برچسب ها بـ ‘موتور سیکلت’

کوچه مردها 121

چهار شنبه, 18 دسامبر, 2013

در تابستان همان سال که فراگرفتن زبان انگلیسی من شروع شد،اتفاق دیگری هم رخ داد.
در یکی از روزهایی که کلاس زبانم تمام شد و من از انجمن بیرون آمدم ة،با کمال تعجب پدرم را دیدم که با موتور سیکلتش منتظر من است.به من گفت که سوار شوم.باهم مسیر خیابان وصال شیرازی تا خیابان جمال زاده را در عرض چند دقیقه طی کردیم و جلوی ساختمان سه طبقه ای که روی آن نوشته بود”دبیرستان کیهان نو” توقف کردیم.
پدرم به من سفارش کرد که:برای دبیرستان تو می خواهیم ثبت نام کنیم.خیلی مودبانه به سوالاتی که می کنند،جواب بده.
داخل شدیم.اول از همه همان دوست پدرم را که به توصیه او و همراه پسرش به کلاس زبان رفتم و ثبت نام کردم دیدم و شناختم.پس اینجا هم فردی که باعث دور شدن من از دبیرستان محلمان می شد،او بود.دلم می خواست خرخره اش را بجوم!
به هر حال در دفتر دبیرستان غیر از او یک آقا و خانم دیگر هم بودند که بعدا فهمیدم مدیر مدرسه و خانمش بودند که این خانم نقش دفتردار دبیرستان را داشت.این مدرسه به اصطلاح آن وقتها”ملی”بود و باید هر سال برای تحصیل شهریه پرداخت می کردند و من متعجب بودم که پدرم چگونه پول شهریه اینجا را می خواهد بدهد ،در حالی که برای تحصیل در دبیرستان”جلوه”خیابان هاشمی هیچ پولی لازم نبود بدهیم،تازه همه بچه محل هایم هم آنجا بودند!
بگذریم.مدیر مدرسه مرا صدا کرد و در باره امتحانات نهایی دبستان سوال کرد که سخت بود یا نه؟
جواب دادم:نمیدونم سخت بود یا نه،چون من همه را جواب دادم.
مدیر مدرسه خندید و گفت:فکر می کنی بتونی جواب سوال های امتحان دبیرستان را هم بدی؟
گفتم:من که از الان نمی دونم اون سوال ها چیه و من جوابشو بلدم یا نه.
باز هم همه خندیدند و من رو مرخص کردند تا در آبدارخانه دبیرستان پیش سرایدار مدرسه یک چای بخورم.
بعدا فهمیدم که با همین چند سوال و البته دیدن کارنامه من ،مرا پذیرفتند و همچنین توافق کردند که پدرم هر سال آن دبیرستان را نقاشی کند و دستمزدش بعنوان شهریه من محسوب بشود.
هرگز نمی توانم محبت های او را جبران کنم.

کوچه مردها 91

چهار شنبه, 5 دسامبر, 2012

 

گفته بودم که چه زمستانهای سخت و سردی داشتیم.دمای هوا تا منفی شانزده درجه سانتیگراد معمولی بود و قابل انتظار.

پدرم بعد از مدتی موتور سیکلت داشتن ،بالاخره دل به دریا زد و بعد از یادگرفتن رانندگی و گرفتن گواهینامه یک جیپ ولیز خرید(آنها را جیپ ارتشی هم می نامیدند)به قیمت دو هزار تومان و یکی دو سال بعد از آن هم یک خودرو سواری”دوفین”خرید به مبلغ چهار هزار تومان و بعد از آن یک وانت مزدا1000 و ……..

سرمای زمستان گاه بقدری زیاد می شد که صبح ماشین روشن نمی شد.به یاد دارم که در آن زمان یک وسیله کمکی در هرخودرو بود به نام “هندل” و در اینگونه مواقع با وارد کردن سر میله هندل به داخل موتور خودرو از سوراخ روی سپر جلوی خودرو گرداندن دسته هندل با زور سعی در دور دادن به میل لنگ موتور و به راه انداختن آن می کردند.نیرویی که در اینجا اعمال می شد خیلی بیشتر از نیروی استارت زدن بود،اما همیشه این راه به نتیجه نمی رسید. با راهنمایی بعضی ماشین دارهای با تجربه یاد گرفتیم که منقلی پر از ذغال افروخته و پر حرارت را از یک ساعت قبل از روشن کردن ماشین زیر و دقیقا زیر کارتل خودرو که روغن در ته آن منجمد شده بود قرار دهیم تا پس از ذوب شدن روغن استارت زدن جواب بدهد و موتور روشن شود.

