برچسب ها بـ ‘موسی’

آخرالزمان 7

یکشنبه, 7 اکتبر, 2018

در دین یهود
دوران قبل از اسارت: تصور «آخر الزمان»، به معنی پایان دوران جهان و پیوستن آن به قیامت کبری، در بین قوم یهود از سده‌های دوم و سوم قبل از میلاد پیدا شده است. پیش از این زمان بنی‌اسرائیل که خود را قوم برگزیده خداوند می‌دانستند، در انتظار دورانی بودند که در آن وعده الهی تحقق یابد، و خداوند قوم برگزیده خود را در «سرزمین موعود» مستقر، و دشمنان آن را نابود کند، و عدل و احسان خود را بر سراسر جهان بگستراند.در دوره‌های بعد از حکومت داوود و سلیمان، که این قوم از لحاظ اجتماعی دجار پریشانی و تفرقه و از لحاظ دینی و اخلاقی گرفتار فساد و انحطاط شده و گرایش به شرکت و الحاد در میان آنان شدت گرفته بود، غایت این آرزو و انتظار بازگشت قدرت و وحدت و خلوص دوران گذشته بود و انتظارِ زمانی می‌رفت که خداوند بار دیگر پیشوایی همچون موسی و یوشع و داوود و سلیمان در میان ایشان ظاهر سازد تا بدکاران و مفسدان را کیفر دهد و قوم را از تیره‌بختی و خواری «نجات» بخشد.
عاموس نبی (سده ۸۸ ق‌م) که سخنانش بیش‌تر انذار و تحذیر است، از رسیدن این زمان سخن گفته و از آن به نام «روز خداوند» (یوم یهوه) یاد کرده است، ولی این روز، روز انتقام الهی است و روزی است که خداوند بنی اسرائیل را به جرم تبهکاریها و گناهانی که مرتکب شده‌اند کیفر خواهد داد: «وای بر شما که مشتاق روز خداوند می‌باشید. روز خداوند برای شما چه خواهد بود؟ تاریکی، و نه روشنایی؛ ظلمت غلیظی که در آن هیچ درخشندگی نباشد» .
ولی سخنان عاموس همگی تهدید و انذار نیست، بلکه برای بنی‌اسرائیل، بعد از آنکه کیفر گناهان و بد عهدیهای خود را دیدند، روز سعادت و خیر نیز پیش‌بینی می‌کند: «لیکن خداوند می‌گوید که خاندان یعقوب را بالکل هلاک نخواهم ساخت. در آن روز خیمه داوود را که افتاده است، برپا خواهم نمود، و بار دیگر از زمینی که به ایشان داده‌ام کنده نخواهند شد».

