برچسب ها بـ ‘موج’

نسبت ما با توسعه 12

شنبه, 28 جولای, 2018

پس راه حل چیست؟
به قول آقای مصطفی داننده در سایت عصر ایران:
در روزهای نه چندان دور در ایران، ثروتمند به کسی گفته می‌شد که کار تولیدی می‌کرد. خیلی از آنها بنز هم داشتند. وقتی در خیابان بنزی می‌دیدید در بسیاری از مواقع صاحب آن یک کارخانه دار یا تولید کننده بود.
آنها به واسطه تولید خود، شغل هم ایجاد می‌کردند. پولدار هم بودند.البته مالیات هم می‌دادند.
تولید آنها باعث می‌شد مردم از اجناس ایرانی استفاده کنند. چون نان بخشی از مردم وابسته به این تولید بود. بسیاری از خانواده‌ها در این چرخه زندگی می‌کردند.
حالا اما داستان فرق کرده است. قفلی به در تولید خورده است. بسیاری ار سرمایه دارها دیگر حاضر نیستند پول خود را وارد تولید کنند. تولید تنها و تنها شکست و از دست رفتن سرمایه را با خود به همراه دارد. بسیاری می‌ترسند پول خود را وارد تولید کنند.
عدم حضور این افراد در تولید باعث شده است، موج بیکاری کشور را بردارد. وقتی تولید نباشد، کار هم نیست.

ایران و ایرانی 75

چهار شنبه, 26 نوامبر, 2014

به راستی در این موج متخصصان و نخبگان ایرانی که راهی خارج از ایران شده اند کسی نبود که مایل باشد در کشورش و به مردمش خدمت نماید؟قطعا اینگونه نیست.ایرانی در هیچ کجای دنیا به اندازه اقامت در وطنش خوشحال و راضی نیست.پس چرا اینگونه است؟
روزی در فرودگاه فرانکفورت آلمان یک تکه موسیقی محلی خراسانی را خواستم که گوش دهم. تا گوشی های هدفون را به نوت بوک خود وصل نمایم چند ثانیه ای با صدای قابل شنیدن اطرافیان صدایش پخش شد و این کافی بود تا دونفر مشتاقانه بسویم بدوند و با اصرار و شوق عجیبی درخواست کپی کردن این تکه موسیقی را روی حافظه های الکترونیکی همراهشان بنمایند و می گفتند که سال هاست که این نوای زیبا را نشنیده بودند.از یکی از آنها همین سوال را کردم که چرا برنمی گردی و برای مردم خودت کار نمی کنی؟ و با حسرتی از مخاطبم جواب شنیدم که یک بار آمدم اما هیچ جا حاضر نشدند از توانمندی من استفاده نمایند و بعضی فامیل برایم کارهایی غیر مرتبط و کارمندی برایم جور کردند که اصلا به سال ها زحمت و اندوخته های من مربوط نبود و آنجا که تخصصم به دردشان می خورد علیرغم چندین بار مراجعه و اعلام آمادگی من نپذیرفتند و به کارم نگرفتند.حد اکثر پیشنهاد استادی دانشگاه به من دادند که با روح من سازگاری ندارد .من اهل کار عملی هستم و تحقیق در مرکز پیشرفته که از اینگونه تاسیسات و تجهیزات هم در کشور خبری نبود

