برچسب ها بـ ‘مه’

زندگی چیست؟

دوشنبه, 19 آگوست, 2019

زندگی رویش یک حادثه نیست
زندگی رهگذر تجربه هاست
تکه ابری است به پهنای غروب
آسمانی است به زیبایی مه
زندگانی چون گل نسترن است
باید از چشمه جان آبش داد
زندگی مال ماست
خوب و بد بودن آن
عملی از من و ماست
پس بیا تا بفشانیم همه
بذر خوبی و صفا
و بگوییم به دوست معنی عشق
و حقیقت چه نکوست

ناسپاسی

شنبه, 26 جولای, 2014

از خانه که راه افتادیم ،سیستم داخل ماشین زمان را پانزده و یک دقیقه نشان می داد و دمای هوا را سی ونه درجه سانتی گراد.
وقتی مقابل در کلبه در ارتفاعات ورسک توقف کردم ،ساعت هفده و پانزده دقیقه بود و دما هفده درجه سانتی گراد!
از ساعت هجده هم مه به ما هجوم آورد و تماشای جنگ نابرابر مه و درختان جنگل روبروی ایوان کلبه،لذت غریبی داشت همراه با شکر یزدان.
آخر شب هم که هوا انقدر سرد شده بود که مجبور به روشن کردن بخاری هیزمی داخل کلبه شدیم.
کنار آتش مطبوع ،در این فکر بودم که :خدایا،تو چقدر به ما لطف داشتی و نعمت داده ای و ما چقدر ناسپاسیم! با تمام وجود و به سرعت در حال آلوده کردن هوا و فضا و آب و نابود کردن زمین و جنگل و…. هستیم و نه به خود می اندیشیم و نه به آینده فرزندانمان و جالب اینکه همیشه هم گله من و طلبکاریم از خدا و بنده هایش!؟

کوچه مردها 70

چهار شنبه, 4 جولای, 2012

کمی که بزرگتر شده بودم و مایه زحمت برای کسی نبودم خودم به تنهایی می توانستم روی اسب بنشینم و یا پیاده راه بروم- از حدود هفت سالگی به بعد – یکی دوبار بزرگترها در طی اقامتم در بابل مرا به ییلاقات خود بردند.از شهر زیراب به بعد دیگر امکان رفتن با ماشین نبود.پس همه پیاده می شدند و با پای پیاده یا سوار بر اسب به سمت ارتفاعات جنوب این شهر به راه می افتادند.

راه تماما سربالایی بود و هرچه جلوتر می رفتی درختان انبوه تر و بزرگتر و تناور تر می شدند.به علت خستگی در این کوهنوردی همه به نوبت جای خود را بر روی اسب عوض می کردندو به نوبت پیاده و سواره می رفتند.کم کمک آنقدر بالا می رفتیم که ابرها را زیر پای خود می دیدیم و انقدر درختها زیاد و درهم تنیده می شدند که نور خورشید نمی توانست از بین آنها بگذرد و به زمین برسد و در نتیجه در تمام ایام سال زمین نمناک و خیس بود.نور آفتاب به شکل نوارهایی از لای برگها می گذشت و بسیار صحنه های زیبایی بوجود می آورد.

بالاخره می رسیدیم.در گوشه ای دنج از کوه و در کنار عبور باریکه ای از آب چند کلبه چوبی ساخته شده بود و یک سالن چوبی بزرگ که به آن “تلار” می گفتند که همان تالار فارسی است،اما در این تالار از گاوها شب هنگام نگهداری می کردند!آخر فعالیت اصلی زندگی خیلی ها دامداری بود و همه ساله در حال ییلاق و قشلاق بودند.

غذای اصلی مردم فرآورده های لبنیاتی همچون شیر و ماست و پنیر و سرشیرو….بود که به همراه نانی که از کیسه های آرد خود می پختند و عسلی که از کندوهای خود تامین می کردند می خوردندو به همین خاطر مردمی بسیار خوش بنیه و قوی بودند.

تمامی وسایل زندگی مثل کلبه ها از چوب بود.ظروف مختلف همچون کاسه و بشقاب و قاشق چوبی می تراشیدندو حتی سوزن را هم چوبی می ساختند.شب ها پای آتش و در حال گپ و گفتگو ،چاقمیی در دست در حال ساختن یکی از این وسایل از چوب درختان بودند.

طبیعت زیبای جنگل های ییلاقی شمال ایران را بعید می دانم در جایی از دنیا بتوان پیدا نمود.اما زیباترین صحنه برای من هنگامی پیش می آمد که مه سرتاسر محیط را پر می کرد و ما حتی در کلبه هم در حالی که کنار هم نشسته بودیم،یکدیگر را نمی دیدیم و فقط صدای یکدیگر را می شنیدیم!

یادباد آن روزگاران یاد باد

طبیعت

شنبه, 3 مارس, 2012

چهارشنبه یازدهم آبان برای تشییع جنازه عزیزی در آلاشت سوادکوه حاضر شدم.

با دیدن آن همه زیبایی به ذهنم رسید که در مورد محل دفن نیز شانسی باید!

هنگامی که برای نماز میت به صف ایستاده بودیم،چنان منظره روبرو و آمیختگی کوه بلند با درختان رنگارنگ و مه پایین آمده ،زیبا و چشم نواز بود که غم عزاداران را تسلی می داد.روحانی در حال قرائت نماز بود و ابر در فاصله چهارپنج متری بالای سرمان و چون مراحل دفن پایان گرفت و مردم به سمت مسجد رفتند،مه پایین آمد و قبر و مردم را در آغوش گرفت.

مسجد در بلند ترین نقطه این شهرستان قرار دارد و بسیار زیبا و به خدا نزدیکتر!چون مردم در دلش آرام گرفتنذ و خیال آسمان آسوده شد،گریستن را آغاز نمود و چه باران زیبایی و در چه هوای لطیفی!

داخل مسجد از مردمی که بیشتر از راه های دور آمده بودند بر اساس سنت محلی،با نان تنوری تازه و چای شیرین و پنیر خیکی محلی پذیرایی نمودند و بعد هم عزاداری و نهایتا نهار محلی سنتی عزاداری های مازندران(طعام پلو).

دلم نمی خواست برگردم.حتی در قبرستان آنجا دراز کشیدن را به زنده بودن در تهران ترجیح می دادم.

با این پدیده خاکستری و سیمانی شهر نشینی چه به روز خود آورده ایم و چه آسان طبیعتی را که خدا برای انسان خلق نموده،نابود و فراموش کرده ایم؟

قلب مه گرفته

دوشنبه, 12 دسامبر, 2011

مه گرفته خانه قلب مرا

سوگ خود دارد،دل ویرانه ام

در غبار خاطرات پشت سر

آتشی بودم،کنون حاکسترم

در خم آن کوچه های تنگ و تار

می دویدم من به دنبال دلم

کاش چشمی در پی من می دوید

تا برآرد روح و جان در گلم

سایه ای از عاشقی هرگز ندید

روح جویا و تن صاحبدلم

ای خدا چندی ز عمرم مانده است

رحمتی کن تا که خود بیرون برم

زین جهان رنگ رنگ پر فریب

با دلی آرام و فارغ از الم

ما برای مهرورزی،آمدیم

پس چرا اینگونه آمد بر سرم؟

من سیه دل،یار افسرده،کنون

آرزو دارم از این عالم ،روم

سایه ات را از سر من کم نکن

گر تو رانی،من کجا راهی شوم؟