برچسب ها بـ ‘منظره’

گلی در مرداب 3

سه شنبه, 7 می, 2013

خونه این خونه ویرون

واسه من هزارتا خاطره داره

خونه این خونه تاریک

چه روزایی رو به یادم میاره

اون روزا یادم نمیره

دیواره خونه پر از پنجره بود

تا افق همسایه ی ما

دریا بود ستاره بود منظره بود

خونه خونه جای بازی

برای آفتاب و آب بود

پر نو واسه بیداری

پر سایه واسه خواب بود

پدرم میگفت قدیما

کینه هامونو دور انداخته بودیم

توی برف و باد و بارون

خونه رو با قلبامون ساخته بودیم

خونه عشقه مادرم بود

که تو باغچش گل اطلسی میکاشت

خونه روح پدرم بود

چیزی رو هم پای خونه دوست نداشت

خونه خونه جای بازی

برای آفتاب و آب بود

پر نو واسه بیداری

پر سایه واسه خواب بود

سیل غارتگر اومد

از تو رودخونه گذشت

پلا رو شکست و برد

زد و از خونه گذشت

دست غارتگر سیل

خونه رو ویرونه کرد

پدر پیرمو کشت

مادر و دیوونه کرد

حالا من موندم و این ویرونه ها

پر خشم و کینه ی دیوونه ها

منه زخمی منه خسته منه پاک

مینویسم آخرین حرف و رو خاک

کی میاد دست توی دستم بذاره

تا بسازیم خونمونو دوباره

کی میاد دست توی دستم بذاره

خونه

دوشنبه, 26 نوامبر, 2012

به باور من،مردم این سرزمین ،از دیرباز و از پس قرن های گذشته ،هربار که این شعر یا مشابه آن را خوانده اند و یا شنیده اند،اشک در چشم آورده اند.شما چطور؟

 

 

خونه این خونه ویرون،واسه من هزارتا خاطره داره

خونه این خونه تاریک،چه روزایی رو به یادم می آره

اون روزا یادم نمیره،دیوار خونه پر از پنجره بود

تا افق همسایه ما،دریا بود،ستاره بود،منظره بود

خونه،خونه جای بازی،برای آفتاب و آب بود

پر نور واسه بیداری،پر سایه واسه خواب بود

پدرم می گفت قدیما،کینه هامونو دور انداخته بودیم

توی برف و باد و بارون،خونه رو با قلبامون ساخته بودیم

خونه عشق مادرم بود،که تو باغچه اش گل اطلسی می کاشت

خونه روح پدرم بود،هیچ چی رو همپای خونه دوست نداشت

…………………….

سیل غارتگر اومد

از تو رود خونه گذشت

پل ها رو شکست و برد

زد و از خونه گذشت

دست غارتگر سیل

خونه رو ویرونه کرد

پدر پیرمو کشت

مادرو دیوونه کرد

…………………….

حالا من موندم و این ویرونه ها

پر خشم و کینه دیوونه ها

من زخمی،من خسته،من پاک

می نویسم آخرین حرفو رو خاک

کی می آد دست توی دستم بذاره

تا بسازیم خونمونو دوباره  ؟

 