نرسیدیم

دوشنبه, 11 مارس, 2013

یک عمر دویدیم و به مقصد نرسیدیم

جز نقش خیالی،بر این پرده ندیدیم

دادیم و گرفتیم و کشیدند و کشیدیم

در کشمکش دهر،به جز مکر ندیدیم

یاری اگر اندر ره این جاده عیان شد

راندیم زخود و بار دگر هیچ ندیدیم

صدبار چو موج اوج گرفتیم و سرآخر

درمانده خمودیم و به ساحل نرسیدیم

این قافله عمر به غفلت سپری شد

جز حسرت و اندوه به چیزی نرسیدیم

ماهی های عاشق

دوشنبه, 22 اکتبر, 2012

اين طرف مشتی صدف ، آنجا كمی گل ريخته است

موج ، ماهی های عاشق را به ساحل ريخته

بعد از اين در جام ما تصوير ابر تيره ای است

بعد از اين در جام دريا ، ماه كامل ريخته است

مرگ حق دارد كه از ما روی برگردانده است

زندگی در كام ما مرگ هلاهل ريخته

هر چه دام افكندم ، آهوها گريزان تر شدند

حال ، صدها دام ديگر در مقابل ريخته

هيچ راهی جز به دام افتادن صياد نيست

هر كجا پا می گذارم دامنی دل ريخته

عارفی از نيمه راه تحير بازگشت

گفت:خون عاشقان منزل به منزل ريخته

من می مانم…..

دوشنبه, 24 سپتامبر, 2012

ساحلی غمگین و تنها،لیک پرغوغا منم

نزد مردم بس عزیزم،لیک زخمی شد تنم

در پی این آمد و شدهای امواج کفی

مانده آلوده ز بی اخلاقی یاران،منم

من پذیرای دو صد موج و هواخواه همه

لیک آخر آنچه می ماند به جا،آلوده می سازد تنم

آخر ای جانان من،چون در برم لذت برید

این چنین زخمی چرا خواهید روا بر پیکرم

من خروشم با امید شادی و حظ شما

با حباب آرزوها در میان بسترم

آرزوی نیک فرجامی این خلق به جامانده ز خود

می دهد امید ماندن،تا چه آید بر سرم

رها،رها،رها من

دوشنبه, 27 فوریه, 2012

نه بسته ام به کس دل

نه بسته کس به من دل

چو تخته پاره بر موج

رها رها رها من

ز من هر ان که او شد

چو دل به سینه نزدیک

به من هر ان که نزدیک

از او جدا جدا من

نه چشم دل به سویی

نه باده در سبویی

که تر کنم گلویی

به یاد اشنا من

ستاره ها نهفتند

در آسمان ابری

دلم گرفته ای دوست

هوای گریه با من

 

معجزه عشق(15)

