برچسب ها بـ ‘ملکوت’

از استاد اوستا

دوشنبه, 11 سپتامبر, 2017

بار رنجي كشيده ام كه مپرس

درد دردي چشيده ام كه مپرس
زان دو جادوي مست خواب افشان

عشوه هايي خريده ام كه مپرس
زان لب دل نواز شكر خند

راز هايي شنيده ام كه مپرس
من فراتر زملك تا ملكوت

خلوتي برگزيده ام كه مپرس
عالمي صد هزار عالم را

با همين ديده ديده ام كه مپرس
تا سراپرده قدم ز حدوث

عرصه اي دربريده ام كه مپرس
از كف ساقيان عالم غيب

ساغري دركشيده ام كه مپرس
با پر و بال عشق در يك دم

تا بدانجا پريده ام كه مپرس
با همه عيب از كرامت دوست

به مقامي رسيده ام كه مپرس

خدا عشق است 7

سه شنبه, 7 فوریه, 2017

عشق صبور است،
عشق مهربان است،
عشق حسود يا لاف زن، يا متکبر يا خشن نيست.
بر راه خود اصرار نمی ورزد، کج خلق و زود رنج نيست،
از اعمال پست و شيطنت آميز شاد نمی شود، بلکه از حقيقت شاد می شود.
همه چيز را تحمل می کند، همه چيز را باور می کند،
به همه چيز اميدوار است، همه چيز را تحسين می کند.
عشق هرگز پايان نمی پذيرد
هر چه می کنيد با عشق بکنيد
ملکوت خداوند در درون شماست
هيچ کس خدا را نديده است،
اما اگر ما يکديگر را دوست بداريم،
او در ما ساکن خواهد

نیایش

دوشنبه, 4 نوامبر, 2013

آنقدر عاشق و مستم که به هنگام دعا

دست برگیرم و ساغر به زمین اندازم

آنقدر روسیه بار گناهم که میان مردم

بدتر از خود نیابم که به او پردازم

آنقدر شیفته روی بتانم که دلم

حکم فرمود که خدا را،به برون اندازم

من و این بار گناه و دل پر رنگ و ریا

مهلتی مرحمتم کن که مصفاش سازم

من به خود ره نبرم زین شب تیره بیرون

مددی لطف نما تا به دیارت تازم

عاقبت که به در کوی تو خواهم آمد

کاش آن روز توانم که نگاهی به خودم اندازم

چشمه لطف و کرم از ملکوتت جاری است

زیر باران وجودت،سر و جان می بازم

ای خدا دست مرا گیر و نجاتم می ده

تا دگر بار زمهرت،سفری آغازم

از استاد اوستا

دوشنبه, 29 آوریل, 2013

بار رنجي كشيده ام كه مپرس

   درد دردي چشيده ام كه مپرس  

زان دو جادوي مست خواب افشان 

    عشوه هايي خريده ام كه مپرس

زان لب دل نواز شكر خند  

 راز هايي شنيده ام كه مپرس

من فراتر زملك تا ملكوت   

 خلوتي برگزيده ام كه مپرس

عالمي صد هزار عالم را   

 با همين ديده ديده ام كه مپرس

تا سراپرده قدم ز حدوث 

  عرصه اي دربريده ام كه مپرس

از كف ساقيان عالم غيب    

 ساغري دركشيده ام كه مپرس

با پر و بال عشق در يك دم  

 تا بدانجا پريده ام كه مپرس

با همه عيب از كرامت دوست   

 به مقامي رسيده ام كه مپرس

رسالت بشر چیست؟(14)

چهار شنبه, 26 ژانویه, 2011

بایزید بسطامی

بایزید بسطامی ابویزید طیفور پسر عیسی پسر سروشان بسطامی ملقب به سلطان‌العارفین به ظاهر در نیمه اول قرن دوم هجری یعنی در سال آخر دوره‌ی حکومت امویان در شهر بسطام از ایالت کومش(قومس) در محله مؤبدان(زرتشتیان) در خاندانی زاهد و متقی و مسلمان چشم به جهان صورت گشود. (برخی از محققان پدران بایزید از جمله سروشان را پیرو آئین مهر دانسته‌اند.) (بیشتر…)

رسالت انسان چیست؟(5)

سه شنبه, 11 ژانویه, 2011

مولوی

مولانا جلال الدین محمد بلخی که به تعبیر ویلیام ساروت،مدیر انتشارات آکسفورد،نمی توان نقش و تاثیر وی را در جهان علم،فلسفه و ادبیات نادیده گرفت و پائولو کوییلو او را چون گنجی می داند که انگار قرار نیست تمام شود،انسان را موجودی دو بعدی می داند که……… (بیشتر…)

روایت بیست و چهارم

سه شنبه, 28 دسامبر, 2010

شیخ ما می گوید:
از پشت دیوارهای ملکوت هنوز هم صدای مناجات جوانمرد به گوش می رسد.صدای جوانمردی که به خدایش می گفت:
الهی!اگر اندامم درد کند،شفا تو دهی.چون توام درد کنی،شفا که دهد؟
الهی!مرا برای خویش آفریدی،از مادر برای تو زاده شدم،مرا صید هیچ آفریده مکن.
الهی!از بندگان تو بعضی نماز و روزه دوست دارند و بعضی حج و غزا و بعضی علم و سجاده،مرا از همه اینها باز کن که زندگانی ام و دوستی ام جز برای تو نباشد.