برچسب ها بـ ‘مور’

مورچه و سلیمان

شنبه, 7 جولای, 2012

روزی حضرت سلیمان مورچه ای را در پای کوهی دید که مشغول جابجا کردن خاک های پایین کوه بود. از او پرسید: چرا این همه سختی را متحمل می شوی؟ مورچه گفت: معشوقم به من گفته اگر این کوه را جابجا کنی به وصال من خواهی رسید و من به عشق وصال او می خواهم این کوه را جابجا کنم. حضرت سلیمان فرمود: تو اگر عمر نوح هم داشته باشی نمی توانی این کار را انجام بدهی. مورچه گفت: تمام سعی ام را می کنم… حضرت سلیمان که بسیار از همت و پشت کار مورچه خوشش آمده بود برای او کوه را جابجا کرد. مورچه رو به آسمان کرد و گفت: خدایی را شکر می گویم که در راه عشق، پیامبری را به خدمت موری در می آ ورد…

چیستم من؟

دوشنبه, 16 آوریل, 2012

چیستم من؟غافلی از مقصدش دور

می دوم بیراهه ها را،با دو چشم کور و بی نور

گشته مشغول در هیاهوی جهان بی ترحم

می شوم هردم به جایی،همچو بی عقلان مهجور

با عروسک های دنیا،سخت سرگرم بازی

غافل از سیل شب و روز،می شوم بیمار و رنجور

خلق گوید خلقت ما،از برای حکمتی بود

من نیابم حکمت خلق،بار بر دوشم چو یک مور

زین شلوغی های دوران،وز خرابی های ایام

چون توانم وارهانم،این تن بیمار و کم زور؟