یکشنبه, 6 نوامبر, 2011

همسرم نواز با صدای بلند گفت، تا کی می خوای سرتو توی اون روزنامه فرو کنی؟ میشه بیای و به دختر جونت بگی غذاشو بخوره؟
شوهر روزنامه رو به کناری انداخت و بسوی آنها رفت
تنها دخترم آوا بنظر وحشت زده می آمد. اشک در چشمهایش پر شده بود
ظرفی پر از شیربرنج در مقابلش قرار داشت
آوا دختری زیبا و برای سن خود بسیار باهوش بود
گلویم رو صاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم، چرا چند تا قاشق گنده نمی خوری؟
فقط بخاطر بابا عزیزم. آوا کمی نرمش نشان داد و با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و گفت
باشه بابا، می خورم، نه فقط چند قاشق، همه شو می خوردم. ولی شما باید…. آوا مکث کرد
بابا، اگر من تمام این شیر برنج رو بخورم، هرچی خواستم بهم میدی؟
دست کوچک دخترم رو که بطرف من دراز شده بود گرفتم و گفتم، قول میدم. بعد باهاش دست دادم و تعهد کردم
ناگهان مضطرب شدم. گفتم، آوا، عزیزم، نباید برای خریدن کامپیوتر یا یک چیز گران قیمت اصرار کنی
بابا از اینجور پولها نداره. باشه؟
نه بابا. من هیچ چیز گران قیمتی نمی خوام
و با حالتی دردناک تمام شیربرنج رو فرو داد
در سکوت از دست همسرم و مادرم که بچه رو وادار به خوردن چیزی که دوست نداشت کرده بودن عصبانی بودم
وقتی غذا تمام شد آوا نزد من آمد. انتظار در چشمانش موج میزد
همه ما به او توجه کرده بودیم. آوا گفت، من می خوام سرمو تیغ بندازم. همین یکشنبه
تقاضای او همین بود
همسرم جیغ زد و گفت، وحشتناکه. یک دختر بچه سرشو تیغ بندازه؟ غیرممکنه. نه در خانواده ما. و مادرم با صدای گوشخراشش گفت، فرهنگ ما با این برنامه های تلویزیونی داره کاملا نابود میشه
گفتم، آوا، عزیزم، چرا یک چیز دیگه نمی خوای؟ ما از دیدن سر تیغ خورده تو غمگین می شیم
خواهش می کنم، عزیزم، چرا سعی نمی کنی احساس ما رو بفهمی؟
سعی کردم از او خواهش کنم. آوا گفت، بابا، دیدی که خوردن اون شیربرنج چقدر برای من سخت بود
آوا اشک می ریخت. و شما بمن قول دادی تا هرچی می خوام بهم بدی. حالا می خوای بزنی زیر قولت
حالا نوبت من بود تا خودم رو نشون بدم. گفتم، مرده و قولش
مادر و همسرم با هم فریاد زدن که، مگر دیوانه شدی؟
نه. اگر به قولی که می دیم عمل نکنیم اون هیچوقت یاد نمی گیره به حرف خودش احترام بذاره
آوا، آرزوی تو برآورده میشه
آوا با سر تراشیده شده صورتی گرد و چشمهای درشت زیبائی پیدا کرده بود
صبح روز دوشنبه آوا رو به مدرسه بردم. دیدن دختر من با موی تراشیده در میون بقیه شاگردها تماشائی بود. آوا بسوی من برگشت و برایم دست تکان داد. من هم دستی تکان دادم و لبخند زدم
در همین لحظه پسری از یک اتومبیل بیرون آمد و با صدای بلند آوا را صدا کرد و گفت، آوا، صبر کن تا من بیام
چیزی که باعث حیرت من شد دیدن سر بدون موی آن پسر بود. با خودم فکر کردم، پس موضوع اینه
خانمی که از آن اتومبیل بیرون آمده بود بدون آنکه خودش رو معرفی کنه گفت، دختر شما، آوا، واقعا فوق العاده ست او در ادامه گفت، پسری که داره با دختر شما میره پسر من ا
اون سرطان خون داره. زن مکث کرد تا صدای هق هق خودش رو خفه کنه. در تمام ماه گذشته هریش نتونست به مدرسه بیاد. بر اثر عوارض جانبی شیمی درمانی تمام موهاشو از دست داده
نمی خواست به مدرسه برگرده. آخه می ترسید هم کلاسی هاش بدون اینکه قصدی داشته باشن مسخره ش کنن
آوا هفته پیش اون رو دید و بهش قول داد که ترتیب مسئله اذیت کردن بچه ها رو بده. اما، حتی فکرشو هم نمی کردم که اون موهای زیباشو فدای پسر من کنه
آقا، شما و همسرتون از بنده های محبوب خداوند هستین که دختری با چنین روح بزرگی دارین
سر جام خشک شده بودم. و… شروع کردم به گریستن. فرشته کوچولوی من، تو بمن درس دادی که فهمیدم عشق واقعی یعنی چی
خوشبخت ترین مردم در روی این کره خاکی کسانی نیستن که آنجور که می خوان زندگی می کنن. آنها کسانی هستن که خواسته های خودشون رو بخاطر کسانی که دوستشون دارن تغییر میدن

 

ای عشق

یکشنبه, 9 اکتبر, 2011

ای عشق،ای ترنم نامت ترانه ها

معشوق آشنای همه عاشقانه ها

ای معنی جمال،به هر صورتی که هست

مضمون و محتوای تمام ترانه ها

با هر نسیم،دست تکان می دهد گلی

هر نامه ای ز نام تو دارد نشانه ها

هرکس زبان حال خودش را ترانه گفت

گل با شکوفه،خوشه گندم به دانه ها

شبنم به شرم و صبح به لبخند و شب به راز

دریا به موج و موج به ریگ کرانه ها

باران قصیده ای است تر و تازه و روان

آتش ترانه ای به زبان زبانه ها

اما مرا زبان غزلخوانی تو نیست

شبنم چگونه دم زند از بی کرانه ها

کوچه به کوچه سر زده ام کو به کوی تو

چون حلقه در به در زده ام سر به خانه ها

یک لحظه از نگاه تو کافی است تا دلم

سودا کند دمی به همه جاودانه ها

منصوره جعفریان