مقالات 63

یکشنبه, 4 سپتامبر, 2016

2 – بازگشت به خدا ،اما با دیدی محدود
بسیاری از این مرحله،گذر می کنند و در تلاش به کسب رضایت خدا باقیمانده عمر خود را می گذرانند،اما با برداشتی بسیار سطحی و ابتدایی از رابطه بین خود و خدا.
رابطه خود با خدا را بر مبنای منافع دنیوی و مادی قرار می دهند و در ازای قبول خدا بعنوان خالق این جهان،توقع دارند که آخوری پر و لذیذ داشته باشند که البته خدا هم آنان را ناامید نمی سازد.
مولوی در داستان “پیر چنگی” اینگونه این مفهوم را مثال می زند که:”پیر چنگی که در جوانی صاحب نام بود در پیری از شدت فقر به گورستانی پناه می برد و برای خدا چنگ می زند و از او دستمزد می طلبد و سپس از ناتوانی در همانجا به خواب فرو می رود.
چنگ را برداشت و شد الله جو
سوی گورستان یثرب آه گو
گفت خواهم از حق ابریشم بها
کو به نیکویی پذیرد قلب ها
در این زمان خداوند عمر را هم به خوابی سنگین می افکند که در آن ندایی می شنود که یکی از بندگان خاص ما در گورستان خفته است.هفتصد دینار از بیت المال بردار و به نزد او برو و به او بده و از سوی ما از او عذر بخواه که این در خورد تو نیست،اما فعلا خرج کن تا بعد.عمر به گورستان می رود و چند دور می زند اما جز پیر چنگی نمی بیند که او هم نمی تواند از بنده های خاص الهی باشد ولی به ناچار به سروقت او می رود و بر اثر عطسه او پیرچنگی از خواب برمی خیزد و چون عمر را می بیند دچار وحشت می شود.اما عمر به او می گوید مترس و پول را به او می دهد و پیر بر اثر این لطف الهی به گریه می افتد و توبه می کند و ساز خود را می شکند.
حق سلامت می کند،می پرسدت
چونی از رنج و غمان بی حدت؟
نک قراضه ی چند ابریشم بها
خرج کن این را و باز اینجا بیا
مولانا می خواهد بگوید:قضاوت ما در مورد نیک و بد مردم سطحی است و حقیقت قضایا نزد خداوند است و بس.”
اما عزیزان ، بدانید که خدا حتی منتظر توبه من و شما نیز نیست(اگرچه توبه کننده را بسیار دوست می دارد) و چشمه رحمت و رزقش برای همه بندگان است.باز این تمثیل را در داستان “موسی و شبان” مولوی پی می گیریم:
“موسی،شبانی را می بیند که به قول خود به ستایش خداوند مشغول است اما عبارات او مناسب دعا و مناجات نیست.مثلا می گوید: کجاییتا موهایت را شانه بزنم و جایت را بروبم.
تو کجایی تا شوم من چاکرت
چارقت دوزم کنم شانه سرت
جامه ات دوزم شپش هایت کشم
شیر پیشت آورم ای محتشم
دستکت بوسم بمالم پایکت
وقت خواب آید بروبم جایکت
ای فدای تو همه بزهای من
ای به یادت هی هی و هی های من
موسی به او عطاب می کند که این چه نوع سخن گفتن است و شبان،آزرده از آنجا می رود.اما خداوند به موسی عتاب می کند که بنده مرا چرا آزردی؟وظیفه تو وصل کردن است نه فصل کردن.ما به هرکس اصطلاحاتی داده ایم و اساسا به قال و بیرون توجه نداریم، بلکه حال و درون را می بینیم.
وحی آمد سوی موسی از خدا
بنده ما را زما کردی جدا
تو برای وصل کردن آمدی
یا خود از بهر بریدن آمدی؟
هرکسی را سیرتی بنهاده ام
هرکسی را اصطلاحی داده ام
ما بری از پاک و ناپاکی همه
از گرانجانی و چالاکی همه
ما زبان را ننگریم و قال را
ما درون را بنگریم و حال را
و موسی دوان دوان به دنبال شبان می دود تا او را می یابد و می گوید:
هیچ آدابی و ترتیبی مجو
هرچه می خواهد دل تنگت بگو
مولوی در این داستان ،سه نوع موجود را در تعامل با یکدیگر قرار می دهد:
اول – چوپان ،که سمبل افراد معمولی و ساده است.(عوام)
دوم – موسی که سمبل روحانیت و نماینده دین رسمی.(خواص)
سوم – خداوند که سمبل معنویت محض و حقیقت مطلق است.
خداوند هیچیک از دو گروه فوق را نفی نمی کند و در دو داستان این بخش،اعلام می کند که هردو گروه برای من عزیزید.از من ناامید نباشد.
اجازه دهید در این بخش کلام آخر را از زبان دکتر علی شریعتی بگویم که:
با تمام وجود گناه کردیم و در تکرار آن اصرار،

اما نه نعماتش را از ما گرفت و نه گناهان مارا فاش کرد،

بیندیش،

اگر اطاعتش کنیم چه میکند!

مقالات 50

یکشنبه, 5 ژوئن, 2016

عشق 10

آرامش چیست؟نگاه به گذشته و شکر خدا.نگاه به آینده و اعتماد به خدا.نگاه به اطراف و جستجوی خدا.نگاه به درون و دیدن خدا .
آتشی نمى سوزاند “ابراهیم” را.
و دریایى غرق نمی کند “موسى” را.
کودکی، مادرش او را به دست موجهاى “نیل” می سپارد،تا برسد به خانه ی فرعونِ تشنه به خونَش.