بعد از مدتی پدرم از طرف حیاط هم درب بزرگ آهنی بین دیوار مشرف به خیابان ایجاد کرد تا بتوان خودرو را به حیاط بیاوریم و شب در همانجا بماند.در عین حال راه حل آسانتری هم از روی تجربه برای جلوگیری از یخ زدن موتور پیدا کردیم.لحاف کوچک و کهنه ای را از رختخوابهای منزل کنار گذاشتیم و هر شب بعد از پارک کردن ماشین در حیاط پدرم درب موتور را بلند می کرد و لحاف را روی موتور می انداخت و درب موتور را روی آن می بست.شبهای اول تا صبح پدرم یکی دوبار به ماشین سر می زد که یکوقت لحاف آتش نگرفته باشد اما پس از اطمینان از این امر و همینطور روشن شدن راحت ماشین در صبح های روز بعد،این مطلب را بعنوان یک اختراع در اختیار همسایه ها هم قرار داد تا در مقابل این بلای حاصل از سرما دیگر نگرانی نداشته باشند!

کوچه مردها(8)

چهار شنبه, 7 سپتامبر, 2011

اما بهار…..

بیابان های اطراف خانه ماسبز و پر از گیاهان مختلف می شدند.

در روزهای اول سال اگر تهران بودیم،من لباس های نو خود را که بی صبرانه منتظرشان بودم،می پوشیدم و همراه دوبرادر کوچکترم و مادرم روی موتور سیکلت پدرم سوار می شدیم(برادرم جلوی پدرم و روی باک بنزین،مادرم پشت پدرم و در حالی که برادر کوچکم را در بغل داشت و من آخر همه و دست دور کمر مادرم)و به خانه اقوام و دوستان می رفتیم.اسکناس های نو یک تومانی و دو تومانی عیدی را جمع می کردم که بیشتر آن ها را پدرم در پایان تعطیلات به بهانه ای از من می گرفت!ولی هنوز چندتایی از آنها را به یادگار در آلبوم دارم.

اقوام دور و نزدیک را که در طی سال هرگز نمی دیدیم ،یا در چنین روزهایی می شد دید یا در مجالس ختم.عالمی داشت عیدی گرفتن و آجیل و میوه خوردن و بازی کردن با هم سن و سال های خود.شیرینی این روزها را هرگز نمی توانم فراموش کنم.

شور و حال کودکی ،برنگردد دریغا

بعضی از سال ها هم به زادگاه پدرم یعنی بابل می رفتم.به خاطر دارم که در یک سال،پدرم بعد از سال ها دوری از شهرش ،قصد رفتن به شهرش و دیدن اقوامش را داشت.او که در دوران کودکی اش بعنوان یک یتیم در منزل خاله اش بیگاری می کرد و شکم خود را سیر،برای نشان دادن اینکه برای خود مردی شده و توان مالی دارد،حدود پنجاه جفت کفش را در سایزهای مختلف به قیمت چهارصد تومان از بازار کفاش های تهران خرید و با چه مکافاتی آن ها را به روستای محل زندگی خاله خود رساند و بالای کمد چیدند و به هرکس که برای عید دیدنی می آمد،یک جفت کفش اندازه پایش عیدی می داد و چه احساس غرور و رضایتی در چهره اش موج می زد!؟

در ماه های اردیبهشت و خرداد هم که در محله ما پر از باغ و بیابان بود،ما بودیم و درخت های توت و بادام باغ های اطراف،که با وجود خطر کتک خوردن از باغبان یا صاحب باغ ها،هیچگاه خود را کنار نمی کشیدیم وسهم خود را از میوه های درختان به هر شکلی نقد می کردیم و می خوردیم!

با وجود وفور درختهای توت و آزادی در چیدن برگ های آن ها،یکی دیگر از سرگرمی های ما در این ایام،پرورش کرم ابریشم و تغذیه آن ها با برگ درختان توت تا مرحله تنیدن پیله به دور خودشان بود.این کرم ها را مجانی از باغداران همراه مقدار زیادی برگ توت روزانه،می گرفتیم وهنگامی که تبدیل به پیله می شدند،هر پنج عدد آن ها را یک ریال به همان باغداران می فروختیم و درآمدی هم از این طریق داشتیم.

