طواف کوی دوست

 زان «رفیعم» کز ارادت حلقه بر این در زنم