برچسب ها بـ ‘مولانا’

حافظ 2

دوشنبه, 29 ژوئن, 2020

اگر در قبال پاره ای رباعیات خیام موضع‌گیری منفی وجود دارد و پارسی‌ستایی فردوسی شاید از جانب برخی محل مناقشه باشد و عرفان مولانا را بعضی تاب نیاورند و سعدی را به خاطر ستایش هلاکو ملامت کنند یا اعلام رسمی تعلقات عقیدتی او به کام برخی خوش ننشیند ( و این نویسنده البته در زمره هیچ یک نیست و هر چهار را چون جان، گرامی می‌دارد) اما حافظ حتی با این چهار بزرگ هم حکایت متفاوتی دارد.
قرن‌ها بعد همشهری حافظ- عرفی شیرازی- شاید تحت تاثیر آموزه‌های خواجه گفت:

چنان با نیک و بد سر کن که بعد از مردنت عرفی
مسلمانت به زمزم شوید و هندو بسوزاند

خود حافظ مصداق همین سخن است. چنان که دارندگان باورها و گرایش‌های گوناگون با او هم‌داستانی می‌کنند و حافظ را از خود می‌دانند.
این همه تنها به خاطر تسلط بی چون و چرای حافظ بر شعر و سخن نیست که گوته آلمانی هم را به حیرت و ستایش وامی‌دارد بلکه به سبب رندانگی حافظ هم هست.

در عشق زنده باید

دوشنبه, 20 ژانویه, 2020

در عشق زنده باید کز مرده هیچ ناید
دانی که کیست زنده آن کو ز عشق زاید
گرمی شیر غران، تیزی تیغ بران
نری جمله نران، با عشق کند آید
در راه رهزنانند، وین همرهان زنانند
پای نگارکرده این راه را نشاید
طبل غزا برآمد وز عشق لشکر آمد
کو رستم سرآمد تا دست برگشاید
هرگز چنین سری را تیغ اجل نبرد
کاین سر ز سربلندی بر ساق عرش ساید
هرگز چنین دلی را غصه فرونگیرد
غم‌های عالم او را شادی دل فزاید
در عشق جوی ما را، در ما بجوی او را
گاهی منش ستایم، گاه او مرا ستاید
مولانا

من چه دانم

دوشنبه, 13 ژانویه, 2020

مرا گویی: «که رایی»؟ من چه دانم
چنین مجنون چرایی؟ من چه دانم
مرا گویی: «بدین زاری که هستی
به عشقم چون برآیی»؟ من چه دانم
منم در موج دریاهای عشقت
مرا گویی: «کجایی»؟ من چه دانم
مرا گویی: «به قربانگاهِ جان‌ها
نمی‌ترسی که آیی»؟ من چه دانم
مرا گویی: «اگر کُشتۀ خدایی
چه داری از خدایی»؟ من چه دانم
مرا گویی: «چه می‌جویی دگر تو
ورای روشنایی»؟ من چه دانم
مرا گویی: «تو را با این قفس چیست
اگر مرغ هوایی»؟ من چه دانم
مرا راهِ صوابی بود، گم شد
از آن تُرک خطایی، من چه دانم
بلا را از خوشی نشناسم؛ ایرا
به غایت خوش بلایی، من چه دانم

مولانا

همراه عارفان 4

چهار شنبه, 7 آگوست, 2019

زن در دیدگاه مولانا، تجلی رحمت پروردگار و اعلام حضور او در روی زمین است. در نظر مولانا زن در لطافت و تعالی چنان به خداوند نزدیك است كه گوئیا مخلوق نیست بلكه خالق است.
پرتو حق است آن معشوق نیست
خالق است او گوئیا مخلوق نیست
و آن آرامش و سكون و مقام امن كه خاص پروردگار است تنها در صحبت زن روی زمین حاصل می‌شود. هیچ موجودی به جز زن،روح بیقرار مرد را به ساحل آرامش نمی رساند.
پیامبر خدا،آنكه عالم مست گفتار او بود و سخنش آدمیان را عالم امن و آسایش بود باز به حمیرا می‌فرمود:
«كلمینی یا حمیرا»
یعنی :
«ای گل سرخ كوچك، با من سخن بگو».