دیگری را برادرانش به چاه مى اندازند.سر از خانه ی عزیز مصر درمی آورد.مکر زلیخا زندانیش می کند.اما عاقبت بر تخت ملک می نشیند.
که اگر همه ی عالم قصد ضرر رساندن به تو را داشته باشند و خدا نخواهد،نمی توانند.اوست که یگانه تکیه گاه من و توست.پس:

،”تدبیرش”به اعتماد کن

،”حکمتش” دل بسپار به

کن به او، “توکل”

،”قدمی بردار”و به سمت او

خواهی دید که به سمت تو،خواهد دوید.

به او اعتماد کن

چهار شنبه, 17 آوریل, 2013

آتشی نمى سوزاند “ابراهیم” را
و دریایى غرق نمی کند “موسى” را

کودکی، مادرش او را به دست موجهاى “نیل” می سپارد
تا برسد به خانه ی فرعونِ تشنه به خونَش

دیگری را برادرانش به چاه مى اندازند
سر از خانه ی عزیز مصر درمی آورد
مکر زلیخا زندانیش می کند
اما عاقبت بر تخت ملک می نشیند

از این “قِصَص” قرآنى هنوز هم نیاموختی ؟!

که اگر همه ی عالم قصد ضرر رساندن به تو را داشته باشند
و خدا نخواهد
نمی توانند
او که یگانه تکیه گاه من و توست !

پس

به “تدبیرش” اعتماد کن

به “حکمتش” دل بسپار

به او “توکل” کن

و به سمت او “قدمی بردار”

تا ده قدم آمدنش به سوى خود را به تماشا بنشینی

از خدا جوییم توفیق ادب

دوشنبه, 24 دسامبر, 2012

از خدا جوییم توفیق ادب

بی ادب محروم ماند از لطف رب

 

بی ادب تنها نه خود را داشت بد

بلكه آتش در همه آفاق زد

 

مائده از آسمان در میرسید

بی شری و بیع و بی گفت و شنید

 

در میان قوم موسی چند كَس

بی ادب گفتند: كو سیر و عدس؟

 

منقطع شدخوان ونان ازآسمان

ماند رنج زرع و بیل و داسمان

 

بازعیسی چون شفاعت كرد،

حق خوان فرستاد وغنیمت بر طبق

 

مائده از آسمان شد عائده

چونکه گفت: انزل علینا مائده

 

باز گستاخان ادب بگذاشتند

چون گدایان زله ها برداشتند

 

کرد عیسی لابه ایشان را كه این

دائم است و كم نگردد از زمین

 

بد گمانی كردن و حرص آوری

كفر باشد نزد خوان مهتری

 

زآن گدا رویان نادیده ز آز

آن در رحمت بر ایشان شد فراز

 

نان وخوان ازآسمان شدمنقطع

بعد از آن زآن خوان نشد کس منتفع

 

ابر برناید پی منع زكات

وز زنا افتد وبا اندر جهات

 

هر چه بر تو آید از ظلمات و غم

آن ز بی باكی و گستاخیست هم

 

هركه بی باكی كند درراه دوست

ره زن مردان شد و، نامرد اوست

 

از ادب پر نور گشتست این فلك

وز ادب معصوم و پاك آمد ملك

 

بُد ز گستاخی كسوف آفتاب

شد عزازیلی ز جرات رد باب

 

هر که گستاخی کند اندر طریق

گردد اندر وادی حیرت غریق

مولانا

دمی با حافظ

چهار شنبه, 7 مارس, 2012

خيز تا خرقه صوفی به خرابات بريم
شطح و طامات به بازار خرافات بريم
سوی رندان قلندر به ره آورد سفر
دلق بسطامی و سجاده طامات بريم
تا همه خلوتيان جام صبوحی گيرند
چنگ صبحی به در پير مناجات بريم

