برچسب ها بـ ‘مژه’

از شیخ بهایی

دوشنبه, 22 فوریه, 2021

تـا کــی بـه تـمـنــای وصــال تــو یــگـانـه
اشکم شود از هـر مـژه چون سـیل روانه
خواهـد به سر ایـد شـب هجـران تو یا نه
ای تـیـر غـمـت را دل عـشــــاق نـشـانـه
جـمعـی به تو مشغول و تو غائب ز میانه
رفـتـم بـه در صـومـعـه عــــابــد و زاهــــد
دیـدم هـمه را پیش رخـت راکـع و سـاجد
در مـیـکـده رهـبـانـم و در صـومـعـه عــابد
گـه مـعـتـکف دیـرم و گـه سـاکن مسـجد
یـعنی که تو را مـی طلـبم خـانه به خـانه
روزی کـه بـر افـتند حریــفان پـی هـر کـار
زاهد سوی مسجد شد و من جانب خمار
مـن یـــار طلـب کـردم و او جــلوه گـه یــار
حاجـی بـه ره کـعـبه و مـن طـالـب دیـدار
او خانه همی جـوید و من صـاحــب خـانه
هـر در کـه زنـم صـاحب ان خـانه تویی تو
هـر جـا کـه روم پرتـو کـاشـانه تـویـی تــو
در مـیـکـده و دیـر کـه جـانـانـه تـویـی تــو
مقـصود من از کعـبه و مـی خـانه تویی تو

باز هم از عراقی!

دوشنبه, 8 ژوئن, 2020

ز دو دیـده خون فشـانـم زغـمت شـب جــدایـی
چـه کـنم کـه هـسـت ایـنهـا گـل بـاغ آشـنــایـی
هـمه شـب بر آسـتانت شده کار مـن گــدایــی
بـخـدا کـه ایـن گــدایـی نـدهـم بـه پــادشـاهـی
مـژه‌هـا و چـشـم یـارم بـه نـظـر چـنـان نـمـایـد
کـه مـیــان ســنبلسـتـان چـرد آهــوی خـتـــایـی
درِ گلسـتـان چشمـم ز چـه رو هـمیـشه باز است
بـه امـیـد آنــکـه شــاید تـو بـه چـشـم مـن درآیـی
سر بـرگ گـل ندارم بـه چه رو روم به گـلشــن
کـه شــنـیـده‌ام ز گـلهـا هـمه بـوی بـی‌ وفـــایـی
به کدام مذهـب است ایـن به کدام ملت است ایـن
کـه کـُشنـد عـاشقی را کـه تـو عـاشقـم چـرایـی
بـه طـواف کـعـبه رفـتـم بـه حـرم رهـم نـدادنـد
که برون در چـه کردی که درون خـانـه آیــی
بـه قـمـارخـانـه رفـتـم هـمه پــاکـبــاز دیــدم
چـو به صـومعه رسیدم هـمه زاهــد ریــایـی
در دیــر مـی‌ زدم مـن کـه نــدا ز در درآمــد
که درآ درآ عـراقی که تو خاص ازآن مـایـی