همراه عارفان 3

چهار شنبه, 31 جولای, 2019

دو پند از مولانا:
– مرغي از زمين بالا پرد اگر چه به آسمان نرسد اما اينقدر باشد که از دام دورتر باشد و برهد، و همچنين اگر کسي درويش شود و به کمال درويشي نرسد،اما اينقدر باشد که از زمره خلق و اهل بازار ممتاز باشد و از زحمتهاي دنيا برهد وسبکبار گردد.
– يکي از اصحاب را غمناک ديد، فرمود همه دل تنگي از دل نهادگي بر اين عالم است . مردي آنست که آزاد باشي از اين جهان و خود را غريب داني و در هر رنگي که بنگري و هر مزه يي که بچشي داني که به آن نماني و جاي ديگر روي هيچ دلتنگ نباشي.

شکایت مولانا

دوشنبه, 17 ژوئن, 2019

بشنو این نی چون شکایت می‌کند
از جداییها حکایت می‌کند
کز نیستان تا مرا ببریده‌اند
در نفیرم مرد و زن نالیده‌اند
هر کسی کو دور ماند از اصل خویش
باز جوید روزگار وصل خویش
هرکسی از ظن خود شد یار من
از درون من نجست اسرار من
نی حدیث راه پر خون می‌کند
قصه‌های عشق مجنون می‌کند
جسم خاک از عشق بر افلاک شد
کوه در رقص آمد و چالاک شد
جمله معشوقست و عاشق پرده‌ای
زنده معشوقست و عاشق مرده‌ای
در نیابد حال پخته هیچ خام
پس سخن کوتاه باید والسلام
در غم ما روزها بیگاه شد
روزها با سوزها همراه شد
روزها گر رفت گو رو باک نیست
تو بمان ای آنک چون تو پاک نیست

عاشقی با تعریف مولانا

دوشنبه, 3 ژوئن, 2019

عاشقی پیداست از زاری دل
نیست بیماری چو بیماری دل
علت عاشق ز علتها جداست
عشق اصطرلاب اسرار خداست
عاشقی گر زین سر و گر زان سرست
عاقبت ما را بدان سر رهبرست
هرچه گویم عشق را شرح و بیان
چون به عشق آیم خجل باشم از آن
گرچه تفسیر زبان روشنگرست
لیک عشق بی‌زبان روشنترست
چون قلم اندر نوشتن می‌شتافت
چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت

دکان عشق مولانا

دوشنبه, 21 می, 2018

هر دكانی است بازاری دگر
مثنوی دكان عشق است‌ای پسر

عشق بحری، آسمان در وی كفی
چون زلیخایی، اسیر یوسفی

دور گردون را ز جذب عشق دان
گر نبودی عشق كی گشتی جهان

جسم خاك از عشق بر افلاك شد
كوه در رقص آمد و چالاك شد

عشق را صد ناز و استكبار هست
عشق با صد ناز می‌آید به دست

تو به یك خاری گریزانی ز عشق
خود به جز نامی چه می‌دانی ز عشق

با محمد بود عشق پاك جفت
بهر عشق او خدا لولاك گفت

منتهی در عشق چون او بود فرد
پس هم او را ز انبیا تخصیص كرد

عشق آن شعله ست كو چون برفروخت
هرچه جز معشوق باقی جمله سوخت

در نیاید عشق در گفت و شنید
عشق دریایی، كرانه ناپدید

هرچه گویم عشق را شرح و بیان
چون به عشق آیم خجل گردم از آن

شرح عشق ار من بگویم بر دوام
صد قیامت بگذرد، و آن ناتمام