هنوز منظره ذره ذره پیشروی کرم ابریشم روی برگها و خوردن آن جلوی چشمم و صدای برگ خوردنشان که حتی در سرتاسر شب هم قطع نمی شد ،در گوشم هست.

یاد باد،آن روزگاران یاد باد

دکتر مرتضی شیخ

شنبه, 28 می, 2011

دکتر مرتضی شیخ ، پزشک انسان دوستی است که در دوران کودکی من در مشهد مشغول طبابت بود و کسی از اهالی مشهد نیست که نامی از او یا خاطرهای از او نداشته باشد یا نشنیده باشد.

دکتر شیخ از مردم پولی نمی گرفت و هر کس هرچه می خواست توی صندوقی که کنار میز دکتر بود می‌انداخت و چون حق ویزیت دکتر 5 ریال تعیین شده بود ( خیلی کمتر از حق ویزیت سایر پزشکان آنزمان)، اکثر مواقع، سر فلزی نوشابه به جای پنج ریالی داخل صندوق انداخته میشد و صدایی شبیه انداختن پول شنیده می‌شد.

محله ما در مشهد نزدیک کوچه دکتر شیخ است. مادرم از قول دختر دکتر شیخ تعریف می کرد که روزی متوجه شدم، پدر مشغول شستن و ضد عفونی کردن انبوه سر نوشابه های فلزی است!

با تعجب گفتم: پدر بازیتان گرفته است؟ چرا سر نوشابه ها را می شورید؟

و پدر جوابی داد که اشکم را در آورد.

او گفت:

دخترم، مردمی که مراجعه می کنند باید از سر نوشابه‌های تمیز استفاده کنند تا آلودگی را از جاهای دیگر به مطب نیاورند، این سر نوشابه‌های تمیز را آخر شب در اطراف مطب می‌ریزم تا مردمی که مراجعه می کنند از اینها که تمیز است استفاده کنند. آخر بعضی‌ها‌ خجالت می‌کشند که چیزی داخل صندوق مطب نیاندازند.

 

خاطراتی از دکتر شیخ

 

نقل از يك سبزي فروش :ابتدا كه دكتر در محله سرشور مطب بازكرده بود و من هنوز ايشان را نمي شناختم. هر روز قبل از رفتن به مطب نزد من مي آمد و قيمت سبزيها را يادداشت مي كرد اما خريد نمي كرد ، پس از چند روز حوصله ام سر رفت و با كمي پرخاش به او گفتم : مگر تو بازرسي كه هر روز مي آيي و وقت مرا مي گيري ؟ وي گفت : خير، من دكتر شيخ هستم و قيمت سبزيجات را براي آن مي پرسم تا ارزانترين آنها را براي بيماران خودم تجويز كنم .

از دكتر حسين خديوجم نقل است :روزي در مطب دكتر بودم و او براي بيمارانش آب پاچه تجويز مي كرد. از ايشان پرسيدم چرا بجاي سوپ جوجه ، آب پاچه تجويز مي كنيد ؟ ايشان گفتند : چون براي جبران ضعف بدن بيمار مانند سوپ جوجه موثر است و مهمتر آنكه پاچه گوسفند ارزان است .

روزي در اواخر عمر كه دكتر در بستر بيماري بود و همانجا هم بيمار مي ديد، يكي از فرزندان وي به ايشان پيشنهاد كرد حداقل ويزيت را 5 تومان كنيد ، دكتر در جواب گفت : عزيزم من يا ديوانه ام يا پيغمبرم ، اگر ديوانه ام كه با ديوانه كاري نمي توانيد بكنيد و اگر پيغمبرم بيخود مي كنيد به پيغمبر خدا دستور مي دهيد .

روزي مردي از دكتر سئوال مي كند: شما چرا با اين سن و خستگي ناشي از كار از موتور سيكلت استفاده مي كنيد؟ دكتر در جواب مي گويد :منزل مريضهايي كه من به عيادتشان مي روم آنقدر پيچ در پيچ است و كوچه هاي تنگ دارد كه هيچ ماشيني از آن نمي تواند عبور كند، بنابراين مجبورم با موتور به عيادتشان بروم .

و آري اين اوج عزت انساني است ، طوري زندگي كند كه حتي نام خود را هم به فراموشي بسپارد و بحدي در خدمت مردم و البته براي رضاي خالق غرق باشد و پس از مرگ احسان و عظمت كارش آشكار گردد. دكتر شيخ بيش از اينكه دكتر باشد معلمي بود كه اخلاق همراه با مهرباني و صفا را به شاگردان و مريدان مكتبش آموزش داد.