با تو آن عهد که در وادی ايمن بستيم
همچو موسی ارنی گوی به ميقات بريم
کوس ناموس تو بر کنگره عرش زنيم
علم عشق تو بر بام سماوات بريم
خاک کوی تو به صحرای قيامت فردا
همه بر فرق سر از بهر مباهات بريم
ور نهد در ره ما خار ملامت زاهد
از گلستانش به زندان مکافات بريم
شرممان باد ز پشمينه آلوده خويش
گر بدين فضل و هنر نام کرامات بريم
قدر وقت ار نشناسد دل و کاری نکند
بس خجالت که از اين حاصل اوقات بريم
فتنه می بارد از اين سقف مقرنس برخيز
تا به ميخانه پناه از همه آفات بريم
در بيابان فنا گم شدن آخر تا کی
ره بپرسيم مگر پی به مهمات بريم
حافظ آب رخ خود بر در هر سفله مريز
حاجت آن به که بر قاضی حاجات بريم

 

دین از جنس عقل است یا عشق؟

چهار شنبه, 16 فوریه, 2011


میان اهل دین در سنخ دین اختلاف است ،اكثر آنها دین را از سنخ عقل و عدل و قانون می دانند و لازمۀ اثبات لزوم نوع دین در میان بشر نیز همین است و اقل كه عرفای هر دین باشند (آن هم نه همۀ عرفا) دین را از سنخ عشق و فضل می دانند و قول اول را قشری و جامد و ظاهری می نامند و هر جا زاهد به عنوان مذمت گویند ،مرادشان آن است كه دین را فقط قانون بداند. محققین از عرفا كه اقل قلیلند دین را قانون می دانند ،اما نه فقط ،بلكه برای دین دو جنبه قائلند عموم و خصوص مراد به عموم آنچه باید بر ملا به همه گفته شود و وقت قدرت ،اجبار بر عمل باید كرد و مورد امر به معروف و نهی از منكر همین عموم است و مراد به خصوص آنچه احیاناً برای بعض مؤمنین پیدا شود به سبب انس با عشاق یا ورود غم های طاقت فرسا و یا بدون سبب ظاهری.

پس آنان كه دین از سنخ عقل دانند گویند همۀ احكام عقل و قانون در قرآن ذكر شده و هر كه قانونی بر خلاف قرآن یا زاید بر آن مدعی باشد كاذب است و آنان كه از سنخ عشق به خدا دانند گویند بیانات قرآن همه آداب و رسوم عشق به خداست و حكایاتش قصه های عاشقان و هر كه به غیر طریقۀ قرآن عشق ورزد فاسق است نه عاشق و روح عشق از او ابا دارد و در دل او در نمی آید.

و چون دقیق شویم بینیم كه دنیا پر از عشق است و چیزی جز عشق به خدا وجود ندارد وعقل یكی از گماشتگان عشق است برای قهرمانی و دربانی و بیگانه رانی .

اما چون به نظر جلی سطحی نگریم بینیم كه دین موسی پر از عقل و خالی از عشق است و تورات كتاب تاریخی و قانونی است و دین عیسی پر از عشق است و انجیل پر از كرشمه های معشوقانه است و دین محمد (ص) جامع هر دو است یا به طور تركیب یا به طور اندماج و یا به طور تقسیم ،یعنی بعض احكامش عقل و بعضی عشق است و یا به طور ظاهر و باطن و سرّ وعلن ،یعنی در هر حكمی سرّ عشق پنهان است.

و سراپای قرآن و دین اسلام مصداق این آیه از قرآن است:

فضرب بینهم بسورله باب باطنه فیه الرحمة و ظاهره من قبله العذاب، كه رحمت عشق و عذاب ،عقل است و از این است كه قرآن سید الكتب السماویه و اسلام خاتم ادیان است و كوی عقل و عشق است و هم مسجد و هم میكده ،هم بت ،هم بت شكن است.

پس بشر دیگر باقی ندارد تا از غیر قرآن بجوید ، كلُ الصید فی جوفِ الفرا چون تو دارم همه دارم.
 

نویسنده: عباس كيوان قزوينی