بوی صفای پدر

دوشنبه, 16 آوریل, 2012

در جستجوی پدر

فرزند استاد شهریار نقل می کند:”یك روز خوب یادم هست در حدود 5 بعدازظهر بود كه دیدم پدر لباس پوشیده و از مادرم نیز می‌خواهد كه مرا حاضر كند. پدر آن موقع معمولا از خانه بیرون نمی‌رفت. با تعجب پرسیدم پدر كجا می‌رویم؟ جواب داد: هیچ دلم گرفته می‌خواهم كمی قدم بزنم. بعد دست مرا در دست گرفته و به راه افتادیم. از چند خیابان و كوچه گذشتیم تا اینكه به كوچه‌ای كه بعدها فهمیدم اسمش «راسته كوچه» است رسیدیم و از آنجا وارد كوچه فرعی تنگی شدیم، كوچه بن بست بود و در انتهای آن دری قرار داشت كهنه و رنگ و رو رفته و من كه بچه بودم و به اصطلاح فرهنگی مآب ،هی نق می‌زدم و می‌گفتم پدر تو چه جاهای بدی می‌آیی! پدر به آهستگی جواب داد عزیزم داخل نمی‌رویم و بعد مدت طولانی به صراحت می‌توانم بگویم یك ربع یا بیست دقیقه به در یک خانه نگاه می‌كرد و فكر می‌كرد. نمی‌دانم به چه فكر می‌كرد، شاید گذشته را می‌دید و یا شاید خود را همان بچه‌ای احساس می‌كرد كه هر روز حداقل بیست بار از آن در بیرون آمده و رفته بود. بعد ناگهان به در تكیه داد، قطره‌های اشك به سرعت از چشمانش سرازیر شده و شانه‌هایش از شدت گریه تكان می‌خورد. من لحظاتی مبهوت به او نگاه می‌كردم ولی او انگار اصلا من وجود نداشتم تا اینكه مدتی بعد آرام گرفت، آه عمیقی كشید و در حالی كه چشمانش را پاك می‌كرد به من گفت: «اینجا خانه پدری من است، من مدت چهارده سال اینجا زندگی كردم». بعد در طول همان كوچه به راه افتادیم و قسمت‌های مختلف خانه را از بیرون به من نشان داد. وقتی به خانه برگشتیم شعری تحت عنوان «در جستجوی پدر» سرود كه فكر می‌كنم یكی از با احساس‌ترین شعرهایی است كه به زبان پارسی سروده شده.  “

  دلتنگ غروبــــی خفه  بیــــرون زدم از در      در دست گرفته مچ دست پســـــــــــرم را

یا رب، به چـــــه سنگی زنم از دست غریبی    این کلهء پوک و ســـرو مغز پکـــــــرم را

هم دروطنم بار غریبـــــــــی به سرودوش       کوهی است که خواهـــــد بشکاند کمرم را

من مرغ خوش آواز و همه عمــــر به پرواز          چون شدکه شکستند چنین بال و پـرم؟ 

رفتم که به کوی پــــــدر و مسکن مالوف       تسکین دهـــم آلام دل جـــــان بسـرم  را

گفتم به ســـــر راه همان خــــانه ومکتب        تکـــــــرار کنم  درس سنین صغـــــرم را

گرخــــــود نتوانست زودودن غمم از دل        زان منظـــــره باری بنـــوازد نظـــــرم را

کانون پـــــــــدر جویم و گهوارهء  مادر        کان گهــــــــرم  یابم و مهـــــد پدرم  را

با یـــــاد طفولیت و نشخوار جوانـــــــی        می رفتم و مشغــــــول جویــدن جگرم را

 پیچیـــدم ازان کوچهء  مانوس که در کام       باز آورد آن لـــذت شیـــــر وشکــــرم را

 افسوس که کانــــــون پـدر نیز  فروکشت      از آتش دل باقـــــــتی بــــرق وشررم را

چون بقعهء اموات فضـــــایی همه خاموش      اخطار کنان منــــــزل خوف و خطــرم را

درها همــــه بسته است و به رخ گرد نشسته    یعنی نزنــــــــی در که نیــــابی اثرم را

در گرد و غبــــــار سر آن کوی نخواندم         جز سرزنش عمر هـــــــــــوا و هدرم را

مهدی که نه پاس پدرم داشت ازیــن پیش        کی پاس مرا دارد و زین پس پســـــرم را

 ای داد که از آن همه یار و سر وهمســـر        یک در نگشایــــــــد که  بپرسد خبرم را

یک بچـــــــه همسایه  ندیدم به سرکوی          تا شــــــــرح دهم قصهء سیر و  سفرم را

اشکم به رخ از دیـــــده روان بود ولیکن        پنهان که نبیند پســــــــرم  چشم ترم را

می خواستم این شیب و شبابم  بستاننـــــد       طفلیم دهند و سر پر شور و شــــــرم را

چشــــــــم خردم را ببرند و به من آرند           چشم صغــــــرم را نقوش و صــورم را

 کم کم همه را درنظــــر آوردم و  ناگاه            ارواح گرفتنــــــــد همه دور و برم را

 گویی پی دیدار عزیزان بگشودنـــــــد           هم چشم دل کورم و همه گوش کرم را

 این خندهء وصلش به لب آن گریهء هجران     این یک سفرم پرسد و آن یک حضرم را

 این ورد شبم خواهد و  آن نالهء شبگیـر         وان زمزمهء صبح و دعای سحـــــرم را

 تا خود به تقــــــــلا به درخانه رساندم           بستند به صـــد دایره راه گـــــذرم را

یکباره قــــرار از کف من رفت و نهادم           برسینهء دیـــــــــــوار درخانه سرم را

 صوت پدرم بود که  میگفت “چه کردی،         در غیبت من عائـــــــــلهء دربدرم را؟”

 حرفم  به دهان بود ولی سکسکه نگذاشت      تا بازدهـــم شـــرح قضــــا و قدرم را

فی الجمـله شدم ملتمس از در به  دعایی          کز حق طلبم فرصت صبــــر و ظفرم را

اشکم به طواف حــــرم کعبه چنان گرم            کز دل بزدود آنهمه زنگ و کـــدرم را

 ناگه، پسرم گفت: ” چه میخواهی ازین در؟”    گفتم، “پسرم، بوی صفـــــای پدرم را!”

 

معجزه عشق(17)

شنبه, 19 نوامبر, 2011

 در بيمارستاني، دو بيمار در يک اتاق بستري بودند. يکي از بيماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر يک ساعت روي تختش که کنار تنها پنجره اتاق بود بنشيند ولي بيمار ديگر مجبور بود هيچ تکاني نخورد و هميشه پشت به هم اتاقيش روي تخت بخوابد.

آنها ساعتها با هم صحبت مي‏کردند؛ از همسر، خانواده، خانه، سربازي يا تعطيلاتشان با هم حرف مي‏زدند و هر روز بعد از ظهر، بيماري که تختش کنار پنجره بود، مي‏نشست و تمام چيزهائي که بيرون از پنجره مي‏ديد، براي هم اتاقيش توصيف مي‏کرد.

پنجره، رو به يک پارک بود که درياچه زيبائي داشت. مرغابيها و قوها در درياچه شنا مي‏کردند و کودکان با قايقهاي تفريحيشان در آب سرگرم بودند. درختان کهن، به منظره بيرون، زيبيايي خاصي بخشيده بود و تصويري زيبا از شهر در افق دور دست ديده مي‏شد. همان‏طور که مرد کنار پنجره اين جزئيات را توصيف مي‏کرد، هم اتاقيش جشمانش را مي‏بست و اين مناظر را در ذهن خود مجسم مي‏کرد و روحي تازه مي‏گرفت.

روزها و هفته‏ها سپري شد. تا اينکه روزي مرد کناز پنجره از دنيا رفت و مستخدمان بيمارستان جسد او را از اتاق بيرون بردند. مرد ديگر که بسيار ناراحت بود تقاضا کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند. پرستار اين کار را با رضايت انجام داد.

مرد به آرامي و با درد بسيار، خود را به سمت پنجره کشاند تا اولين نگاهش را به دنياي بيرون از پنجره بيندازد. بالاخره مي‏توانست آن منظره زيبا را با چشمان خودش ببيند ولي در کمال تعجب، با يک ديوار بلند مواجه شد!

مرد متعجب به پرستار گفت که هم اتاقيش هميشه مناظر دل انگيزي را از پشت پنجره براي او توصيف مي‏کرده است. پرستار پاسخ داد: ولي آن مرد کاملا نابينا بود.